بیوفایی همه آن نیست که عاشق بکُشند ...
اصلا خوش و خوب نیست.همه ناراحتی و فشار عصبیم ناشی از بیرحمی و قساوت قلب سنگدل
ستمگری است که اخیرا کینه توزی و خودخواهی و سنگدلی را به حد اعلاء رسانیده و در این راه
ملال آور از هیچگونه اجحاف و کم محلی و بی معرفتی و نامرادی و بیوفایی در حق یاران ندیم و
دوستان قدیم و همرهان غار و گرمابه و گلستان فرو نگذاشته و ابایی نیز ندارد...مضافا اینکه عهد
شکنی غدار و بر خلاف تصورات اولیه بد ذات نیز هست.اگر درد دلم را بر خلاف میل باطنی ام اینجا
می نویسم از سر جبر و ناچاری است که میخواهم برای عدم فراموشی ثبت گردد.چه بسا اگر وی
به ذره ای از وعده و وعیدهای روز آخر پایبند بوده و عمل میکرد من اکنون مجبور نبودم عرض خود
برده و زحمت دیگران بدارم... صد هزار افسوس که انبوه ابهامات مانده در دلم را پاسخی در خور و
پاسخگویی شایسته نبوده و نیست ....
(( چه کنم با دل تنگ ...!!؟
دلم از سنگ نیست ...
گریه در ماتم دل
ننگ که نیست ...))*
*پ.ن :
شعر انتهای متن (( درون پرانتز)) از شادروان مهدی سهیلی شاعر توانای معاصر است ...
خدای منان ایشان و همه فرهیختگان ادیب و هنرمند بلند آوازه سفر کرده به دیار باقی را
ببخشد و بیامرزد...