گل مهتاب...
همچنان از دل سنگ تو شکایت دارم
حرفها دارم از این بی سر و سامانی ها
از غم و رنج شب تار پریشانی ها
مانده در خاطرم آن شعر خوش روز نخست
جاودان نقش خیالی که میان من و توست
من همانم که شدم خاطره در محفل تو
نیست درخیل دو عالم به صفای دل تو
کاش می شد که تو از حسرت می دم نزنی
وقت تنگ است .....
*واقعا وقت تنگ اومد و از خوف اینکه شاعر به جفنگ نیاد موقتا از نگارش شعر دست میکشم و
اگه عمری باقی باشه واسه تکمیل دوسه بیت باقی مانده غزل حاضر مجددا خدمت خواهم رسید...
تا به وعده وفا کنم همه شما عزیزان دل را بخدا می سپارم و بی وفایان را به آموختن ره و رسم
وفاداری دعوت می نمایم.
*۵ ساعت بعد نوشت:
به احترام قلم شیوا و قدم خیر دوست نازنینی که بر حقیر منت نهاده و در بخش نظرات این پست
ابیات تکمیلی را به زیبایی هر چه تمامتر درج نمودند لب خموش داشته و دم فرو می بندم تا حال که
با خیال خوشش دلم شاد گشته ، دمی خوش باشم...