برای تو می سرایم که جز خودت کس از رموز دلبری آگاه نیست ...

در عالم خیال، جمال دلربای یار در نظر آمد و جسم و جانم در تلاقی با سطر سطر شعرم، هرم آفتاب

سوزان دیار تفتیده جنوب را از یادم برد و هم نوا با دلم سرودن آغاز کرد...

 ....و  اینک این زبان حال بی زوال من و دلم بی هیچ شیله پیله ای ، بی هیچ تمثیل و استعاره ای،

 بی هیچ پیرایه ای،صاف و ساده و زلال ، عطری اگر دارد خوبان ببویند ،صمیمیتش را نیز یاران بگویند:

قراره کی شروع کنیم ، میدونی؟

حکایت دل منو میخونی؟

بیا بریم عزیز دل مهمونی

مهمونی نگار ماه پیشونی ...

دنیا رو نذر مقدم ستاره

کنیم بیاد عزیزمون دوباره

منتظر وقت رسیدن بشیم

دربدر لذت دیدن بشیم

چشمانم از سیاهی ها می ترسه

دست و دلم ز هجر گل میلرزه

بیا کنار دل شیدام بشین

(( شعله ی عشق و توی چشمام ببین))

گل امید و توی دنیام نچین

وقتی بیاد میای نگاهش کنیم...؟

سبزه و گل نثار راهش کنیم

با تو گلم:

شعر و سرور و

شوق و شادی بپاست

بی گل روت

 نقش دو عالم فناست ...

حاجت تو

نگفته میگم رواست

آب دهان شکرینت

شفاست

هر چی عزیز

امر نمایی رواست...