ای سراپا همه خوبی ، به تو می اندیشم ...
در ماوراء حضورت
رویایم کابوس
دنیایم تاریک
راهم باریک
زمانم تنگ
دلم سنگ
هوا پر غبار
زمین بی بهار
شاخی شکسته ام
تنها نشسته ام
در هجر رویت
غمگین و خسته ام
اقرار میکنم
چشمان خویش را
عمری به اشتباه
بر گلعذار چهره ی ِ
نیک تو بسته ام
از من جدا مشو
که تویی نور دیده ام ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 23:40 توسط حمید راهدار
|