نیلوفرانه ...
از ابتدا نیامد و از انتها گرفت
حجم فراق عقده جانسوز رفتنت
آنی تمام سطح دلم را فرا گرفت
گفتم هوای پرزدنی با تو کرده ام
خورشید پشت ابر خزید و هوا گرفت
دیگر دلم هوای پریدن به سر نکرد
با درس عبرتی که از آن ماجرا گرفت
جادوی چشم مست و لب شکرین تو
نقشت به قاب جان و دلم از طلا گرفت
جاری نمود اشک سرشکم همیشگی
سیلی ز آبشار نگاهم جدا گرفت
تا اینکه در کشاکش تقدیر و آرزو
باران لطف بر دل ما بی صدا گرفت
مهتاب بر نظاره رویا بسنده کرد
من ماندم و غروب و عذابی که پا گرفت
هفت آسمان شریک غمم شد از آن زمان
پاداش عاشقی مرا از خدا گرفت ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن :
برای کاهش فشار و افسردگی درونی ام که برخی از محدود و معدود دوستان بسیار نزدیکم از
علل و انگیزه بروز دفعی آن عارضه مطلعند در شامگاه شبی گرم و شرجی از اوایل ماه جاری
که برق هم رفته بود به تشویق و اصرار و البته همراهی روحیه بخش دوستی عزیز با استعانت
از ذات منزه و قادر حضرت احدیت سرایش شعر فوق را با توسل به چراغ اضطراری معیوب و
کم سویی شروع و سحرگاه به پایان رساندم.آنچه به محضر شما عزیزان ایفاد میگردد نوشته اصیل
بدوی است که عینا تقدیم میگردد و بر خلاف سایر آثار و اشعارم مخصوصا هیچگونه ویرایشی
صورت نداده و نخواهم داد... دلیلش را فقط خودم میدانم و خدا و البته آن دوست همراه که در
در مقابل نگاه ابهام آمیز و استفهام مکرر وی ناچار بودم اصرارم مبنی بر عدم ویرایش را توجیه نمایم....