درمانده ام

به زبان اشارت این روزگار غریب

چگونه می توان به روشنی

 سخن از شکوه عشق گفت...؟

سخن ز ناز یار گفت

ز جور روزگار گفت

 ز های و هوی باد گفت

که عاصی از

حصار غم

به کوهها رمیده است و

نام یار بر زبان

زبانه ای ز آتش جهنم است

که قهر و خشم شعله را

به کام خانه می کشد

در این زمانه

باد را ز کینه ها

فسانه است

زلال خون گل

به پهن دشت خاک

ز انتحار عاشقان

نشانه است...