سحرگاهان ستاره رنگ می بازد ...
درمانده ام
به زبان اشارت این روزگار غریب
چگونه می توان به روشنی
سخن از شکوه عشق گفت...؟
سخن ز ناز یار گفت
ز جور روزگار گفت
ز های و هوی باد گفت
که عاصی از
حصار غم
به کوهها رمیده است و
نام یار بر زبان
زبانه ای ز آتش جهنم است
که قهر و خشم شعله را
به کام خانه می کشد
در این زمانه
باد را ز کینه ها
فسانه است
زلال خون گل
به پهن دشت خاک
ز انتحار عاشقان
نشانه است...
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 15:58 توسط حمید راهدار
|