دوست میدارم من این نالیدن جانسوز را ...
همه را میدونی...
خواستم از رنجش دوری بگویم باز هم دیدم که بهتر از من میدونی ...
خواستم دلتنگی هایم را برایت زمزمه کنم خوشبینانه نگران تکدر خاطرت شدم ...
خواستم از لحظه شماری حضور و نذر گل نرگس به یمن مقدمت بگویم گفتم ریا
میشود...
خواستم از جان و دل با جان و دلت سخن بگویم صدایم را نشنیدی ...
گاهی برایم آرزویی شیرین و رویایی زیبایی دست یافتنی هستی و گاهی
سراسر توهم و خیالی ...
بیا و همین امروز مرا مهمان زلال تبسمت شیرینت کن...
اقرار می کنم هنوز و همیشه تشنه محبت تو هستم ...
بگذار غم و غصه هایم را در قاب خمار چشمانت ترسیم کنم....
می خواهم تمام آینه ها را بشکنم زیرا خوش ندارم جز تو کسی شاهد دردهایم
باشد...
دفتر زندگیم مملو از خاطرات خوب و خوش با تو بودن است . نام بلندت را در دفتر
زندگیم با زر نگاشتم تا تلالو انوارش به خیر و خوبی رهنمونم سازد ...
می خواهم زیر باران تمنا تمام دلتنگی و دل خستگی هایم را بشویم و دور بریزم ...
میخواهم از حریر ناب و مخمل سرخ شفق آشیانی برای پرندگان عاشق بنا نمایم...
بر آنم تا صبحگاهان شقایق های باغ امید و آرزوهای از دست رفته را آبیاری نمایم و
خاطرات سرد و زرد و اندوه و دلواپسی ها ی کهنه و قدیمی را چون برگهای خشک
خزان زده زیر پا بگذارم....
می خواهم عنقریب جامه خاکستری اندوه را از تن بدر کنم و با زلال باران غبار غم
را از چهره بزدایم ...
می خواهم با توکل به ذات اقدس الهی به امید وصال و به شوق دیدار دوست
با نسیم مشک فشان به دیار عشق و سرزمین مهربانی همسفر شوم...
در این راه خطیر از محضر همه دوستان عزیز و سروران ارجمند التماس دعای عاجل
دارم و خاضعانه و خاشعانه استدعا دارم دعای خیرتان را از بنده حقیر دریغ نفرمائید...