دیروز خیلی خسته شدم.از صبح علی الطلوع تا ساعت حدود ساعت ۳ ــ ۴ بعد از ظهر با شکم

گرسنه بی وقفه مشغول کار بودم و از پا افتادم.تقریبن کمتر  ۵/۲ ساعت از اومدنم به خونه 

گذشته بود و در نظر داشتم پس از ادای فریضه واجب صلاه ظهر و عصر و صرف ناهار و گشتی

در دنیای مجازی چرتی بزنم و تجدید قوا کنم .بقول معروف هنوز چشمم گرم نشده بود که با

همراهم تماس گرفتند و ناچار شال و کلاه کرده و راه افتادم و نزدیکای ساعت ۱۰ شب به خونه

مراجعت کردم.در همین حین صاحبخونه محترم زنگ زد و گفت بالاخره از شر مزاحمتای ما راحت

 شدی...!! پس از تعارفات معمول عرض کردم متوجه منظورتون نمیشم. گفتند که خونه رو فروختم و

 منبعد صاحبخونه شما آقای فلان است و شماره شو واسم مسیج کرد. گفتم ای آقا جان ،پس با این

  حساب تازه مزاحمت و دربدری ما شروع شده  است . هنوز شماره صاحبخونه جدید رو سیو نکرده

 بودم که خودش زنگ زد و خوش و بشی کردیم و گفت که در نظر داریم خودمون تو خونه ساکن

شویم و بخاطر ثبت نام مدرسه  شتاب داریم و التماس دعا داشت که زودتر از موعد مقرر خونه

رو بهشون تحویل بدم . دیدم با این حساب محملی برای قرار تمدید قرارداد باقی نمانده و خستگی به

 تنم ماند و کار امروز صبح  خستگی ام را مضاعف کرد . از امروز تازه گاومون زائیده و باید با مراجعه

به بنگاههای املاک به فکر تامین سرپناهی باشیم و با اینکه  طبق قرارداد تا اواسط شهریور مهلت

 دارم واسه دریافت ودیعه و مساعدت به صاحبخونه جدید که ظاهرن  عیالوار است و بدتر از من نمونه

 عینی آقای گرفتاره در اسرع وقت خونه رو  تخلیه و تحویل بدم تا حالا که نمیتونم واسه خودم کاری کنم

لااقل به این بنده خدا کمکی کرده باشم.جالبه که بهش میگم خب تو که توقع داری من زودتر بلند شم

بیا پول پیش خونه که امانت نزد شماست رو مسترد کن تا من سریع یه خونه دیگه ای پیدا کنم و

قراردادش رو منعقد کنم و  نقل مکان کنم تا کمکی به شما بشه  و زودتر کاراتون رو سر و سامان بدید

  که گفتند ندارم و حالا خودت پول پیش خونه ای که میخوای بگیری رو بده بعدا من بهت پرداخت میکنم

 و من  در پاسخ به این بی منطقی محض، جز اینکه بگویم چشم قربان جمله بهتری به ذهن خسته ام

نرسید...شما چی؟ اگه جای من بودید چی می گفتید...؟