در تاب جعد گیسویت ...
ابدیت درخشان ِ
چشمانت
خورشید را
و سخاوت بیکران ِ
دستانت
دریا را
شرمگین می سازد
کسی نمیداند ...!؟
پشت لبخند ملیحت
چه رازها پنهان و
در دام زلف مشکینت
چه دلها
زندان است ...
پ.ن ۱ / :
سحر شبنم چو بر گیسویت افتد / در عالم شورشی از بویت افتد ...
پ.ن ۲ /:
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی / تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 1:1 توسط حمید راهدار
|