ای آفتاب حسن ...
ای آفتاب حُسن
وقتی ناز نگاه و
راز صدایت
آرام آرام
اعماق وجودم
را تسخیر نموده و
و مهرت چون شراب تلخ مردافکن
در دلم جاری میشود
به وضوح درمی یابم
که چون حباب شراب ِ
خندان در جام
در مقابل عظمت ِ
عشق و دلدادگی و وفا
شکننده و حقیرم...
ای آفتاب حُسن
وقتی ناز نگاه و
راز صدایت
آرام آرام
اعماق وجودم
را تسخیر نموده و
و مهرت چون شراب تلخ مردافکن
در دلم جاری میشود
به وضوح درمی یابم
که چون حباب شراب ِ
خندان در جام
در مقابل عظمت ِ
عشق و دلدادگی و وفا
شکننده و حقیرم...
به زبان اشارت این روزگار غریب
چگونه می توان به روشنی
سخن از شکوه عشق گفت...؟
سخن ز ناز یار گفت
ز جور روزگار گفت
ز های و هوی باد گفت
که عاصی از
حصار غم
به کوهها رمیده است و
نام یار بر زبان
زبانه ای ز آتش جهنم است
که قهر و خشم شعله را
به کام خانه می کشد
در این زمانه
باد را ز کینه ها
فسانه است
زلال خون گل
به پهن دشت خاک
ز انتحار عاشقان
نشانه است...
فوق العاده شگفت انگیز داره و از منطقی بسیار قوی برخوردارست...:
ـ وقتی به دنیا میام،سیاهم.
وقتی بزرگ میشم،سیاهم.
وقتی میرم زیر آفتاب،سیاهم.
وقتی می ترسم سیاهم.
وقتی مریض میشم، سیاهم.
وقتی می میرم، سیاهم.
هنوز و همیشه سیاهم.
وتو،آدم سفید...
وقتی بدنیا می آیی صورتی هستی.
وقتی بزرگ میشی، سفید میشی.
وقتی میری زیر آفتاب، قرمز میشی.
وقتی سردت میشه،آبی میشی.
وقتی می ترسی زرد میشی.
وقتی مریض میشی سبزی.
وقتی می میری خاکستری میشی.
و آنوقت تو به من میگی رنگین پوست...!!!
نیست معلومم که از
هجرت چه سازم
تلخ و زهر آلود دردم
گریه دارد روی زردم
هر چه دارم از تو دارم
نیست با غیر تو کارم
شمع همزاد غمم
تنهایی را همدمم
گر تو باز آیی به خانه
ای بهار جاودانه
جشن گیرم شادمانه ...
----------------------------------------
پ.ن ۱ :
وقتی تو نیستی
من نیز
نیستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
نیست معلومم که
کیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ؟؟
چیستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم؟؟
غرش ابر بهاران را
هی هی چابک سواران را
نغمه های چشمه ساران را
آشنا با دردهای جان فزا بنگر
شوکت دیبای یاران را
قطره ی زیبای باران را
گوهر رنگین جانان را
جلوه های سبزه زاران را
در کویر سینه تنگم هم آغوشم
کی شود یادت فراموشم...؟؟
چون سمندر ز آتش عشق تو در جوشم
در فراقت ،
اشک چشم و خون دل را
چون شراب ناب می نوشم
نام نیکت در حریر لطف
چون سروش شادی افزایی است در گوشم
یاد باد آن روز بارانی که می گفتی
در طلوع صبح دیدارت
جامه ای سبز و سفید و ارغوانی
پاکتر از
سوسن و آلاله و مهتاب می پوشم...
بارها و بارها داستان بز زنگوله پا رو برامون تعریف میکرد و ما هم از اونجا که شنگول و منگول و
حبه انگور گول خوردند و سرشون کلاه رفت و متاسفانه در رو بروی آقا گرگه باز کردند و ...، با
خودمان فکر میکردیم حیوونی ها کاش یه جوری میشد که می فهمیدند مادرشون پشت در
نبوده و بر رنوشت تلخ و اندوهبارشون افسوس میخوردیم.اما حالا دیگه در قصه های جدید،
شنگول و منگول و حبه انگور، گوشی درباز کن تصویری رو برمیدارند و با شوخی و تمسخر به
ترفند کهنه و نخ نما شده آقا گرگه میخندند و میگویند که خوب میدونیم و داریم می بینیم که تو
مامانمون نیستی و با اینکه تو خونه تنهائیم بلانسبت خوانندگان هیچ غلطی نمی تونی بکنی و
بهتره که روزی تو جای دیگری بجویی و دست از سر ما برداری که از این نمد تو را کلاهی نیست.
شاید بهمین دلیل است که امروزه دیگه در داستان روز و قصه های شب مادر و مادربزرگهای مهربون
خبری از بز زنگوله پا نیست.در واقع از شانس بد آقا گرگه با پیشرفت علم و دانش و تکنولوژی و آمدن
نسلهای رویایی آیفون های صوتی و تصویری، ضریب امنیتی خونه ها افزایش چشمگیری یافته و
خیال خانواده ها تا حد زیادی راحت شده و دغدغه خاطر و دل نگرانی های سابق به میزان قابل
توجهی کاهش یافته است و به همان میزان کار واسه اقا گرگه و نوادگانش سخت و سخت تر شده
است ...شور و حال کودکی یادش بخیر ... ای دریغ که چه روز و روزگاری داشتیم ...
بعضی وقتا سر هیچ و پوچ اینقدر عصبی میشم که میترسم کار دست خودم بدم .این جور مواقع
به اونایی که تو مجله و روزنامه و سایر رسانه ها میخونم و می بینم که سر یه موضوع ساده و
پیش پا افتاده به کارهای غیر قابل پیش بینی ارتکاب ورزیده اند و باصطلاح بخاطر دستمالی قیصریه
رو به آتیش کشیده اند حق میدم.بعنوان مثال بعد افطاری از یه مغازه گذری دو سه کیلو انبه گرفتم
آوردم خونه دیدم تقریبن بیشترشون که حدود ۷ عدد بودند گندیده و خرابند.اولش حوصلم نمیشد
بعد دیدم واقعن نباید از حق به این آشکاری گذشت پا شدم رفتم مغازه یارو که یه جوون ۲۵ ـ ۲۶
ساله بود دیدم مشتری داره جلو مشتریهاش چیزی نگفتم ولی خودش که پلاستیک پر از انبه آش و
لاش رو دست من می دید دقیقن متوجه شد واسه چی برگشتم . بهش گفتم داداش آخه اینا
چیه تو بمن دادی ؟حالا موقع خرید انبه و پسته خام کلی باهاش شوخی و خوش و بش کرده بودم
که دیدم یه جوون دیگه هم وارد مغازه شد که ظاهرن شریکش بود.گفتند ما هم خریدیم از ظاهرش که
معلوم نیست و نمی تونیم ازت پس بگیریم. گفتم من اصلا واسه پولش نیومدم و فدای سرتون پولشم
نمیخوام فقط اومدم نشونتون بدم تا حواستو ن رو جمع کنید و خدای نکرده پولی که واسه زن و بچه تون
در میارید پاک و حلال باشه و خرج دوا درمون خودتون و اعضاء خونواده تون نشه و گرنه این ۵ ـ ۶
هزار تومنا نه شما رو شاه میکنه نه منو گدا ...ضمنن هم قدرتشو دارم و هم راه و مرجعش را بلدم
که از طریق قانون و مقررات خیلی بیشتر از این مبلغ از حلقومتون بکشم بیرون و حتی در مغازه تون
رو ببندم تا حالیتون بشه یک من ماست چقدر کره داره ولی من می بخشم به جوونی و نادونی تون.
با این وجود دیدم باز دارن قلدربازی در میارن و انگار هیچ حرف حساب حالیشون نیست .
دیگه یواش یواش داشت خونم بجوش میومد و شدیدا عصبانی میشدم .در همین بین که موضوع
داشت بیخ پیدا میکرد و داشتم به سیم آخر میزدم و کله میکردم چند تا آدم شیر پاک خورده حاضر در
محل که خدا پدر و مادرشون رو بیامرزه و گویا یکی دوتاشون بنده رو هم میشناختند که مرتب به
اسم فامیل خطابم کردند و با نیت خیر انساندوستانه میانجی کردند و متذکر شدند که بی خیال ،
چرا که اصولن در شان و شخصیت و حد و اندازه شما نیست با این قبیل افراد جاهل دهن به دهن
شده و گلاویز بشی ... بخود که آمدم دیدم الحق و الانصاف کاملن درست می فرمایند و مرا هیچ دخلی
به این سودجویان طماع بی رگ و ریشه ناجوانمرد نیست.علی ایحال با درایت و خیرخواهی و
منش والای اشخاص محترمی که شاهد و ناظر بی منطقی و بی ادبی و وقاحت ایشان بودند
موضوع فیصله یافت و از وقوع درگیری و اتفاق محتمل ناگواری که داشت سر هیچ و پوچ حادث
میشد و مسلما عواقبش برای هیچکدام از طرفین قابل پیش بینی نبود پیشگیری و ممانعت کردند.
ایشااله تعالی خداوند منان که ناظر اعمال و رفتار همه بندگانش هست اجرشان دهد و سایه اشان
بر سر متعلقین و متکفلین مستدام باشد. امید که توفیق یابم بزرگواری و مناعت طبع ایشان ر
جبران نمایم ...
در امر واجب ملاحظه و تائید کامنت های محبت آمیز شما دوستان عزیز که بعلت پاره ای مشکلات
فنی و خرابی خطوط ارتباطی و قطع تلفن منزل لاجرم با اشکال مواجه گردیده و بنده کمترین را
شرمنده مناعت طبع و بزرگواری و تشریک مساعی دوستان نمود صمیمانه پوزش بطلبم.
به تجربه دریافته ام که همواره همان چیزی که موجب نگرانی و تشویش خاطر آدمی ست دقیقا
اتفاق می افتد... بعبارتی درست به آن چیزی که از آن می ترسی میرسی....
بنده نیز در آستانه انتقال و جابجایی منزل و اسکان قریب الوقوع در آپارتمان استیجاری جدید
نگران قطعی چند روزه تلفن و عدم اطلاع و بی خبری از حال و روز دوستان باحال و مهربان دنیای
مجازی بودم و هستم لکن حادثه (اگر واژه رسا و بجایی باشد) به رسم و عادت مالوف خبر نکرد و
با کمال تاسف دور برگردان کابل های مخابراتی موجب شد قبل از جابجایی ارتباط صمیمانه ام با شما
سروران گرام قطع و سه چهار روزی با اخلال مواجه شود و بدین سبب اندوه دوری و دلتنگی حضور در
جوار مهر و محبت عزیزان عظام مضاعف گردد.علی ایحال در این قبیل موارد چاره ای نیست جز اینکه
دست نیاز به درگاه ذات لایزال الهی بلند نموده و به مقام ربوبیت توکل نمائیم و به استجابت نذر و نیاز
و دعای خیر دلهای پاک و زلال شما دوستان صمیمی دلخوش و امیدوار باشیم.
بدلیل ضیق وقت و گرفتاری و مشکلات عدیده و ضرورت رسیدگی و انجام امور روزمره زندگی و
علیرغم میل باطنی از محضر مصفایتان مرخص و تا دیداری دوباره همه شما خوبان روزه دار را
به خداوند بزرگ و منان می سپارم. امید که طاعات و عبادات همه شما مهربانان مقبول درگاه الهی
قرار گرفته و سعی تان مشکور و اجرتان محفوظ باشد که انشاء اله تعالی هست ...
از ابتدا نیامد و از انتها گرفت
حجم فراق عقده جانسوز رفتنت
آنی تمام سطح دلم را فرا گرفت
گفتم هوای پرزدنی با تو کرده ام
خورشید پشت ابر خزید و هوا گرفت
دیگر دلم هوای پریدن به سر نکرد
با درس عبرتی که از آن ماجرا گرفت
جادوی چشم مست و لب شکرین تو
نقشت به قاب جان و دلم از طلا گرفت
جاری نمود اشک سرشکم همیشگی
سیلی ز آبشار نگاهم جدا گرفت
تا اینکه در کشاکش تقدیر و آرزو
باران لطف بر دل ما بی صدا گرفت
مهتاب بر نظاره رویا بسنده کرد
من ماندم و غروب و عذابی که پا گرفت
هفت آسمان شریک غمم شد از آن زمان
پاداش عاشقی مرا از خدا گرفت ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن :
برای کاهش فشار و افسردگی درونی ام که برخی از محدود و معدود دوستان بسیار نزدیکم از
علل و انگیزه بروز دفعی آن عارضه مطلعند در شامگاه شبی گرم و شرجی از اوایل ماه جاری
که برق هم رفته بود به تشویق و اصرار و البته همراهی روحیه بخش دوستی عزیز با استعانت
از ذات منزه و قادر حضرت احدیت سرایش شعر فوق را با توسل به چراغ اضطراری معیوب و
کم سویی شروع و سحرگاه به پایان رساندم.آنچه به محضر شما عزیزان ایفاد میگردد نوشته اصیل
بدوی است که عینا تقدیم میگردد و بر خلاف سایر آثار و اشعارم مخصوصا هیچگونه ویرایشی
صورت نداده و نخواهم داد... دلیلش را فقط خودم میدانم و خدا و البته آن دوست همراه که در
در مقابل نگاه ابهام آمیز و استفهام مکرر وی ناچار بودم اصرارم مبنی بر عدم ویرایش را توجیه نمایم....
استاد فرزانه ام فرمودند: دو خصلت هست که هر کی داشته باشه در بهشت به روش باز
میشه،جمعیت منتظر و مشتاق بودند که بدونند این دو صفت مهم چیه؟
خانم سخنران با اندکی تفکر و تامل ادامه داد:
اولی رو استاد خدا بیامرزم فراموش کرده بود دومی هم الان من فراموش کردم ...
--------------------------
پ.ن ۱: جمعیت حاضر که از خنده روده بر شدند شما اگه نخندید خیالی نیست و
کسی رو هم ندارم که غلغلکتون بده باید صبر کنید تا لطیفه بعدی...
یک عمر سخت بودم و یک لحظه باختم
یک ناشناس حال مرا عاشقانه کرد
ای ناشناس من که تو را می شناختم ...
****************
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
*******************
گر به گفتار نیاید دهنت شیرینت
بیم آن است که شوری به جهان اندازم
*********************
به تیغ اگر بزنی بی دریغ برگردم
چو روی باز کنی دوستی ز سر گیرم
***************
تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرس
کز اشتیاق جمالت چه اشکها ریزند
**************
ما به یک شربت چنین بیخود شدیم
دیگران چندین قدح چون خورده اند...!؟
**************
بختم نخفت دوش که از خواب بامداد
برخاستم به طلعت فرخنده فال دوست
از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
کاین خانه جای عشق و محیط مجال اوست
************
باید برسم به ساحل آبی ها
من نیستم از نژاد مردابی ها
عمریست که راه وصل می پیمایم
تا سر برسد زمان بی تابی ها
****************
در قاب سکوت شب دلم می سوزد
خار غم هجر چشم گل می دوزد
دیریست در انتظار صبحی موهوم
پیوسته چراغ منزلم می سوزد
***********
بیادت همدم آهم همیشه
اسیر بغض بی گاهم همیشه
بیا ای روح پاک آسمانی
ترا من چشم در راهم همیشه
************
هوای خانه ام ابریست، دیریست
دلم لبریز بی صبریست دیریست
چه فرقی داره بودن یا نبودن...؟
برایم زندگی جبریست دیریست ...
((********************************))
ز نهار که آمد رمضان ماه شفاعت ...
اعمال عبادی شبهای نورانی رمضان با نوای زیبا و عطرآگین دعای با شکوه افتتاح آغاز میشود
که با شروع ماه رحمت و مغفرت و تفضل الهی در گوش جانم طنین می افکند:
الهم انی افتتح االاثناء بحمدک ....
وه... که چه روزهای دل انگیز و شبهای خاطره آمیزی را به یاد می آورم که در محضر روحانی
و مصفای دوستان با محبت و صمیمی از جان عزیزتری که اکنون جایشان سبز و خالی است
و هر یک بطریقی خواندند فسانه ای و در خواب شدند... در مساجد ، حسینه ها و تکایا ی محل
جمعمان جمع بود. خداوند همه رفتگان خاصه دوستان عزیز سفر کرده من و شما و دیگران را مشمول
لطف و رحمت و غریق دریای مغفرت خویش نموده و ماندگان عالم فانی را طول عمر با عزت و عاقبت
به خیری عنایت فرموده و مورد شفاعت اولیاء و انبیاء الله (صلواه الله و سلامه علیه) قرار داده و با
ایشان محشور بگرداند ..انشاء اله..
حلول روح بخش ماه مبارک رمضان، ماه بهار قرآن و ماه میهمانی خداوند سبحان را به عموم مسلمان
در اقصی نقاط گیتی بالاخص هموطنان عریز میهن عزیزمان ایران تبریک و تهنیت عرض نموده ، توفیق
درک معنای والا و فیض حقیقت بندگی و گام برداشتن در راه بی زوال راستی و صدق و صفا و محبت و
صمیمیت و عشق و ارادت به ذات انور و اقدس الهی را اول از همه برای برای خودم و سپس برای همه
دوستان عزیز و مسلمانان گرامی و شیعیان حق جو و حقگو از درگاه ایزد منان مسئلت می نمایم.
در خاتمه قربه الی الله از همه مخلصان و محبان روزه دار التماس دعای عاجل دارم...
لطفا فراموش نفرمائید.
به راز و نیاز و نیایش
کنار باغچه دلتنگ
در آرزوی نوازش
در ابتدای شکفتن
به نذر و حاجت و خواهش
چه شعر قشنگی
خوشا شکوه سرایش
نشانِ دختر کولی
غریب عشق و بلاکش
بهشت دفتر و دیوان
کتاب خاطره هایش
زخاک تا دل افلاک
رسیده عطر صدایش ...
--------------------------------------
پ.ن ۱:
رنگین کمون مهربونی همیشه پابرجاست...
که داغ عشق و تمنا همیشه بر دل ماست ...
خدا کند که بیایی و صبح سر بزند
که بی ستاره ترین شب،
شب جدایی توست...
رو به اطراف تکون میده. ازش می پرسیدم ننه* با کی حرف میزنی؟ با ملاطفت و مهربونی می گفت
با سنگ صبورم درد دل میکنم. می گفتم کدوم سنگ؟ من که اینجا سنگی نمی بینم..!!می خندید
و می گفت هر کی غصه دار نباشه نمی بیندش و دعا میکرد که هیچگاه غصه دار نباشم. در حالیکه
بر خلاف اون خدا بیامرز من در عالم بچگی آرزو داشتم که زودی غصه دار بشم و سنگ صبوری که مادر
بزرگم باهاش درد دل میکنه رو ببینم...ای روزگار ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن ۱:
* در بیشتر مناطق جنوب مادر بزرگ و بی بی را (( ننه )) خطاب میکنند...
در طرب مرغزار
شور بپا ساخته
بر طرف لاله زار
باده مرا در بر است
مستی می در سراست
یار ز جان برتر است
نیست غم روزگار
عشق غنیمت گزین
در بر دلبر نشین
سوسن و سنبل ببین
جشن گرفته بهار
رفت زمان فراق
گر چه نگیری سراغ..!!
رایحه افشان شده
بوی خوش لاله زار
وقت گل شادی است
موسم آبادی است
خیز تماشا کنیم
عمر نگردد بهار ...
سلام ،به ضرس قاطع ادعا میکنم هر آن کس در گستره ی فرهنگ ملل از
چشم انداز زیبا و رویایی ادبیات خاصه شعر بهر دلیل محروم بماند عمرش
تماما بر باد فناست.
دریا
هر شب
در هراس از تاریکی
خمار آلوده و مشتاق
سینه می گشاید و
بستر افق را
به استقبال پیکر طلایی خورشید
می گستراند
و خورشید عالمتاب
لمیده بربالش لطیف امواج
خنکای سپیده را
با موج و ماهی و
دریا و ستاره و مهتاب
قسمت می کند
شبها چشم انداز
ناخدا
رویایی است ...
ـ
------------------------------------------------------------
پ.ن ۱: شب شد و یکی بی خبر اومد و در زد و حیرونم کرد ....!!!!
را به ساحل نجات رهنمون می سازد.برای غرق شدن در اقیانوس شادی کافی است به آفریدگار
سبحان توکل نموده و راضی به رضایش باشیم، بخندیم، شعر بخوانیم،دوست بداریم، مهربان و
سخاوتمند و امیدوار و النهایه عاشق باشیم تا برق شادی در چشمانمان بدرخشد و انبساط خاطرش
متن و حاشیه زندگیمان را فرا گیرد.شادی حق مسلم همه انسانهاست.ساحل آرامش آن سوی
اقیانوس شادی است و برای حصول شادی لاجرم می بایست بی مهابا خود را به اقیانوس شادی
در افکند.چرا که پر واضح است (( هر آن کس دل به دریا زد رهایی یافت))....باید بدون خوف و ترس در
جریان متلاطم اقیانوس شناور شویم تا طریقه شنا در اقیانوس شادی را بیاموزیم و سوار بر امواج
خروشان با شوق و تبسم و نشاط به جزیره امن و اطمینان بخش سعادت و صلاح و رضایت هدایت
شویم.
قاعده طلایی انسانیت و دوست داشتن همنوعان ایجاب می کند که اگر دیدیم کسی راه را گم کرده
نشانی اقیانوس شادی را بر حریر دلش نوشته و برای اطمینان خاطرش تصویر رویایی ساحل عشق
را نشانش دهیم.راه و رسم حقیقت دوستی و طریق عطوفت و مهر و ملاک و مبنای عشق ورزی
بی شائبه و خالصانه به همنوعان جز این نیست....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ. ن ۱:
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی // گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش ...
ای همسفر
دیریست خنده های تو هم
رنگ دیگریست
عمریست
وعده های تو هم
از وفا تهی است
گفتم
چه غافلی ...!؟
فردا رسد بهار دل افروز نازنین
از لطف کردگار
گلشن شود زمین
طی می شود زمان
رنگین شود جهان
هر سو که بنگری
سرسبز می شود
آواز زندگی
دلچسب می شود
قمری به چشمه سار
بلبل به لاله زار
انسان به روزگار
از جلوه بهار
مسرور و شادمان
سرمست میشود...
-----------------------------------------------------------
پ.ن ۱:
برای آنکه دل بی او غمین است
به راهم دام زلفش در کمین است ...
پ.ن ۲:
ای نازنین
وقتی صدای دل نوازت را شنیدم
از غم رهیدم
از بندگی جانا
به سلطانی رسیدم ...
پ.ن ۳:
از قطع مکرر سیستم کلافه ام. والله من آدم سمجیم و از رو نمی رم
والا هرکه جای من بود تا حالا صد دور عطایش را به لقایش بخشیده بود و رفته
بود پی کارش...اَه اَه اَه ....
هست با من دلبر نیکو سرشت
شربت ناب شفا نوشیده ایم
در ره و رسم وفا کوشیده ایم
کام گل از شبنمی سیراب شد
کوه از نقش غمی برآب شد
نقد جان دادیم در این روزگار
تا بماند نام نیکی یادگار
هم ره باد صبا راهی شدیم
هم جوار شوکت شاهی شدیم
روزهای سخت تنهایی گذشت
بر سریر تخت سلطانی نشست ...
همراه ، همگام
همزاد ، هم نام
من تو ،
تو من
آنجا ، اینجا
هستیم با هم
یک روح ، یک تن
دیروز ، اکنون
هم راز ، هم خون
لیلی، مجنون
عشقی پویا
خواب و رویا
از غم عاری
رودی جاری
به طَرف ِجویبار
زلال چشمه سار
می خندیم
به جلوه ی بهار
می سازیم
به جور روزگار ...
به که گویم؟
و چه تدبیر کنم؟
چاره این درد جگر سوز
که دل افسرده نباشم دیگر
خسته بر طرف چمن
لاله و نسرین است
دل من غمگین است
درد من سنگین است
شده ام گیچ و
دگر هیچ
ندانم که
چه سازم؟
چه بگویم؟
چه نگویم؟
به گویم....؟
شرح این آتش جانسوز
تا ز اندوه
دل غمزده خویش بکاهم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن ۱ / :
گله میکرد ز مجنون لیلی
که شده رابطه ها ایمیلی .... و الخ ...
وقت جان دادن
ببالین من آیی
جانم از
هجرت
به لب آمد
نمی آیی بمیرم ...؟؟
نه آنجایی...!!
کجایی ...؟؟
نهادی
بر
دلم
داغ
جــــــــــــدائــــــی ...
با اندوه و زجر نوشیدن زهر هجر و ملال فراق دست و پنجه نرم کرده باشدچه
کسی میداند ساعتهای متمادی تنها به در و دیوار اتاق خیره و به آرزویی محال
اندیشیدن چقدر سخت و ملال آور و جانفرساست..؟
*چه کسی منکر این واقعیت است که وقتی برای یک بار سخنی خلاف واقع و
عاری از حقیقت آنهم از کسی که از چشمانت بیشتر مورد اعتماد و وثوق است
بشنوی ناخواسته نسبت به سایر گفته هایش به دیده شک و تردید می نگری...؟
*کدام انسان حتی بی وجدان لا مذهب(با عرض پوزش از مخاطبان عزیز ) به طرف
مقابلش حق نمیدهد وقتی مکرر با خلف وعده و عدم صداقت و امروز و فردا کردن
و بهانه جویی و بی توجهی و حرفهای ضد و نقیض مواجه میشود به همه سوابق
دوستی دیرینه پشت پا بزند و عطای رفاقت را به لقایش ببخشد...؟
*چه کسی باور ندارد که صداقت و رعایت حقوق و احترام متقابل پایه و اساس
دوستی و مودت است و محبت یکطرفه ره به جایی نخواهد برد...؟
*چه کسی باور میکند یک شخص متعارف و بالغ در عین صحت عقل و سلامت
نفس رابطه عمیق عاطفی دوستانه و صمیمانه خود با همنوعش را بدون دلیل
موجه و منطقی وساعتها تعقل و تفکر تا حصول قناعت وجدانی بیخود و بی جهت
فدای خودخواهی و عافیت طلبی نماید...؟
گرسنه بی وقفه مشغول کار بودم و از پا افتادم.تقریبن کمتر ۵/۲ ساعت از اومدنم به خونه
گذشته بود و در نظر داشتم پس از ادای فریضه واجب صلاه ظهر و عصر و صرف ناهار و گشتی
در دنیای مجازی چرتی بزنم و تجدید قوا کنم .بقول معروف هنوز چشمم گرم نشده بود که با
همراهم تماس گرفتند و ناچار شال و کلاه کرده و راه افتادم و نزدیکای ساعت ۱۰ شب به خونه
مراجعت کردم.در همین حین صاحبخونه محترم زنگ زد و گفت بالاخره از شر مزاحمتای ما راحت
شدی...!! پس از تعارفات معمول عرض کردم متوجه منظورتون نمیشم. گفتند که خونه رو فروختم و
منبعد صاحبخونه شما آقای فلان است و شماره شو واسم مسیج کرد. گفتم ای آقا جان ،پس با این
حساب تازه مزاحمت و دربدری ما شروع شده است . هنوز شماره صاحبخونه جدید رو سیو نکرده
بودم که خودش زنگ زد و خوش و بشی کردیم و گفت که در نظر داریم خودمون تو خونه ساکن
شویم و بخاطر ثبت نام مدرسه شتاب داریم و التماس دعا داشت که زودتر از موعد مقرر خونه
رو بهشون تحویل بدم . دیدم با این حساب محملی برای قرار تمدید قرارداد باقی نمانده و خستگی به
تنم ماند و کار امروز صبح خستگی ام را مضاعف کرد . از امروز تازه گاومون زائیده و باید با مراجعه
به بنگاههای املاک به فکر تامین سرپناهی باشیم و با اینکه طبق قرارداد تا اواسط شهریور مهلت
دارم واسه دریافت ودیعه و مساعدت به صاحبخونه جدید که ظاهرن عیالوار است و بدتر از من نمونه
عینی آقای گرفتاره در اسرع وقت خونه رو تخلیه و تحویل بدم تا حالا که نمیتونم واسه خودم کاری کنم
لااقل به این بنده خدا کمکی کرده باشم.جالبه که بهش میگم خب تو که توقع داری من زودتر بلند شم
بیا پول پیش خونه که امانت نزد شماست رو مسترد کن تا من سریع یه خونه دیگه ای پیدا کنم و
قراردادش رو منعقد کنم و نقل مکان کنم تا کمکی به شما بشه و زودتر کاراتون رو سر و سامان بدید
که گفتند ندارم و حالا خودت پول پیش خونه ای که میخوای بگیری رو بده بعدا من بهت پرداخت میکنم
و من در پاسخ به این بی منطقی محض، جز اینکه بگویم چشم قربان جمله بهتری به ذهن خسته ام
نرسید...شما چی؟ اگه جای من بودید چی می گفتید...؟
سپیده بدمد و
روز آغاز شود
بی تاب تر از همیشه
برای بوئیدن
عطر وجودت
بر فراز کوچه باغها
پرواز خواهم کرد
ای ناز آفرین
تا اینکه باز
در خاطرت حلول و
در رویای شبانه ات
طلوع کنم
تمام عالم را
زیر پا خواهم گذاشت...
اینک که
از شبیخون لشکر غم
در حصار دلتنگی
گرفتارم
بر من نتاز
با من سخن بگو ...
جا نمی یابم
اگر جایی کنم پیدا
تو را تنها نمی یابم
اگر جایی کنم پیدا
و هم بینم تو را تنها
زشادی دست و پا گم میکنم
خود را نمی یابم ...
ـ-------------------------------------------------------
پ.ن ۱/ واسه خندیدن اونی که مث من به غم و غصه دچاره، یار و غمخواری نداره :
*اهل محل از همسایه اخمو و ترش روییشان به تنگ آمدند و از خانمش پرسیدند
این حاج آقاتون چرا همیشه عین برج زهر ماره ...!!؟؟
حاج خانم که خودشم دل خونی داشت گفت والله خودش که اخلاق نداره و یادش
نیست منتهی مادر شوهرم میگه پسرم خیلی خوش اخلاق و بذله گو و بشاش
بود ، پرستارای بگم چه کرده تو زایشگاه عوضش کردند ...
چشمانت
خورشید را
و سخاوت بیکران ِ
دستانت
دریا را
شرمگین می سازد
کسی نمیداند ...!؟
پشت لبخند ملیحت
چه رازها پنهان و
در دام زلف مشکینت
چه دلها
زندان است ...
پ.ن ۱ / :
سحر شبنم چو بر گیسویت افتد / در عالم شورشی از بویت افتد ...
پ.ن ۲ /:
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی / تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد ...
شعر بلندت
تا ابد
در نبض جان و روح من
جاری ست
زلف کمندت
وقت دلجویی
توصیف خواهد کرد
که اندر فراقت
کار من زاری ست
خاکستر پروانه
در مسلخ
معنای تضمین وفاداری ست
این قامت لرزان که می بینی
آلاله های زخمی
دشت تمنای اند
کز شبنمی
از اشک محرومند
از دوری دلدار
مغمومند ....
اعجاز شادی
عنقریب رویای ِ
رستاخیز را
تعبیر می کند
برای آغازی نو
فقط حلاوت کلام و
شکوه لبخندت
کافی است
بر من خرده مگیر
حلول ستاره خوشبختی را
تردیدی نیست
تلخی ها در گذرند ...
پ.ن ۱/: ماه همیشه زیر ابر پنهان نمی ماند ...
پ.ن ۲/ کلبه احزان شود روزی گلستان ، غم مخور
غم اومده خونه ی من
انگشت و بر در می زنه
مهمون ناخونده ی من
هر شب به من سر می زنه
شبانگاهان
لحظه ها را
با خیال حضور خوشت
می شمارم و
عطر یادت را
در کوچه باغهای خاطرم
نفس میکشم و
طنین نامت را
در کویر عطشناک سینه ام
جرعه جرعه می نوشم و
رویاهای نیلی ام را
در لعابی از گلهای
سوسن و نسرین
به قاب می گیرم
چه بگویم
غم دوریت با من
چه کرده است ...؟
رویایم کابوس
دنیایم تاریک
راهم باریک
زمانم تنگ
دلم سنگ
هوا پر غبار
زمین بی بهار
شاخی شکسته ام
تنها نشسته ام
در هجر رویت
غمگین و خسته ام
اقرار میکنم
چشمان خویش را
عمری به اشتباه
بر گلعذار چهره ی ِ
نیک تو بسته ام
از من جدا مشو
که تویی نور دیده ام ...
در کابوس خاکستری نیم شب
از رویای دل انگیز
بیکران آبی دریا
چه می فهمد ...؟
چه می داند...؟
در ازدحام شهر دلتنگم
حس میکنم بی تو
غمگین و بیمارم
با خویش در جنگم
از خلق بیزارم
انگار در هجر گل رویت
شمع و من و گل را
پروانه ای نیست
شعر و شراب و جوشش دل را
پیمانه خالی است
وقتی نباشی
در انتظار جلوه ای از طرح لبخند قشنگت
گلواژه های نغز شیرین کلامت را
سودای الهام نگاهت را
در رهگذار مهربانان
هنگامه ای نیست
حسرت به دل را در حریم گلعذارت
دل ستان لاله رویی نیست
دردی کَش میخانه را
جز نقش نامت
آرزویی نیست
در این سکوت محض
آزرده ام اینک
در را به روی خویش می بندم
با یاد رویت عهد دیرین را
تجدید میسازم
تا اینکه باز آیی
بی تو نه می گویم
نه می خندم ....
با نهایت تاثر خبر تلخ و اندوهبار درگذشت ناگهانی زنده یاد محمد نوری پیشکسوت پر آوازه
موسیقی و استاد مسلم آواز و خواننده نام آشنای سرود حماسی و ماندگار (( ایران)) خاطر
مکدرم را به درد آورد و بر اندوه جان و تالم روحم افزود..خدایش رحمت کند و بیامرزد که نیک
زیست و زندگی را با همه تعلقات و تمکنات بدرود حیات گفت ...
گرچه از عمر دل سیری نیست / مرگ می آید و تدبیری نیست...
این ضایعه مولمه را به عموم ملت شریف ایران بخصوص خانواده بزرگ هنر و اهالی موسیقی و آواز
و همچنین همسر و فرزندان داغدارش تسلیت و تعزیت عرض نموده برای آن مرحوم رحمت و غفران
واسعه الهی و برای جمیع بازماندگانش صبر و اجر جزیل و جمیل توام با طول عمر با عزت مسئلت
می نمایم...
هر گل که بیشتر به چمن میدهد صفا / گلچین روزگار امانش نمیدهد ...
ابلاغ مراتب ادب و احترام و تشکر بهشون سرزدم. با وبلاگی دارای غنای فرهنگی و ادبی والا مواجه
گردیدم که مطالبی بسیار جالب و مفید و پستهایی به غایت پر محتوا داشت. محض خاطر اینکه شاید
راضی نباشد از درج آدرسش پرهیز می نمایم لکن یکی از زیباترین و شیواترین جملاتش را که برای
بنده حقیر راهبردی فوق العاده و کاربردی عملی و عینی داشت جهت مزید استحضارتان بیان میکنم
شاید برای شما نیز راهگشا و مفید باشد که حتمن هست ...
همه ما صبح که از خواب بر می خیزیم دو گزینه پیش رو داریم :
الف)) اینکه در رختخواب بمانیم و به لذت ادامه ی رویاهایمان اکتفاء نمائیم.
ب)) اینکه بر خیزیم و رویاهایمان را دنبال کنیم .
بدیهی است که در تعیین هر کدام از گزینه ها مختاریم و انتخاب با ماست...
که با من
همدل و
هم دین و
هم دردی به مردی
با تو
پیوستم
ندانستم که
نا مـــــــــــــــــــــــــــــــردی
باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم ....
با اندوهی وافر بابت بیوفایی یار سنگین دل نامهربان خط بطلان بر آنچه بوده و هست میکشم و
این شعر ماندگار لسان الغیب که وصف حالم است را با خود تکرار میکنم تا ملکه ذهنم شود که :
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش ....
با اینکه از این واژه فرنگی شدیدا بدم می آید اما برای آنکه بداند لفظ
تمسخر آمیزش چقدر برمن سنگین آمد عین خودش می نگارم:
بای ...
امید که این بای... برای آخرین وداع کافی باشد و دیگر هیچگاه سبب
مرارت و تلخی اوقات و بعبارتی رساتر که بر او نیز گران آید مزاحمت
بنده نشود که از ایشان سخت دلگیر و اندوهگینم و میخواهم در این
فرصت مغتنم نام و یادش را برای همیشه فراموش نمایم...
به همین سبب با سیاه می نگارم که:
بدرود یار
بی وفای سنگ دل
وعده دیار را
حتی بعد مرگ
خوش ندارم
برو و
فکر دلدار دگر باش
مرا با تو
نباشد هیچ کاری ...!!
نمی خواهم ز نامت
یادگاری ...
و به نیکی و فراست در می یابند که مصرانه چشم انتظار مقدم مبارکشان هستم اما امید و
انتظارم را به یاس مبدل نموده و با خست و سنگدلی حتی از درج پیام و ابلاغ مراتب سلامتی
خویش دریغ می ورزند و موجبات نگرانی و دلشوره حقیر را فراهم می آورند هر که باشند و هر کجا
هستند سخت دلگیر و دلخورم و اگر چه بخشنده فقط خداوند قادر متعال است و امثال بنده هیچ کاره ایم
اما به سهم خود از گناه بی توجهی و قصاوت قلب و قصور و تقصیر و کاهلی و سهل انگاری و لاقیدی و
بی مبالاتی ایشان نخواهم گذشت، زیرا خودشان مقدار بسیار کمتری از این قبیل اعمال و رفتار را
پیراهن عثمان نموده و گناه کبیره محسوب می نمایند و برای گوشه دستمالی قیصریه را به آتش
می کشند اما نوبت دیگران که فرا میرسد خود را به تغافل زده و به هیچ می پندارند گویی آب از
آب تکان نخورده و اتفاقی نیفتاده است.....بعبارتی اگر چه ممکن است این ضرب المثل چندان
متناسب و هم سنگ با آنچه مد نظر بنده است نباشد و حق مطلب را بخوبی ادا نکند لکن پر بیراه
هم نمی باشد که: همیشه مال خودشان مال است و مال دیگران بیت المال......
(( ان الله علیم به الذات الصدور)) بدرستی که خداوند به آنچه در دلهای بندگانش میگذرد آگاه است...
لحظه ها را در فراقت می کُشم
امشب ندانم
ای بت زیبای سنگین دل
ای دلبر شیدا
سیمین تن رعنا
بی من چه کرده...؟
اکنون ندانی محفل من
بی تو چه سرده
من بی وجود نازنینت
دلخسته و حیران
سردرگم و ویران
بنشسته اینجا
غمگین و تنها
بی جلوه ای از گُل رویت ...
افتاده ام دردام مویت
دل بسته ام بر خلق خویت
آیم به کویت
کی زنده مانم...؟
من بی وجودت
ای جان جانان
من از برای
خاطر تو
بر سر نهم
هر حرف زوری
با شوق تو
طی میکنم
دریای شوری
بهتر ز حوری
کوه غروری
از دیده دوری
ای نازنین
رحمی نما
تا کی صبوری ...؟
ـــ از لطف بی پایان الهی که به این حقیر توفیق تحول و تعبد عطا نمود و بسوی پاکی و نیکی
هدایتم کرد و شوق و ذوق نوشتن را در درونم به جوشش و کوشش واداشت.
ـــ از قلب رئوف مادر و روح سرشار از مهربانی پدر برای همه محبت ها و تشویق ها، مساعدتها،
دعا و ثنای خیر، فرزانگی و ملاطفت و سعی بی پایان در تعلیم و تربیت و آموزش راه و رسم زندگی.
ـــ از معلمین صادق و کوشای مدارس و اساتید ارجمند و فرهیخته دانشگاه برای نقش خطیری که
در راستای رسالت الهی خویش ایفاء نموده اند.
ـــ از قاطبه دوستان عزیز و همکاران مهربان و سخاوتمندی که بی هیچ چشمداشتی همه دانسته ها
و تجارب گرانبهایشان را در اختیار بنده قرار دادند و هیچگاه از رهنمود سازنده و تشریک مساعی
خیرخواهانه دریغ نداشتند.
در عالم خیال، جمال دلربای یار در نظر آمد و جسم و جانم در تلاقی با سطر سطر شعرم، هرم آفتاب
سوزان دیار تفتیده جنوب را از یادم برد و هم نوا با دلم سرودن آغاز کرد...
....و اینک این زبان حال بی زوال من و دلم بی هیچ شیله پیله ای ، بی هیچ تمثیل و استعاره ای،
بی هیچ پیرایه ای،صاف و ساده و زلال ، عطری اگر دارد خوبان ببویند ،صمیمیتش را نیز یاران بگویند:
قراره کی شروع کنیم ، میدونی؟
حکایت دل منو میخونی؟
بیا بریم عزیز دل مهمونی
مهمونی نگار ماه پیشونی ...
دنیا رو نذر مقدم ستاره
کنیم بیاد عزیزمون دوباره
منتظر وقت رسیدن بشیم
دربدر لذت دیدن بشیم
چشمانم از سیاهی ها می ترسه
دست و دلم ز هجر گل میلرزه
بیا کنار دل شیدام بشین
(( شعله ی عشق و توی چشمام ببین))
گل امید و توی دنیام نچین
وقتی بیاد میای نگاهش کنیم...؟
سبزه و گل نثار راهش کنیم
با تو گلم:
شعر و سرور و
شوق و شادی بپاست
بی گل روت
نقش دو عالم فناست ...
حاجت تو
نگفته میگم رواست
آب دهان شکرینت
شفاست
هر چی عزیز
امر نمایی رواست...
با نهایت تاسف و تاثر اطلاع یافتم ابوی معزز و محترم دوست عزیز و ارجمندم جناب آقای
اسماعیل علی پور استاد فرزانه دانشگاه در پی عوارض جسمی ناشی از سانحه تصادف
جان به جان آفرین تسلیم و به دیار باقی رجعت نموده اند.مصیبت وارده را خدمت ایشان و
خانواده محترمشان تسلیت و تعزیت عرض نموده بقای عمر ایشان و سایر بازماندگان را از
درگاه رب جلیل استعانت می طلبم.خداوند به بازماندگان صبر و اجر جزیل و جمیل عطا فرماید و
آن مرحوم را غریق دریای رحمت بی منتهای خود بگرداند و با انبیاء و اولیاء الهی محشور گرداند.
-----------------------------------------------------
پ.ن:
غرور از فرشته شیطان و فروتنی از خاک انسان می سازد...
کلاغ و طوطی در بدو خلقت هر دو زشت بودند.طوطی بدرگاه خالق یکتا زبان اعتراض گشود و زیبا
شد اما کلاغ به رضا و قضای الهی تن در داد و اعتراضی نکرد.از آنروز تاکنون طوطی در بند قفس
است و کلاغ آزاد و رهاست ...
شعبده ی لبخندت
شکفتن گل شادی
در مجرای ژرف زندگی است
بی تو
اگر فرصتی برای
زندگی باشد
رغبتی نیست
و جان جهان
از طراوت و حلاوت
عاری است ....
برخلاف همیشه این بار با غرولند و بی خداحافظی از من جدا شد تا طنین نامش یادآوری کند
که:
گر از جفای تو روزی دلم بیازارد
کمند شوق کشانم به صلح بازآرد...
آخرین دیدار مجازی امروز در حالی بسر آمد که هنوز کلام بر زبانم تقطیع و تنظیم و منعقد نشده بود.
البته ارادت و دوستی ما را پایانی نیست چرا که آنچه انجام ندارد نپذیرد پایان ولی خب با دلخوری از
هم جدا شدن نیز خوشایند نیست.بارها گفته ام این حواشی بی ربط و مسائل جانبی به ذات و
خمیرمایه دوستی ما ارتباطی نداشته و موضوع جداگانه ای است اما کو گوش شنوا ....!!!؟
بنظر بنده متوقع نبودن از همدیگه و واقع بینی و احساس مسئولیت اساس رفاقت و دوستی است.
بدیهی است که هیچکس نمیتواند آینده را پیش بینی کند ولی بقدر عقل و دانش و درک و فهمش باید
زمان را به نفع خود مدیریت کند و از موانع و مشکلات و خطرات احتمالی پیشگیری نماید تا در مسیر
پیشرفتش خللی حادث نگردد.بله عزیزان در این وادی که راه بس بعید است و منزل ناپدید...شرط اول
قدم آن است که چی..؟مجنون باشی و اگر نیستی نه وقت ما را تلف کن نه خودت را خسته...حالا که
یار بی وفای سنگین دل رفته است و من دلخسته و ملول به درد دل مشغولم حقیقتن احساس میکنم
وظیفه ی سنگینی به دوش دارم که آنچه تاکنون به انجام رسانده ام در مقایسه با کلیت وظایف محوله
و مسئولیتی که متعهد و متقبل شده ام قطره ای است در مقابل نه دریا که اقیانوس ...
بخدا توکل میکنم تا این وظیفه خطیر و بار سنگین را بسلامت به سر منزل مقصود رهنمون کنم.
اگر به این موفقیت نائل گردم انگار تازه متولد شده ام و تنها در آن صورت است که از درد و رنج و مصائب
بیشماری که در راه پر سنگلاخ زندگی کشیده ام احساس پشیمانی نخواهم کرد...
این دل نوشته های دنیای مجازی و همچنین یادداشت های دنیای حقیقی را بی تردید روزی از روزها
علاوه بر شما دوستان عزیز، خوانندگان و کاربران و مخاطبین عزیز آینده ی موهوم صد البته محتوم
خاصه علاقمندان به شعر و ادب می بینند و می خوانند. آنروز من دیگر نیستیم که از فکر و اندیشه ام
دفاع کنم و هر کس با نظر خویش فکری و ذکری خواهد کرد و تفسیر به رای خواهد نمود . کما اینکه
هم اینک آثار گذشتگان به همین ترتیب مورد حلاجی و نقادی قرار می گیرد...قبول دارم که قیاس
خودم با مولفان و نویسندگان صاحب نام قیاسی مع الفارق می باشد و صحیح نیست اما منظور
بنده صرفن ماندگاری متون و تالیفات است.خداوندا، بمن نیرو و احساسی عطا کن تا در تمام عمرم
با لذت در جستجوی آموختن و در پی تحقیق و تدبر و تفکر باشم و از خرمن دانش بزرگان و اولیاء و
اندیشمندان خوشه ی معرفت بر چینم.
خداوندا توفیقی عنایت فرما تا از آسیب حقارت و تنگ نظری و خودپسندی حقیران و تنگ نظران
مصون و محفوظ بوده و از ایشان دور باشم تا خواب آشفته نبینم.
خداوندا بینشی عطایم کن تا بتوانم حق بندگی و معرفت و عبادت و تزکیه نفس را بدرستی و راستی
بجای آورده در زمره نیکان و پیروان صادق راست گفتار و درست کردار باشم و آبرو و عزت خود وخانواده ام
همواره محفوظ بماند..آمین یا رب العالمین...
از همه دوستان و محبان اهل بیت عصمت و طهارت علیهما السلام التماس دعا دارم و عید فرخنده
مولود مهدی موعود(عج) را به محضر با سعادت ایشان تبریک و تهنیت عرض مینمایم...... ایام بکام...
حضرت بقیه الله العظم صاحب العصر و الزمان منجی عالم بشریت مهدی موعود(عج) مصادف گردید
با بشارت رفع مشکل اخیر سیستم خدمات بلاگفا که این تقارن میمون را به میمنت و مبارکی به
فال نیک گرفته خدمت همه دوستان و هموطنان عزیز خاصه دوست گرانقدر اصفهانی ام که حسب
اطلاع از پیگیری مکرر و نیاز ضروری بنده مراتب رفع مشکل سیستم خدمات اینترنتی را با نهایت
سرور و شادمانی ابلاغ فرموده و مژده خیر دادند صمیمانه تبریک و تهنیت عرض میکنم. نیابتن از
طرف دوست عزیز و از جان برترم نیز که محتمل بعلت مشغولیت و گرفتاریهای عدیده در امور خیر و
خدا پسندانه فرصت عرض تبریک و شادی و سرور نیابد ایام مسعود شعبانیه را پیشاپیش خدمت
قاطبه عزیزان هموطن تبریک عرض نموده سعادت و سلامتی همه عزیزان را از درگاه یزدان پاک
مسئلت دارم .انشالله تعالی همیشه ایام تحت توجهات عالیه آن حضرت خوش و خرم باشد ...