در ماوراء حضورت

رویایم کابوس

دنیایم تاریک

راهم باریک

زمانم تنگ

دلم سنگ

هوا پر غبار

زمین بی بهار

شاخی شکسته ام

تنها نشسته ام

در هجر رویت

غمگین و خسته ام

اقرار میکنم

چشمان خویش را

عمری به اشتباه

بر گلعذار چهره ی ِ

 نیک تو بسته ام

از من جدا مشو

 که تویی نور دیده ام ...