عطر دل انگیز خاک باران خورده کوچه های کاهگلی و صدای آواز جیرجیرکهای عاشق کنار چشمه

جوشان و باغ شاداب آبادی کوچک حاشیه زاگرس هنوز هم خاطرم را مشعوف  میسازد و دلم را به

 شوق می آرد.بوی خوش نان تازه برشته و تنور پر از هیزم و نوای نی چوپان و تلاش پر برکت باغبان

 پیر باغ بالا دست و صفا و صمیمیت اهالی و رقص خوشه های طلایی گندمزارها درعبور باد هیچگاه

 از یاد و خاطرم محو نمیشود.حالا اگر چه در هیاهو و شتاب شهر  خودم را نیز گم  کرده و فرصت تجدید

 دیدار زیبایی های منحصر بفرد دیار خوبی ها با مردم مهربان و مهمان نوازش فراهم نمی شود اما

 برسم تعهد و به حکم وفاداری همیشه یادشان را بخیر و خوبی پاس داشته و گرامی میدارم ...