دیرگاهی است که  مهمترین و محبوبترین  صفحه دفتر زندگیم مفقود شده است و در لابلای صفحات

دیگر دفاتر عمر رفته هر چه می گردم کمتر می یابم و  اسیر و پایبند دام روزمرگیها فرصتی برای

لختی خلوت و جلوت و خنده و خوشی دست نمیدهد که هیچ  بلکه سراسر غم و غصه و اندوه و

حرمان است.آنروزها نمی دانستم فردا روزی در بند طوفان کین و قهر، بی وفایی پیشه خواهد کرد و

مرا ریشه سوزاند  و فرهاد را تیشه فتراک جفا برسر کوباند ... اینک اینجا از پشت پنجره مشرف بدریا

در خیال بی زوال خویش با پنجره ای فرسنگها دور قرینه میسازم تا شادیها ،غم و غصه ها ،نگرانی ها،

و مشغولیتهایم را تقسیم نمایم. دوست دارم آن سنگدل نامهربان که با بیرحمی تمام پنجره ها را

گل گرفته است بداند  که  سراسر دنیایم نقش خاطره دریچه های رنگی و  پنجره سیاه و سفیدی

 جاری است که  بمنظور پرهیز از نسیان و فراموشی کشیده ام  و هر پنجره ای او را بیادم می آورد...