نیست امشب لیک با یادش خوشم ...
رفتی ای گل لیک با یادت خوشم ...
لحظه ها را در فراقت می کُشم
امشب ندانم
ای بت زیبای سنگین دل
ای دلبر شیدا
سیمین تن رعنا
بی من چه کرده...؟
اکنون ندانی محفل من
بی تو چه سرده
من بی وجود نازنینت
دلخسته و حیران
سردرگم و ویران
بنشسته اینجا
غمگین و تنها
بی جلوه ای از گُل رویت ...
افتاده ام دردام مویت
دل بسته ام بر خلق خویت
آیم به کویت
کی زنده مانم...؟
من بی وجودت
ای جان جانان
من از برای
خاطر تو
بر سر نهم
هر حرف زوری
با شوق تو
طی میکنم
دریای شوری
بهتر ز حوری
کوه غروری
از دیده دوری
ای نازنین
رحمی نما
تا کی صبوری ...؟
+ نوشته شده در جمعه ۸ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 3:27 توسط حمید راهدار
|