شنگول و منگول...
بارها و بارها داستان بز زنگوله پا رو برامون تعریف میکرد و ما هم از اونجا که شنگول و منگول و
حبه انگور گول خوردند و سرشون کلاه رفت و متاسفانه در رو بروی آقا گرگه باز کردند و ...، با
خودمان فکر میکردیم حیوونی ها کاش یه جوری میشد که می فهمیدند مادرشون پشت در
نبوده و بر رنوشت تلخ و اندوهبارشون افسوس میخوردیم.اما حالا دیگه در قصه های جدید،
شنگول و منگول و حبه انگور، گوشی درباز کن تصویری رو برمیدارند و با شوخی و تمسخر به
ترفند کهنه و نخ نما شده آقا گرگه میخندند و میگویند که خوب میدونیم و داریم می بینیم که تو
مامانمون نیستی و با اینکه تو خونه تنهائیم بلانسبت خوانندگان هیچ غلطی نمی تونی بکنی و
بهتره که روزی تو جای دیگری بجویی و دست از سر ما برداری که از این نمد تو را کلاهی نیست.
شاید بهمین دلیل است که امروزه دیگه در داستان روز و قصه های شب مادر و مادربزرگهای مهربون
خبری از بز زنگوله پا نیست.در واقع از شانس بد آقا گرگه با پیشرفت علم و دانش و تکنولوژی و آمدن
نسلهای رویایی آیفون های صوتی و تصویری، ضریب امنیتی خونه ها افزایش چشمگیری یافته و
خیال خانواده ها تا حد زیادی راحت شده و دغدغه خاطر و دل نگرانی های سابق به میزان قابل
توجهی کاهش یافته است و به همان میزان کار واسه اقا گرگه و نوادگانش سخت و سخت تر شده
است ...شور و حال کودکی یادش بخیر ... ای دریغ که چه روز و روزگاری داشتیم ...