می روم ...
باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم ....
با اندوهی وافر بابت بیوفایی یار سنگین دل نامهربان خط بطلان بر آنچه بوده و هست میکشم و
این شعر ماندگار لسان الغیب که وصف حالم است را با خود تکرار میکنم تا ملکه ذهنم شود که :
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش ....
با اینکه از این واژه فرنگی شدیدا بدم می آید اما برای آنکه بداند لفظ
تمسخر آمیزش چقدر برمن سنگین آمد عین خودش می نگارم:
بای ...
امید که این بای... برای آخرین وداع کافی باشد و دیگر هیچگاه سبب
مرارت و تلخی اوقات و بعبارتی رساتر که بر او نیز گران آید مزاحمت
بنده نشود که از ایشان سخت دلگیر و اندوهگینم و میخواهم در این
فرصت مغتنم نام و یادش را برای همیشه فراموش نمایم...
به همین سبب با سیاه می نگارم که:
بدرود یار
بی وفای سنگ دل
وعده دیار را
حتی بعد مرگ
خوش ندارم
برو و
فکر دلدار دگر باش
مرا با تو
نباشد هیچ کاری ...!!
نمی خواهم ز نامت
یادگاری ...