دریغ در شبم دگر سپیده سر نمی زند ...
دیرگاهی است که مهمترین و محبوبترین صفحه دفتر زندگیم مفقود شده است و در لابلای صفحات
دیگر دفاتر عمر رفته هر چه می گردم کمتر می یابم و اسیر و پایبند دام روزمرگیها فرصتی برای
لختی خلوت و جلوت و خنده و خوشی دست نمیدهد که هیچ بلکه سراسر غم و غصه و اندوه و
حرمان است.آنروزها نمی دانستم فردا روزی در بند طوفان کین و قهر، بی وفایی پیشه خواهد کرد و
مرا ریشه سوزاند و فرهاد را تیشه فتراک جفا برسر کوباند ... اینک اینجا از پشت پنجره مشرف بدریا
در خیال بی زوال خویش با پنجره ای فرسنگها دور قرینه میسازم تا شادیها ،غم و غصه ها ،نگرانی ها،
و مشغولیتهایم را تقسیم نمایم. دوست دارم آن سنگدل نامهربان که با بیرحمی تمام پنجره ها را
گل گرفته است بداند که سراسر دنیایم نقش خاطره دریچه های رنگی و پنجره سیاه و سفیدی
جاری است که بمنظور پرهیز از نسیان و فراموشی کشیده ام و هر پنجره ای او را بیادم می آورد...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۹ ساعت 5:16 توسط حمید راهدار
|