عید بر عاشقان مبارکباد

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال...

خدمت همه  دوستان همراه و همدل و هموطن عرض سلام و ادب و احترام دارم.

بر خود لازم میدانم در واپسین ساعات حلول سال نو به مناسبت یکسال تمام

 همراهی و همدلی صادقانه و صمیمی در تبادل اندیشه و همفکری و ارائه

 رهنمودهای راهگشا و تشریک مساعی خیر خواهانه سپاسگزاری نموده و

اکنون که عطر دل انگیز شب بوها، رایحه بخش طبیعت گردیده و قمری های

 عاشق بر شاخسار درختان سر سبز نغمه ی دلدادگی سر داده اند دمیدن

طلیعه نوروز را خدمت همه  هوطنان و همراهان و همدلان و دوستان و

بستگان و  آشنایان و همشهریان  که ذکر نام کثیر و شریف و بلندشان در

این مجال و مقال نمی گنجد  صمیمانه تبریک و تهنیت عرض  نمایم.

امید که با استعانت از درگاه قادر متعال و در ظل توجهات حضرت ولیعصر(عج)

سالی  آتی برای همه عزیزان گرام و سروران ارجمند سالی خوب و خوش و

مبارک و سرشار از موفقیت و کامیابی باشد و گرد غم بر چهره ی مبارک

احدی از دوستان و هموطنان و همشهریان عزیز ننشیند.عزیزان دل

 زمان علیرغم میل باطنی و علاقه قلبی ما بسرعت میگذرد و اقیانوس

زندگی در وسعت بی پایان هستی و حیات جریان دارد و با زبان طبیعت

در آینه ی حقیقت با خروش امواج بلندش بانگ میدهد که  زمان را پاس

بدارید و فرصت ها را دریابید و دوستی و محبت و عشق و صفا و مهر و

 وفا و صمیمیت و یکدلی و یکرنگی و در یک کلام وحدت و همبستگی را قدر

 بدانید و طرحی نو دراندازید تا هر سال  برایتان بهتر و با شکوه تر از سال

 پیش باشد.. تا دیداری دوباره که قطعن بعد از تحویل سال است بدرود...

تو ای خاتون شعر من...

 

خاتون هزار شب رویایی

من بی تو

غرق در تنهایی

 شبها با استعاره نامت

تا صبح خیال می بافم

تو اهل سکوت نیستی که بدانی

تو اهل  قنوت نیستی که بخوانی

تو اهل هبوط نیستی که چنانی

تو اهل آسمانی

تو آن شهاب درخشانی

که تا از کنارم

رد نشده ای

رفتنت را

 باور نمی کنم

تو جاودانه ای

من اما رفتنی ام

 خــــــــــــــــــــــــــــداحـــــــــــــــــــــــــــــــــا فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظ ...

 

شخص شخیص

اشخاص بر گرفته از شخصیت وجودی و متاثر از ذات و جوهره ی انسانی

خویش بر جامعه  و اجتماع  و محیط پیرامون خود و دنیایی که درآن زندگی

میکنند تاثیر میگذارند و متقابلن از محیط و جامعه و افراد و اشخاص مختلف

تاثیر می پذیرند که این تاثیر پذیری و همذات پنداری با شدت و ضعف بر هر دو

 و جهش حاکم بوده و قاعده ی نسبیت نیز بر کلیت آن جاری و ساری می باشد.

 غرض و مراد از مقدمه معروضه این است که  ازجمله مهمترین افراد و اشخاصی

 که طی سنوات گذشته، خاصه امسال که واپسین روزهای آن را میگذرانیم برمن

تاثیر جدی گذاشته و از بیانات شیرین و مباحث دلنشین ایشان بهره و حظ کافی

برده ام استاد مسلم و معظم دکتر الهی قمشه ای است.اینکه عرض کردم تاثیر 

 امسال بیشتر بود از این جهت است که دوست عزیزی سری کامل فایل های

صوتی سخنرانی و دو سه فیلم ویدیوئی از جلسات خصوصی  ایشان را برایم

تهیه و ارسال نمود که در این فرصت از ایشان نیز تقدیر بعمل می آورم.بی شک

دوستان عزیز جملگی در خصوص منش و شان والا و شخصیت فرهیخته ی

علمی و ادبی و عرفانی استاد با بنده هم عقیده هستند. روح بلند و متعالی

  حضرت استاد در لطافت و حسن اگر نگویم بی نظیرالحق کم نظیرست.بیان

شیوا و اندیشه ی پویا و حافظه ی عجیب و خارق العاده ایشان بر احدی پوشیده

نیست.با عنایت به ارادت و علاقمندی خاصی که به شخص ایشان داشته و دارم

سال ۸۵ به اتفاق ۳ نفر از دوستان عزیزکه همگی از من مشتاق تر بودند محضر

استاد را در یک جلسه سخنرانی عمومی در مشهد مقدس درک کردیم که لذت

 و شوق و شعفش را هنوز با همان شدت حس میکنم و با یادآوریش ذوق زده

میشوم. سادگی و صفا و صمیمیت و خاکی بودن و احاطه و  و انس  ایشان بر

 معجزه ی جاوید الهی قرآن مجید و تسلط عجیب و باور نکردنی بر دامنه ی وسیع

وگسترده ی علوم عقلی و نقلی و مباحث عملی و نظری و تجربی و فلسفه و

ادب و شعر و شعور و اخلاق و عرفان و فقه و اصول و منطق و حدیث و کلام و

و خطابه و جدل و مابعدالطبیعه وچه چه... آدم را مسحور و مجذوب و شگفت زده

میکند. مضافن اینکه به چندین زبان زنده دنیا از انگلیسی و فرانسوی و اسپانیولی

 روسی گرفته تا ترکی و عربی و اردو و ارمنی ... تسلط کامل داشته و همچنین

و با فرهنگ و ادبیات و رسم و رسومات و عادات گفتاری و رفتاری مردم اقصی نقاط

 دنیا آشنایی نزدیک و خیره کننده ای دارند. در واقع صرفنظر از مباحث و معلومات

مطروحه و سطح دانش و درک و معلومات وی صرف شخصیت وجودی ایشان نمونه

 بارز و الگوی عینی نقش غیر قابل انکار همت بلند در موفقیت و کامیابی نوع بشر

است و این حقیقت محض که خواستن توانستن و عاقبت جوینده یابنده است را

بوضوح عینیت بخشیده و اثبات می سازد هر گاه تلاش و پشتکار وعشق و علاقه

با اراده ی مصمم توام شود هرحاجب و مانع و سدی شکستنی و هر قله ی

سخت و صعب و رفیعی فتح شدنی است، و جمله ی کائنات و گستره ی عالم

 امکان چون موم مسخر دست کسی است که فعل خواستن را صرف کند و

در راه رسیدن به هدف مشروعش عزمی جزم و اراده ای راسخ داشته باشد...

خداوند به ایشان و همه ی عالمان و اندیشمندان فرهیخته  و اساتید بزرگوار و 

دانشمندان فرزانه این سرزمین اهورایی که در جای جای عالم  موجب افتخار 

ایران و ایرانی هستند سلامتی و سعادت و طول عمر با عزت عنایت فرماید

 و به طالبان علم و دانش و معرفت توفیق خوشه چینی از خرمن دانش و

گنجینه ی ارزشمند و بی نظیر معرفت ایشان و سایر اندیشمندان نامور و

 پر آوازه ی ایران و جهان را عنایت فرماید انشاء اله تعالی...از جمیع دوستان

عزیز و مهربان استدعا دارد در پیشگاه الهی آمین را دریغ نفرمایند باشد که

 دعای بنده ی عاصی و گنه کار  به حرمت دل پاک و روح زلال و آسمانی شما

مستجاب گردد.آمین یا بسم الله الرحمن الرحیم یا قرآن الکریم یا رب العالمین...

به دعایت محتاجم ای خوب...

 

من بی تو قطره ا ی جدا از دریایم که در اولین تابش صبحگاهی خورشید تبخیر می شوم و

آرزویم که  رود شدن در مسیر توست نقش بر باد میشود.تو بمن وعده دادی که  در خلسه ی

کشف و شهود سحرگاهان وسعت دریا می بخشی ام و مرا با جذبه ی جغرافیای نور و عطر

حضور در معبد رسولان عشق با مکتب عاشقی آشنا میکنی، پس چه شد آن وعده ها...!!؟؟

گفته اند و میگویند و شنیده ای و شنیده ام و اکنون باورم شد که(( هزار وعده ی خوبان یکی وفا

نکند...))دیشب و امشب به بخت کج خود سنگ میزنم که من اگر سعادت شمع ندارم و لیاقت

 سوختن و نور بخشیدن در مسلخ عشق جانان نصیبم نمیشود چرا فرصت پروانگی نمی یابم؟

 چــــــــرا توفیق نوشیدن  قطره ای از جام جهان بین عشق و پیاله مستی از کوثر دلدار میسر

نمی شود؟ تا در خود رها شوم و در پیش پای یار فدا شوم و در ره عشق و طریقت دوستی فنا

گردم.چرا در کمند زلف یار به بندم نمی کشانی؟ که بر بطالت عمرم غصه دار نباشم .چرا...؟

یا رب به عشق و روشنی و صفا ، به مهر و دوستی و وفا ، مرا به موج بلا ، مبتلا گردان...

یا رب ،حال که لیاقت و جسارت پیوند با دریا ندارم که خود واقفم ((مرا آن دل که بر دریا زنم

نیست)) این قطره ناچیز را به امواج رود ریز تا ...

 

 

 

بر دوش بهار

 

عطر خرما و ظهر تابستان

 پر عرق گونه های نخلستان

باز خورشید بوسه خواهد زد

بر سرم در هوای تابستان

طعم قد قامت نماز ِ نیاز

میدهد شاخه ی گل ریحان

دارد آبی ترین مناره  شهر

صحن زیبا و روشن ایوان

آسمان ماذن اذان دلــم

شکر درگاه خالق سبحان

گل سرخ محمدی روید

در مصلای سجده ی یاران

فصل شرجی و خارک * و خرما

روی دوش بهار شد مهمان

فصل دریا و شط و شنا

ساحل ماسه ای و یا  مرجان

آدمی را نشاط می بخشد

بندر و کوه و دشت و باغستان...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پی نوشت ۱: خارک = خرمای کال و نارس

 

 

 

 

 

 

 

نـفـس بهـــــــــــــــــــــار

 

گنجشک های شلوغ

باغچه های ساکت

درختان صامت

 باغبان ثابت

 با نسیم بهار ِمشک فشان

زمین و زمان و

 جان و جهان را جلا

 و دل همیشه ملولت

 را صفا می بخشند

لختی غمین مباش

اینک نجوای گنجشک ها

نغمه ی نیک تقدیرست

بانو ...

در واگویه ی هزار و یک شب

حلاوت و شیدایی

مهتاب می تراود

باران می بارد و

 برگهای خیس نم نم

کبوتران فوج فوج و

دریا موج موج

ره می سپارند

به عمق نگاهت

و دل می بازند

 به چشم سیاهت

بانو ...

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در سایه ی ایزد تبارک / عید همگی بود مبارک.

دوست دارم

 سال نو

وقتی باز میگردم

خانه ام

مثل  یک دسته گل  باشد

تا رغبت کنم

در هوای مطبوع بهار

وامانده از کار

مبهوت زلف یار

((یک دست جام باده ))

 و دستی به تار

 بی بهانه

آواز بخوانم

شعر تازه بسرایم

چای تازه دم بنوشم

و به الهام آفتاب

لبخند بزنم

 همین برایم

کافی است...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

*پی نوشت ۱: بحمدالله  خیل دوستان و آشنایان بی شمارند و  دشمن شناخته

 شده ندارم اما ناشناس شاید باشد فلذا جوانب احتیاط و قاعده ی احتمال را 

در نظر گرفته و از درگاه ایزد تبارک برای دوست و دشمن و غریب و آشنا سالی

  پر برکت و سرشار ازموفقیت و شادکامی آرزومندم.

 

 

 

مهر استاد...

امروز صبح در جلسه ای توجیهی حضور داشتم. جلسه مذکور را یکی از اساتید بنام

دانشگاه که هم اکنون مدیریت گروه حقوق یکی از معتبرترین دانشکده های حقوق

و علوم سیاسی کشور عزیزمان را بعهده دارد اداره میکرد.علیرغم همه ی کیاست و

فراست و تیز هوشی که سابقن از ایشان سراغ داشتم ذره ای به ذهنم خطور نمیکرد

 و عمرن در تصورم نمی گنجید که متعاقب گذشت سال ها ازفارغ التحصیلی بنده در بین

 اعضاء و مدعوین جلسه  حقیر را  نه به چهره که حتی به نام بشناسند و در کمال تعجب

در حین ذکر مثالی رو بمن کرده و با اشاره به حاضرین بفرماید ببینید، مثلن همین آقای

 راهدار خودمون!!!! شخص بغل دستم که متوجه جاخوردن و بهت و حیرتم شده بود گفت بابا

 ایشون علاوه بر شان و مقام  والای علمی و تسلط بر مباحث نظری و موضوعات تخصصی

در این زمینه نیز نابغه است و چنانچه سابقن کسی را فقط یکبار دیده باشد یا نامش را شنیده

 باشد محال است فراموش کند، چه رسد به شما که  چند سال متمادی شاگردش بوده اید

 و دراین خصوص زبانزد  و شهره خاص و عام است و همه میدانند،تعجبم تو چطور نمیدونی؟

گفتم والله من هم شنیده بودم آدم بسیار دقیقی است و ضریب هوشی بالایی دارد

اما نه تا این حد دیگه !! ضمنن من طی دوران تحصیل مثل همین الان خیلی ساکت و معقول

  میومدم و میرفتم و سرم به کار خودم گرم بود و زیاد با ایشان و دیگر اساتید  و دانشجویان

 ارتباط صمیمی و نزدیک و دوستانه نداشتم.حس کنجکاوی و علاقه ی شدیدم به ایشان 

موجب شد با وجود بعد مسافت و معطلی و تشریفات نام نویسی و نوبت بندی در پایان

 جلسه منتظر بمانم و خدمتشان شرفیاب شوم و محضر پر خیر و برکت آن شخصیت فرهیخته

 رادر حد وسعم درک نمایم.با خوشرویی و مهربانی و حوصله ی زاید الوصفی  من و چند تن  از

  ارادتمندان را همزمان به حضور پذیرفتند.وقتی دوستان قضیه بهت و حیرت و تعجبم را با شوخی

 به ایشان باز گفته و  می خندیدند، خودشان هم خنده اشان گرفت و فرمودند پسرم این یک

 توفیق خدادادی است که من از دوران بچه گی داشتم  و  به حول و قوه الهی تاکنون دارم و در

  پی آن یکی دو مورد از جریانات و مباحثی  که حین تدریس ایشان در کلاس حادث گردیده و

     من به کلی فراموشم شده بود را به طرزی واقعن سحر آمیز با ذکر ریز ترین جزئیات موضوع

مو به مو بیان فرمودند و حیرت بنده و جمع حاضر را مضاعف ساختند. در ادامه دلیل  و عنوان

حضورم در جلسه  را پرسید و وقتی مطلع گشت شاگرد دیروزش امروز درکسوت همکار به

 جلسه مزبور دعوت گردیده است بسیار خوشحال شد و نشانه ی شعف و شادی و رضایت

خاطر به وضوح بر چهره ی خندان و دوست داشتنی اش هویدا گردید.القصه لحظات شیرین

 دیدار و حضور در محضر استاد بسرعت گذشت و وقت بسر رسید و  متاسفانه فرصت مغتنم

کسب فیض و خوشه چینی از خرمن دانش و گنج گرانبهای معرفت واسعه ی ایشان پایان

 یافت. خداوند سبحان را برای این توفیق و عیدی ارزشمندی که درآستانه ی حلول سال نو

 خورشیدی به این حقیر سراپا تقصیر ارزانی داشت شکر می نمایم و  استدعای عاجل دارم

 دریای رحمت بی منتهایش در سال نو  همه ی بندگان بخصوص هموطنان عزیز و مهربانم را 

در هر کجا که هستند شامل گردد و برای کلهم اجمعین سالی سرشار از حلاوت و شادکامی و

 برکت و  موفقیت باشد.بنده ی کمترین همین عیدی معنوی و پر فیض دیدار استاد که کامم را

شیرین و جانم را حلاوت و شادی و سرور بخشید از هر چیز مادی ازشمندتر و مفیـدتر و

زیبا تر میدانم که جور استــــــــــاد به زمهـــــــــــــــر پــــــــــــدر.

                                                                                        ولعاقبه للمتقین...

نامه ها

دوست عزیزم آرمان ششمین بهاریست که در آلمان اقامت دارد و هنوز هم گهگاهی که آفتاب

از مغرب طلوع کند سراغی ازما می گیره و میگه در غربت دلگیر دلتنگ دوستان است. به احتمال

زیاد وقتی نامه ای را که ۹ سال پیش در زمان خدمت سربازی از بندر انزلی برایم پست کرده

بعنوان سند ارادت قبلی و قلبیم ببیند و بخواند ذوق زده گشته و خوش خوشانش میشود

 درست مثل خود بنده...((بنام خداوند جان و خرد/ خدمت دوستی عزیز و مهربان/حمید گل گلاب

سلام...حمید جون نامه ای که جان داد به پیکر بی جانم  در تاریخ ۱۵/۳/۸۰ عز وصول بخشید.

تازه ازپست نگهبانی برگشته بودم و خیلی خوشحال شدم و خستگی را از تنم بیرون کرد.

 تو دوست مهربان و همزبان من بودی و هستی .همزبان منظورم فارسی زبان نیست که من

ترکم و تو تاجیک...بلکه منظورم این است که حرف دل هم را خوب می فهمیم.یادم به شبهایی

می افتد که برایت کلاس آموزش زبان ترکی میذاشتم و تو چقد پیشرفت کرده بودی ای دریغ...

از بچه های همشهری با عباس سمیعی و علی معروف خانی پیش هم هستیم.عباس را که

می شناسی ولی علی رو فکر نمیکنم بشناسی.البته او ظاهرا تو را بخاطر علاقمندی و پیگیری

مسابقات فوتبال شهرستان کاملا میشناسد و خیلی هم در رابطه با تو کنجکاوی میکند.اینجا

بازار فوتبال داغ است و هر گاه تیم ملوان که به قوی سفید انزلی معروفه بازی دارد با بچه ها به

استادیوم میریم. حمید بخدا این بازیکنان را فقط روزنامه و تبلیغات الکی ستاره و معروف کرده و

گرنه بازیکنان عادی اند.یکی دو تا بچه ی شهر کرد اینجا هستند یکی شون با تو مو نمیزنه . هر

وقت می بینمش بهش میگم تو چقدر شبیه یکی از دوستان منی و او می خندد. اومدم مرخصی

عکسایی را که با هم گرفتیم  بهت نشون میدم مطمئنم خودتم ببینی دهانت از تعجب باز

میمونه...اهالی اینجا اخلاقشون خیلی تنده و یکی دوبار در سطح شهر نزدیک بود دعوامون بشه..

خوش بحال شما که با خوشی و خوبی روزگار میگذرانید.وقتی به بوشهر و دریا و بندر گاه و ساحل

فکر میکنم کلافه میشوم و آنقدر دلم می گیرد که نگو و نپرس..حمید دلم میخواد بدونم حالا که

من از جمع صمیمی شما عزیزان دورم چه احساسی دارید؟ خدائیش اصلا به فکر من هستید؟

راجع به من صحبت می کنید؟چی می گوئید؟شبها با کدوم دوستان میرید کنار دریا؟اگه ممکنه

اسماشونو برام بنویس و به اونایی که منو میشناسند سلام برسون.الان که اونجا هوا گرمه شنا

در سواحل زیبای بندر واقعا می چسبه نه؟ببین هر گاه رفتید حتما جای منو خالی کنید باشه..

نمیدونم دعای خوبیه یا نه ولی من به خاطر رفع دلتنگی خودم دعا میکنم حالا که امکان حضور

 من در بوشهر فراهم نیست  کاش شما اینجا بودید...به امید خدا یکماه تا ۴۰ روز دیگه نوبت

مرخصیم میشه و بال  و پر میزنم بسوی بندر جاودانه بوشهر و بار دیگر شما دوستان عزیز را

زیارت میکنم.خوب دیگه زیاد حرف زدم چیز دیگه ای یادم نمی یاد که نگفته باشم فقط اگه یه

 وقت شهرامو دیدی بهش بگو چرا جواب نامه های منو نمیده؟ از قول من همه دوستان و آشنایان

را باندازه یک دنیا سلام برسون و بهشون بگو که همیشه بیادشان هستم بخصوص مجید...))

                                                                   دیگه عرضی ندارم/ قربان شما آرمان...

                                                                                بهار ۸۰ انزلی

 

هر چقدر هم که بباری سیر نمی شوم...

 

شب را

به شوق شکستن

 بغض تنهایی

خاموش و خسته

تا صبح نشسته ام

طرفی نبسته ام

کجای ابهام سکوت

و گنگی بنفشه

نغمه ی باران

تداعی میکند

که شب بی برگ را

درخت

شب بی نور را

ستاره

و تب سرد را

شراب باشد

********

تمام قصه همین جاست

حدیث کهنه معماست

چرا تو ای یار

به تماشای بارا ن نیامدی

که تا صبح

یک ریز

می بارید...

 

مست صدای یار

 

امشب سرمست از

صدای مخملی یار

دل را سراسیمه به دریا

میزنم

شاید که عشق

از جسارت حادثه

جا بزند

 ماه شب چارده را

زیر پیراهنم

پنهان کرده ام

تا تلالو نورش

چشم پری های دریا را نزند...

بهاریه

 

سالها

پر شتاب و گریز پا گذشتند

امسال هم

 نفس های آخرش را می کشد

بوی عطر بهار می آید و

مرا از دیار تفتیده ی جنوب

از شهر مهربانی و صفا

از خورشید و نخل و دریا

 می برد به اندیشه فردا و رویاها

نازنین، ای همیشگی

ای دوست

بوی عطر بهار

نم نمک با ناز می آید

نغمه های شاد

شعله های عشق

امواج بیقرار

آواز آبشار

گویند آشکار

سر میرسد بهار

خوش باد

روزگار ...

 

 

 

 

 

 

 

 

عیدانه

 

شب عید است و یار از من چغندر پخته می خواهد

                                         گمانش میرود من گنج قارون زیر سر دارم

                              **************

         عید است غبار سر راه تو توان شد

                                          قربانی قربان نگاه تو، توان شد

                                       *********

                          عید آمد و ما قبا نداریم

                                                با کهنه قبا صفا نداریم

                                    ***********

                    روز عید است و به هر شاخه نم باران است

                          روز بخشیدن تقصیر گنه کاران است

                       ****************

              دانی که چه روز عید باشد؟

                                  روزی که گنه نکرده باشیم

                           *********

               دریاب که بخت ما سعید است

                                       هنگام نشاط و روز عید است*

                        **************

         شب عید و نشاط و شادمانی

                               بزن بر طبل دل تا می توانی*

                      **************

               شب عید است بیا تا که صفایی بکنیم

                و به تعطیلی تقویـــــم نگاهی بکنیم*

                                 *******

                   صد شکر خداوند تبارک

               بر عالم و آدم ،این عید مبارک*

                               *********

         پی نوشت ۱: چهار بیت ناقابل ستاره دار که دارای ضعف و کاستی

        و نقص محسوس و ملموسند سروده ی مخلص اند و سایر ابیات عاریه اند.

 

                                  

         

 

یاد روزگاران...

دیشب برسم عادت مالوف تا پاسی از شب بیدار بودم.اگه اشتباه نکنم حول و حوش ساعت

 ۲:۳۰ بود که خوابیدم.نمیدونم چقدر گذشته بود که در عالم خواب مجلس مهمونی و جشنی

بمناسبت فرخنده ی عید نوروز برپا شد و من و مهندس امجد هم جزو مدعوین بودیم.یادش بخیر

 و خوبی باد...امیدوارم اگر زنده است عمرش طولانی و سلامت باشد و اگر خدای نکرده فوت شده

  خداوند رحمتش کنه.نمیدونم چرا بعد از این همه سال که یاد و خاطرش از ذهنم رخت بر بسته

چرا  ناغافل بخوابم اومد!!؟؟مهندس امجد اصالتن بچه ی اراک و  تحصیل کرده ی ممتاز آمریکا بود

 که  قبل از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی رهسپار دیار فرنگ شده بود و متعاقب ۱۵ - ۱۶ سال

 کار و فعالیت  سال ۷۳ - ۷۴ به وطن عزیز برگشته بود و در شرکت محل کار بنده مسئولیت بخش

 مکانیک و ابزار دقیق را بعهده داشت. یادمه گاهی اوقات متاثر از خستگی کار و فعالیت شبانه روزی

و حساسیت و نظم و ترتیب خاصی که در حین کار داشت با مدیر سایت کارگاه که  بچه ی شمال و

 چند سالی از ایشون جوونتر بود جر و بحثشون می شد و در اوج عصبانیت با لهجه ای شیرین 

 می گفت موقعی که من توی کارخونه ی جنرال موتورز و نمیدونم چی چی مدیریت میکردم و رئیس

بودم ایشون توی چهارشنبه بازار رشت غازمی فروخت ولی مهندس موسوی (مدیر کارگاه)  با نهایت

 بزرگواری همیشه و در همه حال هوای متخصصین و مهندسین قدیمی و باتجربه و پرکار شرکت

بخصوص مهندس امجد را داشت و ازشون چیزی به دل نمی گرفت و با بد و خوبشان کنار می آمد.

در واقع مدیر قدرشناس سایت که خودش  هم تحصیل کرده ی هند بود برای مراجعت متخصصین

 به وطن ارج و قرب زیادی قائل بود و به هر مناسبتی در جمع از آنها تشکر و قدردانی میکرد که از

 امکانات و حقوق و مزایای آن چنانی و زرق و برق و اسم و رسم فرنگ دل کنده و به وطن برگشته اند

 و با همه مشکلاتی که وجود دارد دانش و تخصصش را در راه تعالی و پیشرفت ایران عــــزیز بکار

گرفته اند..حالا من از اینکه چرا بخوابم اومد و چی شد و چی گفت و چه گذشت می گذرم زیرا نه

 جزئیاتش بیادم مانده و نه بیانش ضرورتی دارد. حسن خوابم این بود که خاطرات ماندگاری را از 

 آرشیو ناخودآگاه ذهنم بیرون کشید... غیر از آن مورد دعوا و مرافعه که عرض شد ذکر یک مورد دیگر

 از خاطرات شیرین دوران خوش همکاری با مهندس امجد  نیز خالی از لطف نیست. اتفاقن این یکی

 خاطره را امروز در تماس با دوست عزیزی از دیار نصف جهان که از سر لطف و محبت مزیدش نگران

 کم خوابی من بود عرض کردم ... بله دوستان عزیز ،مهندس تعریف میکرد وقتی که بعد از  ۱۶ سال

کار و زندگی در آمریکا  جهت ادامه زندگی و کار به وطن عزیزمون ایران برگشتم تا مدتها ی مدید

شب و روزم قاطی بود و ساعت بیولوژیک بدنم قادر به تمیز  و تعیین دقیق اوقات نبود و به همین دلیل

  اشتغال و شروع به کار برایم سخت بود زیرا ناخواسته بیشتر زمان مفید روز را خواب بودم و در عوض

شبها تا صبح بیدار می ماندم و  دنبال کاری می گشتم که بصورت شیفتی و شب کاری باشد.

بهر صورت  این مشکل تا مدتها بعد از مراجعتم برقرار بود و تا یواش یواش با شرایط جدید خو گرفته و 

 عادت کردم خیلی اذیت شدم  و ترس از تکرار این عذاب باعث شد که بعد از چند سال کار در ایران

برای همیشه قید آمریکا را بزنم و هیچوقت به ترک وطن و بازگشت فکر نکنم .شایان ذکرست که

 مهندس دارای گرین کارت آ‌مریکا بود و برای اقامت در ینگه دنیا هیچ مشکلی نداشت و بنده  شخصن

شاهد بودم در طول مدت حضورشان چندین بار از شرکتها و موسسات معتبر و مهم جهت برگشت و

 ادامه کار با وی تماس می گرفتند و اصرار میکردند و امتیازات و مزایای خاصی برایش در نظر داشتند

لکن ایشان همیشه پاسخش منفی بود و قاطعانه و با جدیت اظهار میداشت همین چند سال هم

  که جلای وطن کردیم و در غربت جان کندیم و منافع درس و تحصیل ما که با پول و امکانات این ملت

 غیور فراهم شده بود نصیب رشد و توسعه صنعت و تاسیسات زیر بنایی اجانب و بیگانگان شد از

سرشان زیاد است و وقت آن رسیده که تخصص و تجربه و علم و دانشم را خالصانه در راستای خدمت

به سرزمین ابا و اجدادیمان بکار گیرم و به این توفیق الهی افتخار میکنم و به وطنم عشق میورزم.

                                                                                                    یاد باد آن روزگاران یاد باد.

 

سوز دل عاشقان اثر کرد...

 

بشنو ای یار مــــــــــــرا جز با تو

نظری نیست به سیمای کسی

فکر آن بچه دیـــــــــــروز، امروز

نیست بازیچه هر بــــــوالهوسی

**************

عشق  اول اثرش بیـــمـاری اســت

با کسی جــــــز تو مرا کاری نیست

دوش تکلیـــــــــف ز ماه پرسیــــدم

گفــت عاشق هنرش بیداری اســـت

******************

تا به کی دیده به در دوخته ای؟

آتش کینه بــــــر افـــروخته ای

کاش هـــــــرگز تو نمیدانستی

خرمن عمر مـــــــرا سوخته ای

*****           *****         ***** 

 

 

 

تو بیا ای همه ی هستی من...

تو بیا تا نفسم تازه شود

تو بیا تا غم دل چاره شود

تو بیا تا برود تنــــهایی

تو بیا ای غزل رویایی

مثل روئیدن یک غنچه سرخ

 تــــو بیـــــــــــا ای مه رخ

گر بیایی همه ی دنیا را

به تو می بخشم من

چه کسی میداند؟

که تو کی می آیی

چه ز من میخواهی

تو بگو جانت را

دین و ایمانت را

تا که من هدیه کنم

هستی را

جلوه ای تازه دهم

مستی را...

در پیشگاه لطف الهی

 

ایدل بیا که غصه و غم را رهــــــا کنیم

در چشمه سار معرفت حق شنا کنیم

گر دیگری ز کینه به ما حمله می برد

ما در حریم دوست برایش دعا کنیم

در وصف یار غایب صاحبنظر رواســـت

حق را بیان نموده به عهدش وفا کنیم

غیر از خدا به هر که توکل کنی خطاست

در شان شاه نیست که نزدش خطا کنیم

نقش خیال دوست ز یـــــادم نمــی رود 

محتاج  بنده نیست که روی ریا کنیم 

شرط وجود ما نظر لطف ایزد است

الطاف فیض را ز چه رو کم بها کنیم

تقصیر گر کنی تو  به درگاه  مرحمت

او آگه است هر چه که ما در خفا کنیم..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پی نوشت ۱:پیشاپیش حلول عید سعید نوروز را به عموم هموطنان در سراسر

گیتی تبریک عرض میکنم و از درگاه رب جلیل برای همگی سلامتی و سعادت

آرزومندم.

 

 

 

باغ شعر

شعرهایم

سکوت و درد و تنهایی را

از عمق وجودم

به سطح می آورد

دریغ که سطح ناهموار 

باغ وجودم

 وسعت ناموزون زندگی و

آهنگ ناهمگون زمان

صدا و صفای حقیقت وجود

آدمیان را

سایه وار

ساکت و سیاه

نشان میدهد

و این سهم واقعی من نیست

حق من

از شعر زندگی

بیش از اینهاست...

 

 

 

گله از یار نمی باید کرد...

نگار مه جبینم دیر کـــــــــــردی

مرا در آرزویت پیــــــــــــر کردی

فکندی سایه ی غم بر سر من

رقیب دون صفت را شیر کردی

نگفتی ای چــــــراغ شام تارم

چرا در آمدن تاخیر کــــــــردی؟

به راه زندگی غمخــــــوار بودیم

به تسکین دلم تاثیر کـــــــردی

چو فـــــــردا کوله بارم را ببندم

نمی گویم کــــــه تو تقصیر کردی

از این زندان تن یابـــم رهایــــی

به دست و پای من زنجیر کردی

در این دنیای وحشتزای اندوه

 عجب در کـــار من تدبیر کردی

تو شور نغمه در جانم نشاندی

و با شعر و غزل درگیر کــــــردی

سحرگاهی به دام مـــرگ افتــم

مرا ای بخت بد شب گیر کردی...

-------------------------------------------------------

*پی نوشت ۱: هنگام نگارش  و درج شعر پست حاضر ، آهنگ خاطره انگیز زیر

را با ته صدای موروثی زمزمه میکردم .برای درک لذت  بیشتر و حظ وافر عزیزانی

 که آهنگ را شنیده اند و ریتمش را میدانند توصیه میشود زمزمه نمایند تا  مرغ

احساس  خوششان  در هوای دوست پر و بالی بزند.

(( روزم سیه حالم تبه کردی تو کردی

 ای دل بسوزی هر گنه کردی تو کردی

آزاد بودم من گرفتارم تو کردی

مفتون مه رویان  عیارم تو کردی))

 

 

 

 

ای خدا دل را عطا کن آن مقام / که در او بی حرف می روید کلام.

نمیدانم چه بنویسم؟ حیرانم!!

واژ ه ها در حصار ذهن نمی گنجند.

گویی از من جلوترند و هر چه میروم و میدوم بهشون نمیرسم.

 قفل سکوت چون پرنده ی گنگی  روی زبانم  آشیان ساخته است.

می پرد، می جهد، میدود، می جوید ، می خرامد ولی نمی خواند، نمی گوید،

نمی موید، نمی سراید نمیدانم چرا !؟

موسیقی کلام فراموشم شده است.نشانی برگ وبار و  درخت و سبزه و آب و

کوه و ستاره و رویاهای شیرین را گم کرده ام.

خدایا با این عظمت پشت کدام لحظه پنهانی که بنده ی حقیرت تو را نمی بیند؟

خدایا ،باغ و بستان و باغچه از عطر عاطفه لبریزست چرا به مشامم نمی رسد؟

خدایا ، نام بلندت را بر کدام گل و گلبرگ بنویسم که تو را ببینم؟

خدایا چرا جز دیوارها و ساختمانهای سیاهی که آسمان و آفتاب و ستاره

 را محو نموده اند چیزی نمی بینم.

خدایا، در ساحل زیبای دریا دفتر زندگی ام را زیر ماسه ها و صخره ها پنهان

 میکنم تا به لطف و مرحمتت نشان عشق و مُهر دوستی بر اوراقش حک گردد.

خدایا ، زندگی را بی عشق نمی خواهم  درهای آسمان را به رویم بگشا.

خدایا ، بی عشق و بندگی ،لذت شعر و شعور و زندگی از وجودم رخت می بندد.

خدایا، واژه ها را آزاد و موجهای نقره ای را بر زلال آب رها ساز و دلم را با ابر و

 آسمان و مهتاب آشتی ده.

خدایا ، باران رحمت بی منتهایت را از ما دریغ مدار .

خدایا، طراوت عشق و حلاوت شادی را  بر جای جای میهن عزیزمان ایران ارزانی

 دار تا دست و رویمان را با گلاب عطر آگین معرفت بشوییم و با ترنم اسم اعظمت

 وضو ساخته ، به درگاه کبریائیت نماز عشق بخوانیم.

خدایا ، دل و جان و خانه و کاشانه ما را از شمیم دلنواز عطر ناب گل سرخ

 عشق آکنده ساز تا پنجره ی دل رابسوی کوچه باغ مهربانی باز کنیم و در

هوای پاکی و صداقت و راستی  لختی نفس بکشیم.

خدایا ، مقصد و معبد پرستوهای نغمه خوان بهار را در شکوه بهار جاودانه

 دیار مهر و سرزمین عشق تعیین کن تا اشک شوق و تمنا غریبی و دمسردی

را از وجودمان بشوید.

خدایا، اقیانوس مواج عطوفت و آشنایی  و ایمان را در تمامیت این سرزمین

 دلاور خیز جاری و ساری ساز.

خدایا،از درگاه محبتت استعانت می جوئیم  توفیق دهی قبل از هر کس و هر

 چیز ابتدا به مقام اولوهیت تو توکل  و توسل جوئیم و مرغ دلمان بسوی کعبه ی

 آمال وجود ذیجود تو به پرواز در آید و به آغوش سپید تو باز گردیم  و به حرمت

 انبیاء (ص) و اولیاء (ع) بزرگوارت عاقبت بخیر شویم که:

                                                              الا بذکرالله تطمئن القلوب.

 

هر کجا هست خدایا بسلامت دارش.

 علاوه بر ساعت رومیزی که خودش اتومات تنظیمه  واسه محکم کاری ساعت موبایل رو هم

  رو ساعت ۵ صبح تنظیم کردم و سرمو رو بالش گذاشتم که بخوابم اما هر کاری کردم خوابم

نبرد.زنگ زدم به پوریا که اصلن چطوره من همین حالا بلند شم بیا اونجا صبح زودم با هم میریم

فرودگاه. میگه حمید خودت خوابت نمی بره مزاحم خواب منم شدی خب پاشو بیا.نصف شبی

شال و کلاه کردمو رفتم پیش پوریا.گفتم پوریا جان حیفم اومد این شب آخری که داری بسلامتی

میری  تنهات بذارم.  میگه ایول، خوب کاری کردی اومدی خودمم از شوق و ذوق خوابم نمی برد.

خلاصه کلی صحبت کردیم و گفتم ببین میری اونجا مهندس و دکتر میشی ما رو تحویل نمی گیریا.

گفت ای بابا کو حالا تا مهندس و دکتر.به شوخی بهش گفتم پول بابات زیادی کرده وگرنه هیج کجای

دنیا ایران نمیشه و تو همین کشور خودمونم میشه همه جوره پیشرفت کرد.گفت تو دستت به گوشت

نمیرسه میگی بو میده  و می خندیدیم.مامانش یکی دوبار اومد دید  بیداریم هیچی نگفت و رفت.

شاید تو دل خودش گفته آخه نصف شبی چی ورداشتی اومدی نمی ذاری بچه م بخوابه..همین

احساسم رو به پوریا گفتم گفت نه  جان حمید وقتی زنگ زدی که میخوای بیا پیشم مامان اینجا بود

  گفت بازم به غیرت این حمید آقا الباقی که  خیلی هاشون حتی یه زنگم بهت نزدند.بابای پوریا

واقعن هیچ چی براش کم نذاشته بود از آپارتمان مستقل و ماشین مدل بالا و مبلغ قابل توجهی

پس انداز سرمایه گذاری که پوریا  هر سه ماه یکبار سودش رو میگرفت و خلاصه چی بگم همه جور

امکانات دم دست و در اختیارش بود اما این بچه هر روز یه سازی میزد.آخرش  فیلش یاد پاریس کرد

وبهونه خارج گرفت و جفت پاشو تو یه کفش کرد که الا للا برم خارج.. باباش چون تک پسر خونه بود

مخالفت میکرد. مامانش ظاهرن موافق بود ولی یکی دو بار پیش من درد دل کرد و ته دلش راضی

 نبود. اما پوریا سماجت بخرج داد و به هر دری زد و به هر راهی متوسل شد تا بالاخره حرفش رو به

کرسی نشوند و با پرواز امروز صبح عازم امارات شد تا از اونجا به شهر رویاهاش پاریس سفر کند.

 خواهش و التماس و التجای منم که بهترین دوستش بودم گوش نکرد و سودی نبخشید..بعید

 میدونم بعد از این همه سال آشنایی و ارتباط نزدیکی که با هم داشتیم فکر کنه من از روی حسادت

می گفتم نرو و از محسنات کشور خودمون براش تعریف میکردم ولی آدمیه ممکنه بی خبر از اینکه

 باباش این وظیفه رو به من سپرده بود که  هر طور شده راهشو بزنم  اون فکرا هم به کله اش  خطور

کنه . آدمی شیر خام خورده و خاصیت شیر خام یکیش همین بد گمانیه. صبح کلی با باباش تو

 فرودگاه صحبت کردم گفتم نزدیک بود ازم دلخور بشه و فکر کنه من دوست ندارم پیشرفت کنه لذا

اصرار بیشتر فایده نداشت.گفتم من تا همین دیشبم خواستم منصرفش کنم  و حتی  بهش گفتم

 خب حالا  که تصمیمت قطعیه یه مدت تحمل کن  منم مدارکمو جور کنم اصلا با هم بریم ولی اصلا

گوشش بدهکار این حرفها نبود.باباش  که خیلی ناراحت بود گفت آره میدونم  ولی نمیدونم کی زیر

 پای این بچه نشست و هوائیش کرد و گرنه اصلن پی خارج مارج نبود.خوشحال بودم که حداقل

از این اتهام مبرا هستم.بهر حال پوریا پرید و رفت تا آرزوهایش را در کشوری غریب دور ازپدر و مادری

 که همه ی امیدشان به همین بچه ی نازنین بود دنبال کند.بپاس این همه سال دوستی صادقانه و

 بی غل وغش به رغم  دلتنگی  ازدرگاه  خداوند متعال برایش بهترین ها را آرزومندم و اگر چه ممکن

 است زرق و برق شهر فرنگ هوش از سر این پسر صادق و دوست داشتنی برباید و نه من که حتی

 خانواده ی محترمش را خیلی زودتر از آنچه تصور میشود فراموش کند من اما هیچگاه  خاطرات

خوب پوریای گل را فراموشش نخواهم کرد چرا که مهر و محبت و خوبی و صمیمیت فراموش شدنی

نیستند. در مراجعت از فرودگاه سر کوچه شان که رد شدم یک آن تمام خاطرات گذشته چون فیلمی

 در نظرم گذاشت.دلم برای پدر و مادرش میسوزد که این چند روزه اول تا بخواهند به نبودنش عادت

 کنند سختشان است.یک پوریا بود و یک خانواده. تک خواهرش هم در شهرستان محل  کار همسرش

  سکونت دارد و حتی برای بدرقه ی پوریا نیامده بود و گرنه  این چند روزه برای تسکین دلشان خوب

بود.بله عزیزان این هم حکایت یک عمر خون دل خوردن و بچه بزرگ کردن.هر چه هم بابا و مامان و

 فامیل و دوست و آشنا و غریب گفتند  بچه جان نانت نیست، آبت نیست تو که الحمدلله خدا برای

 هفت پشتت داده و ماشاء اله پدری جنتلمن به این خوبی و مادری به این مهربانی داری سر پیری

اونم  درست شب عید خاطر این بندگان خدا رو مکدر نکن گوش نکرد که نکرد و رفت که خوش بگذراند.

امید که هر کجا هست خدا برایش خوب بخواهد و خوب و خرم باشد و خوش بگذراند.

من همونم که نازنینت بودم.

 

آنکه بر دیده ی بیـــمار  تو دل باخت منـم

سالها با غم تو سوخت ولی ساخت منم

راز اندوه دل زار مــــــــــــــــرا میـــــــدانی

آنکه از ناز تـــو با غیــــــــر نپرداخت منــم

بعد یک عمر جــــــــدایی دل دیوانه ی من

رایت عشق تو  را باز برافـراخت منــــــــــم

شوق مهتاب تماشایی چشمان تــــــو باز

بر شب تار و پر آشـــــــوب دلم تاخت منم

خواب دیدم که شب عیــــــد نگـار از ره لطف

دست مهرش به سرم سایه ای انداخت منم

آن که در خاطــــــــــــره ی باغ دل سنگینت

شب به  آوای غم انگیز غزل ساخت منـــــم .

 

 

 

 

قناری جون بخون بخون دوباره...#

 

بهار داره میاد بگــــــو قناری

از لاله وشان خبر چه داری؟

 قفس بازه برو به شهر دلبر

براش بخون حدیث بی قراری

من اینجا انتظار تو نشستم

زود بیا منو تنهـــا نــــــــذاری

تموم عشق من توی صداته

برای دلبرم بخون قنــــــاری

امید و مونسم رفت و نیومد

عاشق بوده یه روزی روزگاری

بگو حمید یه عمره بی قراره

دلش گرفته از چشم انتظاری

داره خزون میشه گل جوونیم

 من وفا ندارم تـــــو که داری...

*پی نوشت ۱: عنوان پست عاریه است

*پی نوشت ۲: برسم عادت دیرین پرنده ی عاشق و مرغ غزلخوان خانه ی دلم

پیشاپیش حلول سال نو از قفس آزاد شد و بسوی دلدار پر کشید.قول داده زود

برگردد خدا کند مثل دل من اسیر کمند زلف دلدار سنگدل نشود.

*پی نوشت ۳: پیشاپیش عید سعید نوروز را خدمت عموم ایرانیان آزاده در جای

جای این  کره خاکی تبریک و تهنیت می گویم. روز و روزگارتان خوش باشد.

 

رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته ای...

 

تو ای شقایق عاشق چه دیده ای از عشق

که در خیال تماشا نشسته ای با عشق

دوباره ساده بگویم که دوستت دارم

هزار مرتبه این را شنیده ای با عشق

رسید فصل بهاران که شادیم بخشی

ولی تو جلوه ی غم آفریده ای با عشق

من و تو گرچه به پایان رسیده ایم اما

ببین دوباره بهارم دمیده ای با عشق

خیال نقش تو هر شب همین حوالی بود

مگر چه شد؟ که تو از من رمیده ای با عشق

من آشیان به تو بخشیدم ای کبوتر عشق

چو یافتی پر و بالی پریده ای با عشق

من از وجود خودم هم وفا نمی بینم

عجیب نیست که ازمن بریده ای با عشق

 

 

بهار بهار چه اسم آشنایی

آخرای زمستون بوی خوش عطر بهار و عید و سفره هفت سین مادر و ماهی

قرمز تو تنگ بلور در فضا آکنده است.صدای مخملی زنده یاد فرهاد عزیز توی

گوشمان طنین اندازه که با شور و نشاط و شوق بهار میخونه:

((بوی عیدی، بوی توپ و بوی کاغذ رنگی / بوی تند ماهی دودی توی سفره ی نو

 / بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ / با اینا زمستونو سر میکنم/ با اینا

 خستگیمو در میکنم )).عید همیشه یاد آور شادیها و مهربانی هاست.

حالا که صحبت از روانشاد فرهاد عزیز شد کم لطفی است اگر از صدای گیرا و 

خاطره انگیز شادروان ناصر عبدالهی عزیز، خواننده ی هنرمند و جوانمرگ دوست

داشتنی دیار جنوب که آهنگ ماندگارش با شعر زیبای شاعر توانای جنوب

استاد محمد علی بهمنی همیشه ایام مهمان خونه ی دل ایرانیان قدرشناس و

 ادب دوست سراسر دنیاست یادی نشود:

 (( بهار بهار صدا همون صدا بود/ صدای شاخه ها و ریشه ها بود/

  بهار بهار چه اسم آشنایی / صدات میاد ولی خودت کجایی؟/ وا بکنیم

 پنجره ها رو یا نه؟ / تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟ / بهار اومد لباس نو تنم کرد/

 تازه تر از فصل شکفتنم کرد/ بهار اومد با یه بغل جوونه / عید و آورد از تو کوچه تو

خونه/حیاط ما یه غربیل/ باغچه ما یه گلدون/ خونه ی ما همیشه /

منتظر یه مهمون))

    بله عزیزان بیائیم در آستانه بهار روشنی عشق و زلال محبت و دوستی را

  مهمان خانه ی دلمان  کرده و با شادمانی حلول فرخنده ی بهار دلنشین را

   جشن بگیریم.استاد محمد رضا عبدالملکیان در شعری زیبا می سراید:

(( دست در دست نجیب مهربانی / می شود در کوچه های شهر جاری شد/

می شود با فرصت آینده ها آمیخت / با نگاهی  میشود سرشار از رازی بهاری

شد/ ما چرا گم کرده ایم آهنگ باران را !؟/

ما چرا از مهربانی چشم می پوشیم !؟/

می شود برگشت / تا دبستان راه کوتاهی است / می شود از رد باران رفت /

 می شود با سادگی آمیخت / می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد /

 دفتری را می شود پر کرد از آئینه و خورشید / در کتابی می شود روئیدن گل را

تماشا کرد/جای ما خالی است / جای ما در درس نقاشی /

جای ما در جمع کوکب ها /

جای ما در چشم های دختر خورشید / جای ما در لحظه های ناب /جای ما در

چشمه سار آب / جای ما در زندگی خالی است/ می شود برگشت/ اشتیاق

چشم هایم را تماشا کن / می شود در سردی سر شاخه های باغ /

جشن رویش را بیفروزیم / چشم ها را می شود آموخت /

 دست ها را می شود بوسید/

مهربانی کودکی تنهاست / مهربانی را بیاموزیم ))

در این بهار تازه یاد و خاطره ی سبز

سرایندگان بهار زنده یادان حسن حسینی ، قیصر امین پور و منوچهر آتشی را

گرامی میداریم و برای سرایندگان عزیزی که از نعمت وجودشان برخورداریم از

درگاه حضرت رحمان عمری پر برکت و با عزت و روزگاری خوش و شاد آرزومندم.

 

نازنین یار

نازنین یار

در خموشی تو

پروانه های عاشق

به کدام روشنایی

پناه  برند؟

دریچه ی دلت را

به روی ماه

باز کن

که شب

دیری نمی پاید.

گلزار نامه ها

 

سلام. خدمت همه دوستان عزیز عرض سلام و ادب و ارادت دارم.امروز با نامه ای دیگر از

 در خدمتتان هستم. نامه ای از پسر عموی عزیزم مجید که خاطرات خوبی که با او دارم 

  فراموش نشدنی است و یاد و نامش در خلوت خاطراتم حضوری جاودانه دارد. من و مجید

با سه چهار ماه کم و زیاد هم سن هستیم.علاوه بر نسبت نزدیکی که با هم داریم همسایه

دیوار به دیوار بودیم.با هم بزرگ شدیم.همبازی بودم.مجید از من لاغرتر بود و اندامی ترکه ای

داشت و بسیار جسور و زرنگ  و پر جست و خیز بود لکن من از همون موقع شخصیتی ساکت

 و سرد داشتم و  و سربزیر و کم تحرک بودم و بیشتر سرم به درس و مشق گرم بود. مجید اما

 ماشاء اله شخصیتی شلوغ داشت و بیشتر اوقات سرگرم بازی و شیطنت بود و آخرش هم درس

 را در سالهای آغازین دبیرستان نیمه کاره رها کرد و وارد بازار کار شد و من الله خیلی هم از بنده و

امثال بنده که به درس چسپیدیم موفق تر است و چون زودتر از ما وارد متن زندگی شد بحمدالله

 اوضاع واحوال و شرایط خیلی بهتری هم داردکه برای من صرفنظر از ارتباط فامیلی بعنوان یک دوست

موجب فخر و مایه ی مباهات است.الان هم در همین بندر زیبا ساکن است اما گرفتاریها و مشکلات

زندگی کمتر مجال میدهد تا از فیض حضورش برخوردار باشم و از خرمن وجودش خوشه بچینم.

هنگام ارسال این نامه در سردشت کردستان مشغول طی دوره ی مقدس سربازی بوده است.

(( به حمید خوب و با معرفت و کمی هم بی صفت سلام.اکنون مدتی است که جبر روزگار و

جور زمانه ما را از هم جدا نموده است. نه این نامه و نه هیچ قدرت دیگری قادر به رساندن

ارتعاشات قلبی و تمنیات درونی من به تو نیست اما شاید که به این طریق درد دوری را کمی

تسکین دهم. محبت و دوستی قدری دارد که تا در کنار هم هستیم  معلوم نیست.اکنون که

دور افتاده ام میدانم که دوستی و صمیمیت و نزدیکی و با هم بودن چه گوهر گرانبهایی است.

حمید جان من وقتی از مرخصی برگشتم خیلی از تو ناراحت بودم.در واقع توقع و انتظار خیلی

بیشتری از تو داشتم.شاید توقع من بیجا بوده است اما بخاطر اینکه نزدیکی زیادی بهم داریم

بخودم حق میدهم.نمی خواهم موضوع را باز کنم و موجب ناراحتی تو شوم ولی همین حد

بگویم من آن شب موتورسیکلت را خیلی ضروری لازم داشتم. چون مهمان داشتیم نشد که

خودم بیام و منوچهر را فرستادم. دمت گرم خیلی صمیمانه رفتار کردی. اگه فهمیده بودم برای

من ارزشی کمتر از موتورسیکلت قائل هستی اصلا رو نمی زدم و به شخص غریبی رو میزدم

بهتر بود. بعد که منوچهر  دست خالی برگشت در اوج ناراحتی با بچه ها دم گرفتیم که:

هر کس بطریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

از دوست بپرسید چرا می شکند.

خوب دیگه مهم نیست نمی خواهم از حرفهایم دلگیر شوی از گفتن این موضوع هم معذرت

 می خواهم.بعید نیست منوچهر عذر موجه تو را درست منتقل نکرده باشد چون دوستان و

 آشنایانی که آن شب مهمانم بودند از تو حمایت کردند و حرف منوچهر را جدی نگرفتند وگفتند

 باید خودم می آمدم یا تماس میگرفتم که خودت موتورسیکلت را برایم می آوردی. محسن

گفت احتمالا چون که منوچهر بچه سال بوده جرات نکرده موتورسیکلت را بدهد او بیاورد.

متاسفانه تلفن هم  قطع بود نتونستم حتی برای خداحافظی  با عمو تماس بگیرم.خوب حمید

 جان بوشهر چه خبر؟ خوش میگذرد؟خودت خوب هستی؟خانواده خوبند؟ باور کن من همیشه

 بیادت هستم و لحظه ای ازیاد تو  و دیگر دوستان عزیز غافل نمیشوم.خاطرات شیرین مدرسه و

 بازی و کوهنوردی و کارهای جالبی که میکردیم را اینجا برای همدوره ها تعریف میکنم و می خندیم.

اینجا  هم خبر خاصی نیست فقط هوا بس ناجوانمردانه سرد است و  بخصوص  برای ما  چندنفر که

بچه ی گرمسیریم  تحمل سرما ی سوزانش خیلی سخت است و کلافه شده ایم.من در قسمت

موتوری بعنوان مکانیک  مشغول هستم و جایم خدا را شکر بد نیست و نگهبانیم ندارم و میشود

گفت راحتم.گاهی بعد از ظهرها با بچه ها والیبال و گل کوچک بازی می کنیم اما زیاد طرفدار ندارد.

 سرما و برف هم مانع میشود و نمی چسپد.خوب دیگه حمید عزیز زیاد سرت را درد نیارم.

 تمام دوستان و آشنایان و فامیل را که دیدی چه حال من بپرسند و چه نپرسند زحمت کشیده

سلام برسانید.

محبت ره بدل دادن صفای سینه می خواهد

بیاد یکدگر بودن دل بی کینه می خواهد.

از اینکه دیر نامه دادم خیلی معذرت میخواهم گفتم که ازت دلخور و عصبانی بودم اما الان

 غم دوری چنان فشار آورد که طاقت از دست دادم و دست به قلم شدم و خوبی های

بی حد و حصر ت این یک مورد سوء تفاهم را از بین برد.خیلی حرف دارم که باید حضوری یا

 در نامه های بعدی عرض کنم.کاغذ قابل و ارزش آنرا ندارد که بر روی آن اوصاف نیکی و

 صفای دوست را نوشت.آن هم دوست عزیز و برادری با صفا و پاکدل چون حمید عزیز.

دوستدار تو :  امضاء مجید ۲ بهمن ۷۸ ))

 

خدایا ، دنیا و انسان.

وسعت دنیا چون خردی آن تحمل ناپذیر و کشنده است.دنیا در واقع دشمن نامرئی آدماست.

دشمنی که آهسته روح را ذوب میکند و میتراشد. انسانیت رو به زوال است اما روح تعالی

بخشی که خداوند متعال در وجود بشر نهادینه کرده است بر وسعت جهان و اندیشه ی جهانیان

خواهد افزود.عشق ابدی انسان عاشق را از همه کس و همه چیز جدا کرده است.من دنیا

را شبیه کودکانی که به عروسک و توپ خود عشق میورزند و شبها در آغوشش می گیرند و

میخوابند دوست دارم ولی افسوس که شقاوت و شعار و دمسردی و یاس و نومیدی و غم و

اندوه جدایی و مرگ جسم و تنم را کوفته و روح و روانم را تخریب و دنیایم را پریشان کرد.

روزها و شبها از پی هم می آیند و میروند. بی گمان در پی امروز فردائیست.فردائی که

 مرا بی تو و تو را بی من میخواهد و در سیطره ی جبر روزگار بی وفا هیچ امید و دلخوشی

 به دیدار دلدار و وفای یار ندارم. برای من جاده وسیع و پر سنگلاخ و طولانی زندگی مهیب دنیا

  به هیچ جا ختم نمی شود.درست شبیه این مطلب  که به اینجا ختم نمی شود . به امید حضرت

حق ادامه اش را  همین امشب بعد از مسابقه فوتبال ذوب آهن اصفهان  یکی از ۴ نماینده ایران

عزیز در جام باشگاههای اسیا و الاتحاد عربستان خواهم نوشت.برای پیروزی نمایندگان شایسته ی

کشور عزیزمان در مسابقات باشگاههای آسیا دعا کنید.

**با عرض پوزش به جهت بدقولی ام عرض کنم که دیشب یه شب کاملن فوتبالی بود و  بلافاصله

 بعد ازبازی نماینده کشورمان در جام باشگاههای آسیا بازیهای حساس باشگاههای اروپا شروع

شد و من همانجا پای تلویزیون خوابم برد و صبح هم با عجله راهی محل کار شدم و لذا فرصتی

 فراهم نشد تا وفای به عهد نموده ادامه ی مطلب را بنویسم و  متاسفانه شرمنده شما عزیزان

 شدم.اینک با احترام و ارادت خدمت دوستان عزیز ادامه ی مطلب را تقدیم محضرتان مینمایم:

از ماوراء زمان نگاه در راه مانده ام را رو به آسمان عشق و آستان جانان گرفته و خداوند سبحان را

ندا میدهم که خدایا تو را می جویم و تنها از تو کمک میخواهم.خدایا از پریشان حالی سر به کوه و

 بیابان نهاده ام.خدایا تو چون نسیمی در روحم جاری هستی و چون چراغی در دلم میدرخشی

 و من چون نابینایی به عصای غفلت تکیه کرده ام و غافلم که در آینده ای نه چندان دور دنیا برای من

 و همنوعانم بسر می آید و تنها و تنها تو ای خدا در منتهای امیدواری باقی میمانی . خدایا گلهای

جاودانی از نظر لطف تو خواهد رست و خورشید جاویدان از جلوه ی جمال تو روشن خواهد ماند.

خداوندا بی تو همه جا تاریک است و گلها پژمرده و پرپر و امیدواران نومید میشوند و نسیمی نمی وزد

  و گلی نمی روید و ستاره ای نمی درخشد و من تنها میمانم. نه من که همه ی موجودات و

مخلوقات تنها میشوند و در غم و اندوه فرو میروند.بی تو روزی و شبی نیست و کس و ناکسی نیست

 بی تو دلها و دریاها و چشمه ها و دشت ها نابود میشوند و سینه ها از مهر و محبت تهی اند.

وحشت و ظلمت جهان را فرا میگیرد و سطوح صاف به صخره های ناهموار مبدل میشوند.

آرزو و در چشم آرزومندان دیو زشتی میشود هراس انگیز. خدایا از برکت  و رحمت و الطاف وجود

ذیجود تست که گلها عطر آگینند و چشمه ها جوشانند و رودها جاریند و دلها مهربانند و آب های

 روان و پرندگان غرلخوان سرود شادی میخوانند.خدایا از نور وجود تست که درختان در جنبش

نسیم به جنبش  و حرکت در می آیند و گوهر اشک در دیده ی مشتاقان بارور میشود.

خدایا من در پی تو به ابدیت سفر میکنم و در سفر عشق هر لحظه ازبویت  مست میشوم.

خدایا میدانم که تو بندگانت را بسیار دوست داری و نمی خواهی هیچ گلی در گلستان وجود

اندوهگین و دلگیر باشد. میدانم که سوز اشک و  ناله و غم و ناراحتی بندگانت را تاب نمی آری.

خدایا میدانم که  مهر و شفقت تو بی اندازه است .در عین حال میدانم شقاوت دنیا نیز بی حد

 است.میدانم دنیا زودگذر و بی وفاست. میدانم طبل دنیا تهی است ولی من فقط به لطف و رافت

 تو امیدوارم.خدایا با ذکر نام و یاد توست که هر گاه غبار سردی و سکوت و یاس و نومیدی بر دل و

 جانم می نشیند، خورشید تازه ای در افق نگاهم طلوع میکند و از امید رحمت تو تنم گرم و خیالم

 راحت میشود.خدایا تو همیشه با منی و نام بلندت چون تندری درآسمان ها می پیچد و من آنرا 

 تکرارمیکنم و نیرو  و توان می گیرم.خدایا در پیشگاه رحمت بی منتهایت هیچ بنده ای مایوس و نومید

نیست.الهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر.یا رب یا رب یا رب قو علی خدمتک جوارحی...

خواب یار

اگه باز بیای بخوابم

تا ابد باشه میخوابم

 ظهر، خوابتو دیدم

 دنبالت دویدم

 یهو از خواب پریدم

الان زار و  پریشونم

دلخسته و حیرونم

تو دردی و درمونم

بیدار و پشیمونم

عجب سر در گریبونم

تعبیرشو میدونم

واست بندری میخونم

تا همین جا واسه خالی نبودن عریضه باشه به امید خدا شب کاملشو درج میکنم.

*شب  قول داده بودم کامل جریان خواب را شرح دهم که متاسفانه بعلت پیش آمدن کار ضروری

 امکان پذیر نشد.به حول و قوه الهی بعد از صرف ناهار ادامه خواهم داد.بفرمائیدناهار..

و حالا الوعده وفا:

اسمت رو زبونم

 گفتی که میخوام پیشت بمونم

پا بند زمونم

تو همینی 

من همونم

یار مهربونم

بیا دردت بجونم

گفتی که چرا رنگت شده زرد

گفتم که خزون اومد مرا زد

 گلِ ِ فصل خزونم

کردی نگرونم

دلداده ی سودای غمت

مست  جنونم

عزیز بی تو نمونم

قدر تو میدونم

پروانه تویی

شمع منم 

به پات میسوزم

ای مرهم درمانگر این درد گرونم

مهتاب شدی تو آسمونم

ای گوهر عشقم

وقتی که نباشی

غم میاد به خونه م

دل مست صدای آشناته

پیوسته باهاته

پیوند غم و عشق میدونم

گفتم نمی تونم که دیگه بی تو بمونم

خندیدی و گفتی

بذار قایق عشقو

تا ساحل امید

آسوده برونم

گفتم که همه اینجا میدونن

ما رو لیلی و مجنون میخونن

گفتی که چه خوب

بذار بدونن

من با تو رها

از غم و دردم

با خیل حریفان به نبردم

شیرینی امید و توی چشات میخونم

ای عزیز جونم

بر من بگشای سفره ی دل

تا حل کنم از تو هر چه مشکل

آتش بزنم به خرمن دل

یک لحظه نمیشم از تو غافل

جز غم نبود ز دیده حاصل؟

ای جان جهانم

من بی تو نمانم

بذر ناامیدی

در دل بنشانم

گفتی کاش می شد اینجا بمونم

افسوس نمی تونم

ولی هر جا که باشم

جز نام تو نیست بر زبونم

ای عزیز جونم

همین جا بود یهو از خواب پریدم

همه دنیا رو گشتم

همه جا ها رو دیدم

ولی تو رو ندیدم

هنوز صدات توی گوشم میخونه

کیه مصیبت عشقو ندونه؟

پرده میگشایی

دل رو می ربایی

چه روح لطیفی

چه حس عجیبی

 ای دل اومده یار عزیز من بخونه م

بیا دردت بجونم

میگم اگه بری بی تو نمونم

برای زندگی توئی بهونه م

گفتی که میام پیشت میمونم

ومن چشم انتظار حضور سبز و صمیمی یارم

از هجرش بیمارم

تا همیشه بیدارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* پی نوشت ۱:آنچه بصورت نظمی دست و پا شکسته و ناقابل تقدیم شد شرح واقعی خواب

 دوستی عزیز و یاری مهربان است که از برکات خفیه خواب قیلوله دیروز ظهر  بود.انشاء اله که

منشاء خیرست و تعبیرش شادی و شادمانی و شادکامی است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاکت توتیای چشم من است بوشهر...

                         ۱۸

           اســــــــــــــــفنــــــــــد

 

                        روز

 

   بنــــــــــــدر زیبا و تاریخی بوشهـــــــر

 

           گنجینه بی نظیــــــــــــــــر

 

    خلیــــــــــج همیشه فــــــــــــارس

 

   بر عموم هم استانیهای عزیـــــــــــــــز

 

      در پـــهنــــــــــــــه گیـــــتــــــــــی

 

  گــــــــــــرامــــــــــــی بــــــــــــــــــــــاد.

پیک محبت

سلام. آره درست حدس زدید این پست اختصاص دارد به پیک خوش محبت دوست عزیزم کوروش.

کوروش این نامه را بتاریخ ۳۱ خرداد ۷۸ امضاء نموده است یعنی متجاوز از ۱۰ ســـــــــال پیش که

دانش آموز دوره ی متوسطه بوده است. جالب اینکه شهرمحل سکونت ایشان با بندر بوشهر

مسافت چندانی ندارد و آنموقع که جاده ارتباطی اتوبان نبود ۴۵ دقیقه  راه بود  و الان مسیری

۲۵ تا ۳۰ دقیقه ایست.در حال حاضر کوروش نکنسین فنی سازمان بنادر وکشتیرانی است و در

بندر بوشهر اشتغال بکار دارد و هر از گاهی دیدارها تازه میشود.آشنایی مون  از طریق عضویت

در تیم فوتبال منتخب آموزشگاههای بود که باتفاق در مسابقات کشوری شرکت داشتیم و با

تیم مقتدر بوشهر نایب قهرمان شدیم. از جمع بازیکنان آن تیــــــــم رویایی اکنون چند تایی در

 باشگاههای مطرح کشور عضویت دارند و کوروش عـــــــــزیز الحق از بهترین های آن دوره بود..

جوانی کجایی که یادت بخیر.خب برویم سر اصل مطلب  :((بنام خداوند پیوند دهنده دلها.

سلامی به گرمی و رسائی نور طلایی خورشید به شما دوست عزیز و کاپیتان خوش اخلاق.

این نامه را همراه با ۵ قطعه عکس یادگاری مسابقات خاطره انگیز آموزشگاه شب هنگام

نوشته و توسط عماد دستی ارسال میدارم.هر وقت یاد آن روزهای خوش و خاطرات شیرین

 می افتم افسرده و دلگیر میشوم.گردش دوران از این بازیها بسیار دارد .من هیچ وقت محبتها و

 خوبی های شما را فراموش نمیکنم.آقای غریب زاده گفتند در مسابقه رده بندی به اصرار شما

 مرا بازی داد و خوشحالم که شرمنده مربی و شما نشدم . در حین بازیهایی که ذخیره بودم یک

 سری عکس گرفته ام که مربوط به جریان بازیهاست وبنظرم زیبا افتاده باشد داده ام چاپ کنند

حتما برایت میفرستم.آقایان باقری و قنبری از بچه های تیم زنجان و یزد تماس گرفتند و جویای

حالت بودند و شماره  دادند که در خـــــاتمه نامه قــید  میکنم.خیلی از بچه های بوشهر تعریف

کردند. زیاد باد به غبغب ننداز و  بخودت مغرور نشو..منظورشان همه ی بچه های تیم  بـــــود.

از شوخی گذشته می گفتند چند چهره از لحاظ فنی و اخلاقی در تیم بوشهر برجسته بودند

اول از همه شما را نام بردند.اسمت یادشون نبود می گفتند شماره ۸ کاپیتانتون..گفتم ای

 بابا  تازه کجاشو دیدین. وقتی گفتم در تیم باشگاهی بازی میکنی اصلن تعجب نکردند  و

بنظرشان خیلی طبیعی اومد.اگه خدا بخواد هفته آینده به دعوت یکی از بستگان ۵ شنبه شب

 با خانواده عازم بوشهرم اگه بشه ببینمت خیلی خوشحال میشم.خب حمید جان ،انگار عماد

خیلی عجله دارد و یهو بمن گفت داره میاد پیشت و اطلاع قبلی نداشتم که برات نامه ای مفصل 

و درخور بنویسم.یادمه  که گفتی به نامه ی مفصل علاقه داری و از نامه تلگرافی خوشت نمیاد.

 ببخش که بعلت دستپاچگی و شتاب زیاد عماد نه فرصت طول و تفسیر فراهم شد و نه امکان

 پاکنویس .دیگه خودت انشای بد و خط خوردگی و خط زشت و پراکندگی موضوعات را به بزرگواری

 ببخش .همینطوری خطم خوب نیست دستمم که میدونی هنوز درد داره دیگه بیشتر خراب کردم.

دوستان و هم تیمی های بوشهری را از قول من زیاد سلام برسان. هرگاه فرصت کردی با شماره

 ......... منزل خودمون و ..........باقری زنجان و ........... قنبری یزد تماس بگیر و اگه زنگ زدی

سلامشون رو برسون. همیشه دلت شاد و لبت خندان باد.کسی که هــــــــرگـــــــــز فراموشت

نمی کند کوروش.حمید جان دلم خیلی براتون تنگ میشه از شما انتظار دارم فراموشمون نکنی 

 و اگه برات جور شد حتما تشریف بیارید تا در خدمتتون باشیم.از اینکه برات روی کاغذ عادی نامه

نوشتم جدا عذر میخوام.منتظر بر سر راهت به امید دیدار..ارادتمندت.کوروش ۳۱/۳/۷۸ برازجان.

 یادت نره ها حتما حتما تماس بگیر.))

 

شب#

 

خورشید شب در پس پرده خوابید

به دشت شب ماه و ستاره تابیـــد

سکوت شب یه عالمه غصه داشت

از سر شب دل بی بهونه خوابیـــد

سایه ی شب دنبال مــا راه افتاد

شب گذری کرد و ز سایه رنجید

با حیله ای شب رو به صبح رسوندیم

شب به من و ماه و ستاره  خندید

دوباره شب راز گل و نهان کرد

عطر گل شب توی صحرا پیچید

شعر شب شادی رو من میدونم

 رمز شب و جز تو کسی نفهمید

دریا و شب حرف همو می فهمند

فیض شب و قصه ی عشق و امید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پی نوشت ۱: عنوان شعر شب است .لذا واژه ی شب در هر مصرع حضوری موثر و با شکوه دارد.

*پی نوشت۲: آنچه طی این پست رونمایی شد شمه ای از ابیات آغازین بود. امید که  خرمن عمر

مجال دهد در فرصت مقتضی بطورکامل تقدیم محضر مصفایتان شود.

                   

 

حق را بگوئید اگر چه به ضررتان باشد...مولا علی (ع)

 

درست یادم نیست کدوم مجله فکاهی بود بگم گل آقا بوده که نبوده چون شعر مستمر روی جلد

گل آقا یادمه این بود: خنده رو هر که نیست از مانیست -- اخم در چنته گل آقا نیست..اما اون

شعری که منظور منه شایدم در ستون طنز یه مجله یا روزنامه  دیگه بوده به این مضمون:

یک دهان دارم دوتا دندان لق --- میزنم تا میتوانم حرف حق. به گمانم همین آقا رضای رفیع

 طنزپرداز خوب کشورمان ،با امضاء رضا نسبتا رفیع در قالب آن ستون طنز می نوشت. بگذریم

 مقصود و مراد بنده از طرح موضوع حق و حقیقت این است که  عرض کنم در دنیای مجاز هم

 به سبک و سیاق دنیای حقیقی حرف حق و صداقت و راستی و درستی خریدار و طرفدار ندارد.

هرکس حرف حق بزند و از حق و حقیقت دفاع کند بازارش سرد و کساد و کلاهش پس معرکه

است و همه در مقابلش ساز مخالفت و ناسازگاری می نوازند و هیچ بادی موافقش نمی وزد..

من بالشخصه هیچ ادعایی ندارم زیرا متاسفانه نه توفیق حقگویی دارم و نه سعادت حق جویی

 داشته ام اما بحمدالله در دنیای مجاز و حقیقت با حق گویان و حق جویان حشر و نشر و نشست

 و برخاست  داشته و دارم و به عینه آنچه را که عرض شد مشاهده و ملاحظه کرده ام.در عین حال

 رجاء واثق و اعتقاد راسخ دارم در جهان باقی و دیار ابد الآباد بر عکس دنیای فانی که حقیقت و

مجازش هردو سست بنیان و زودگذرند گرمترین بازار و شیرین ترین مجلس و عظیم ترین محفل و

 مقربترین  جایگاه به دربار قدسی الهی  جایگاه رفیع و متعالی همین منادیان حق و جویندگان

حقیقت که امروز با مناعت طبع و صبر و بردباری و با امید به لطف بیکران حضرت حق از منافع و

مصالح دو روزه ی دنیا ی فانی چشم می پوشند و منافع جاوید فردوس برین را سود می برند و

 بدرستی که معامله ای  بس نیک و شیرین است. در این وقت شب خاضعانه و خاشعانه از خداوند

 متعال  استدعا و استعانت دارم در این دنیا ما را از رهپویان راه حق و در آن دنیا با ره یافتگان حقیقت

 و راستی و انبیاء و اولیاء الهی ( صلواته الله و سلامه علیه) محشور بگرداند..انشاء اله.

                                                                                                   .آمین یا رب العالمین.

با تو در قلمرو شعر

 

تقدیم به دوست عزیز صفاهانی ام ،گر چه قابل نام بزرگ و منش والایش

نیست اما برگ سبزیست تحفه ی درویش :

بار دیگر بــــــهار خواهــد شد

نوبت کشت و کار خواهد شد

با حضـــــــــــور تو در  لغت نامه

 حذف معنای انتظار خواهد شد

بـــــاغ در جلوه از بهــــــــار آید

گل  لبخند ماندگار خواهد شد

غم ســــــرآید ز گلشن رویت

سبز هر شوره زار خواهد شد

گلبن  گلعــــزار مـــــــی رویــــــد

 همه جا لاله زار خواهـــــد شد

قلب پــــاک تو نوگـــل امیـــــــــد

 کوه صبر و قرار خـــــــــواهد شد

 با تو جان در بهشت جاویدان

تا ابد رستگار خواهــــــد شد..

 

 

خرمن خاطرات

دوشنبه مورخ ۲۸ بهمن ماه ۸۷ مصادف با اربعین حسینی / بندر زیبای بوشهر - شهرک صدف

خروسخوان صبح در هوای ابری و گرفته بندر که چند روز اخیر با گرد و غباری شدید همراه بوده

است از خواب نوشین برخاسته ام.چای شیرین و نون و پنیر صبحگاهی را با ولع تمام نوش جان

میکنم.دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و از شوق مسافرتی که در پیش است خواب به چشمانم

نیامد و صبح علی الطلوع بیدارم.روزنامه های دیروز را مرور میکنم.مجری شبکه ی ۲ سیما در

 رابطه با آثار باستانی و معماری منحصر بفرد بناهای قدیمی استان کرمانشاه داد سخن داده

 است. آواز شورانگیز بلبلان مست با صدای مجری در هم آمیخته است.چمدانی که باندازه ی

پیراهن تنهایی ام جا دارد را دیشب بسته ام و خیالم راحت است فقط مانده خرت و پرت های

دم دستی که بعد از دوش آب گرم فرح بخش جمع و جورشان میکنم. دیروز با کورش خان سری

به مسعود زدیم.کورش خبری خوشحال کننده بهم داد مبنی بر اینکه پریروز حسین آقا از دوستان

مشترک را که اخیرن از بیماری مهلکی رنج می برد دیده است که بحمدالله شاد و  شنگول و

 سرحال بوده و از قول پزشک معالجش گفته که خطر به کلی رفع شده است واقعا خوشحال شدم.

 در ایام بیماریش بیشتر از خود حسین دلم برای دو دختر خردسالش که بسان دو دسته گل

 خوشبو همیشه و همه جا همراهش بودند می سوخت و خبر سلامتیش را که شنیدم بیشتر

برای دختران گلش خوشحال شدم.خود و خانواد اش اینمدت فشار روانی شدیدی را تحمل کردند.

 در ایام بیماریش یکبار اتفاقی در فرودگاه شیراز با هم مواجه شدیم اصلن نشناختمش . خودش

مرا صدا زد.بخاطر روحیه اش  تغییر بیش از حد چهره اش را به رویش نیاوردم ولی خودش متوجه

موضوع بود.در دوران تحصیل چه روزگار شادی داشتیم با حسین و رضا و منوچهر و عباس..از این

میان رضا که سالها پیش بر اثر سانحه ی تصادف دار فانی را وداع گفت(قربه الی الله الفاتحه)

منوچهر پس از فارغ التحصیلی عازم دیار فرنگ شد،عباس کارمند عالیرتبه یکی از ادارات دولتی

 است،حسین  در بخش صنعت بصورت آزاد مشغول بکار شد و دوش بدوش همسر مهربانش که

دانش آموخته رشته مرتبط با کار حسین بود الحق موفق و پرکار بودند که ناگهان دست تقدیر و

جور روزگار دامنش را گرفت و نشکفته تا آستانه پرپر شدن پیش رفت و خداوند بزرگ که در همه

 حال یاری گر بندگان خویش است دعای خانواده و دوستانش را مستجاب کرد و حسین عزیز به

 زندگی برگشت.بله عزیزان هر که را جامه ز عشقی چاک شد -- کوه در رقص آمد و چالاک شد.

آدمی درطول عمر مجهول خویش  باید در سایه ی توکل  به خداوند سبحان تا زنده و پابرجاست

با امید و پرتلاش گرد مدار زندگی بچرخد تا اینکه کی پیمانه سر آید و رحل اقامت به جهان باقی

بیفکنیم... 

 

رفتم که رفتم...

دیشب باز

مجروح و شکسته بال

پــــــــــــــــــریدم از بامی

بـــــــــــــــــــــــریدم ازنامی

دیشب باز

کام خود زهر کردم

با یکی قهر کردم

دیشب باز

تیغ کینه را

تاب دادم

زخم کهنه را

آب دادم

دیشب باز

پیمانه ی شراب

خالی شد

توبه مقبول

حق تعالی شد

خسته از جور یار

 دیرینم

غنچه را شکل خار

می بینم...

 

 

 

 

 

 

 

نامه ها  و نشانه ها

سلام.خدا رحمت کند شادروان منوچهر نوذری را که عنوان این پست با حذف( ه گرد )واژه ی نامه،

برنامه ی ماندگار و پر مخاطب نام ها و نشانه ها با اجرای توانمند و منحصر بفرد ایشان را که در

سالهای کودکی ما روی آنتن بود و  درخانواده ها طرفداران جدی و مخاطبین ثابت زیادی داشت.

این مقدمه را عرض کردم که مشخص و معلوم گردد موضوع این پست نامه و نشانه است.

نامه حاضر مربوط است بدوست ارجمندم مهران که در تاریخ ارسال یعنی ۲۱ دیماه ۷۸ در شهر

زیبای اهواز مشغول فراگیری آموزش غواصی آبهای خروشان بود و الان شرکتی معتبر در زمینه ی

خدمات مختلف غواصی سطح و عمق را اداره میکند و از تخصص و تجربه بالایی برخوردارست.

باری((سلام همیشه خوب .امید که همیشه شاد باشی.دوست عزیز و گرامی نامه ی پر مهرت

امروز ۳ شنبه ساعت ۱۰ صبح بدستم رسید.از رسیدن نامه ات بسیار خوشحال شدم ولی از

خواندنش نگران و دلگیرشدم..میدونی چرا؟برای اینکه قول داده بودی بیای اهواز ولی در متن

نوشته بودی بعلت گرفتاری و درس و مشق و مدرسه فرصت لازم فراهم نشده است.من برای

حضور سبزت لحظه شماری میکردم.افسوس. حمید جان نامه ات را ساعت ۷:۳۰ بعد از ظهر

همان روزی که واصل شد با حالی گرفته و مغموم نشسته بر لبه استخر پاسخ دادم.اینروزها

حالم خیلی گرفته است . ایکاش میتونستی بیای..از اشعار زیبایی که برام نوشته بودی خیلی

خیلی لذت بردم.حمید جان با اینکه حالی گرفته دارم  و شرایط و مقررات  و مراحل آموزش سخت

 و طاقت فرساست و دراین هوای سرد  سرو کارمان با آب  رودخانه ودریاو استخر است اما  ناچارم

برای رسیدن به آرزو ها و ساختن آینده ای زیبا مقاومت کنم.حمیدجان شما برای من خیلی زحمت

کشیده ای امیدوارم فرصت جبران فراهم شود.راجع به اون موضوع خاص که آخرین شب مرخصی

 سری قبل مطرح کردی و سفره ی دلت را گشودی بهت حق میدم.خود من نیز زمانی این مراحل را

 با بدبختی و مکافات طی نموده و پشت سر گذاشته ام.روز و شبهای زیادی بر من گذشته است که

مملو از غم و رنج و  درد و  مرارت و هجران بوده است. حمید عزیز من وضعیت و شرایطت را کاملن

 درک میکنم.تو که بسلامتی با حمایت و پشتوانه خانواده ی محترم مشغول درس و مشقی اما

من از اینکه همه ی دوستام سر کار بودند و خودم بیکار  و سربار خانواده ای عیالوار بودم رنج

 می بردم.علاوه بر بیکاری بخاطر اون مسئله ای که برایت تعریف کردم (....... ) ماندن در خانه

برایم رنجی مضاعف بود.این بود که به پیشنهاد دوستی از همدوره های خدمت مقدس سربازی

که الان در کنارم نشسته است و خودم را مدیون ایشان میدانم تصمیم گرفتم  باتوکل به خدا در

این مسیر گام بردارم تا برایم ثابت شود که از ما حرکت و از خدا برکت.اینجا شرایط بسیار سختی

 را تحمل میکنم وای چاره چیست؟تا شب نروی روز بجایی نرسی...همه سختی ها یکطرف،

رنج غربت و دوری از موطن و دوستان یکطرف..حمید جان در غربت  حتی اگر به آدم خوش بگذرد  و

راحت هم باشد باز هم سخت و مشکل و طاقت فرساست. اینجا معمولن صبحها کلاسهای

تئوری برگزار میشود  و عصر هم برنامه ی عملی داریم.در ساعات فوق برنامه اگر وقتی باشد

داخل استخرهایی که خالی هستند گل کوچیک بازی می کنیم ولی این کجا و بازیهایی که در

محل برگزار میکردیم کجا؟ایکاش تو هم بودی...حمید جان ما تا عید نوروز استراحت نداریم و

 نمی توانم بیایم.سعی کن اگر شد بیایی اگه نشد پاسخ نامه ها را فوری بفرست تا از دلتنگی

 و خستگی غربت بکاهد. تمام دوستان و آشنایان را باندازه ی دشت وسیع  نرگس زار کازرون

و باغهای با شکوه خرما و لیمو و نارنج و رز برسان.بمناسبت یوم الله  ۲۲ بهمن یکدوره مسا بقه

فوتبال اینجا برگزار میشود .ما بچه های بخش آموزش هم اسم نوشته ایم ولی معلوم نیست

 با حضورمان موافقت نمایند.همه ی بازیها روی چمن مرغوب دانشگاه چمران برگزار میشود و

بنظر میرسد کیفیت بالایی داشته باشند.بله حمید جان بیش از این مزاحم وقت شریفت نمیشوم.

یادش بخیرهمیشه آخر نامه هایش برایم می نوشت:فراموشت نمی کنم باشد که تو نیز فراموشم

نکنی و راز دار خاطراتم باشی.

نامه ای نوشتم ، با خونابه ی دل،با اشکهای سرخ، با دوات چشمانم، از نوک انگشتانم،نامه ای

برنگ سرخ شفق، که ای یار غار، در این غربت، در این هجران که چشم را در شط سرخ اشک، به

انتظار دیدار باغ دوخته ام و سینه ام را در آتش فراق ، بسان کوره افروخته ام، دستهای مهربانت

 را کجا حائل کرده ای؟ که جای خالی ات، این چنین نمک پاش زخم دل بیقرار من است....

صدبار آشنا شده ای با من و هنوز، بیگانه وار میگذری از آشنای خوبش...قربانت: مهران / اهواز...))

 

 

یادش بخیر...

در دنیای مجاز دوستی به غایت  وارسته و فرهیخته و هنرمند داشتم که وبلاگی بسیار

پر مخاطب و مفید و پربار را مدیریت میکرد و زیبا می اندیشید و زیبا می نوشت.

شانی والا و جوهره ای اصیل داشت و از خانواده ای بزرگ و صاحب نام  بود که علاوه بر

 برخورداری از قلمی شیوا و ذهنی پویا و خلاق ، در نقاشی نیز صاحب سبک بود و به ادبیات

عشق میورزید و صاحبنظر بود.من بدلیل اخلاق خاص و روحیه ی ناسازگاری که دارم ارتباط

نزدیک و تبادل لینک و کامنت و اندیشه و نظر با ایشان را به صلاح ندیدم و محترمانه از ایشان

خداحافظی نموده و  ارتباط محدودی که در دنیای مجازی داشتیم به کلی قطع شد . اما از آنجا

که به اندیشه و دیدگاه و قلم روانش علاقمند بودم و جهان بینی خاص و نوع نگاهش به دنیا و

مافیها و  نحوه ی پردازش  وقایع و حوادث پیرامونش را می پسندیدم ، نه به شدت و حدت و

سبک و سیاق قبل که هر فرصتی را غنیمت شمرده و  به وبلاگش سر میزدم و حتی مطالب

 آرشیوش را میخواندم و بلا استثناء طی یک یا چند کامنت نظر میدادم بلکه  هراز گاهی

آن هم صرفن مطالب تازه  و پست های جدیدش را  بدون  هیچگونه اعلام نظری دنبال میکردم .

 اخیرن بواسطه ی گرفتاری و مشکلاتی که داشتم به کل فراموشش کرده بودم و مدت تقریبن

 زیادی به وبلاگش سر نزده بودم.همین یکی دوساعت پیش سرگرم ملاحظه ی وبلاگ یکی از

 دوستان مشترک بودم که با کمال تعجب و تاسف خبر هک شدن وبلاگ ایشان را مشاهده کردم.

برایم غیر قابل باور بود.از همین رو علیرغم اعتمادی که به خبر مندرج در وبلاگ این دوست عزیز

داشتم فی الفور به وبلاگ ایشان سر زدم و دیدم بله انگار آن خبر تلخ واقعیت دارد..علت هک

شدنش را نمیدانم و از جزئیات موضوع اطلاعی ندارم اما تا آنجا که من با ایشان آشنایی داشتم

 و مطالب و نوشته هایش را تعقیب میکردم شئونات اخلاقی و الزامات قانونی و حریم اشخاص

حقیقی و حقوقی و حقوق افراد و شخصیتها را کاملن رعایت میکرد.عرض کردم این مدت اخیر را

که کمتر گذرم به وبلاگش می افتاد نمیدانم چطور بود و چه می نوشت و به چه می پرداخت و چه

 پیش آمد؟بهر حال امیدوارم مشکل ایشان و همه ی کسانی که ناخواسته و نا آگاهانه  و بدون

قصد و غرض دچار مشکلاتی از این دست شده اند هر چه زودتر مرتفع گردد و دوباره شاهد حضور

موثر ایشان در عالم وبلاگ و دنیای مجاز باشیم.جهت اطلاع  آن دسته از عزیزانی که  محتمل

 بی صبرانه و مشتاق منتظر ذکر نام و مشخصات وبلاگ مورد نظر هستند عرض کنم که وبلاگ :

برهنگی در روز آخر با مدیریت سرکار علیه خانم نگار فرهمند را می گویم...یادش بخیر و خوبی باد..

برای ایشان  و سایر دوستان عزیز در هر کجا ی این کره ی خاکی که هستند از درگاه ایزد منان روز و

 تحت توجهات عالیه ی حضرت حق ، روزگاری خوش توام با شادی و شادکامی آرزومندم...

(( دانم که خیل شبزدگان مست و سرفراز --- بر پایگاه روشن مهتاب میرسند

از تنگ راه دوزخ تفتان شوره زار ----      در صبح تابناک به نوشاب می رسند ))

ایام بکام --- شادیتان مدام --زیاده بقایتان --- جانم فدایتان...

 

دل نوشته

 

((غم اومده خونه ی من

انگشتو بر در میزنه

                       مهمون ناخونده ی من

                        هرشب بمن سر میزنه))

بله عزیزان این غمه که در میزنه...غم چون گیاهی در خاک حاصلخیز جسم و جانم ریشه دوانده

است.برگهایش از تنم بالا میرود تا مانع از تابش گرمی بخش آفتاب گردد.از ترس تنهایی و لرز سرما

به کنج دل خود پناه می برم.دل مهربانی که از جنس زلال آب و سلاله ی دریاست.به دلم سلام

می کنم و در گوشه ای کز نموده و لب فرو می بندم.دل اما میداند که من همان مسافر خوش خیال

جاده ی زندگیم.هراس و سکوتم را که می بیند دلداریم میدهد که سرنوشت محتوم شاعران بالا

رفتن از صخره های سخت زندگیست تا راهی بسوی خورشید باز شود...می گویم اما من که شاعر

نیستم..مرثیه خوان دل بیقراری هستم که تملک یه ستاره ی کوچک را در سر می پرورانم فقط همین.

نگاهم میکند و با مهربانی دست نوازش بسرم میکشد و میگوید :فروتنی ات تحسین برانگیزست

 اما خودت را دست کم نگیر ،تو باید با افتخار بخود ببالی که سروده های دلنشین و زیبایت با نام

پر مسمای شعر جنوب بر ساحل دریای امید روان است.برای دلم شعر فایز دشتستانی را زمزمه

میکنم که: (( دلا خوبان دل خونین پسندند ---  دلم خون شو که خوبان این پسندند

                متاع کفر و دین بی مشتری نیست ---  گروهی این گروهی آن پسندند))

پنهان در کنج دنج دل ،خطاب به یار رفته ندا میدهم  حالا که تو نمی آیی کاش کسی می آمد که ،

صدای پایش ،قد رعنایش،چشم شهلایش،خنده ی شیرینش،موی سیاهش، روی ماهش،طرز نگاهش

صدای گیرایش ، وسعت کلامش اثری از تو داشت و دستم را میگرفت و از غم رهایم میکرد و با خود

 می برد و در صحرای مهربانی بدنبالت می گشتیم یا تو را می یافتیم یا خودمان هم  در وادی طلب

محبوب گم میشدیم .خدا را صدا میزنم که خدایا روا مدار درتاریکی و تنهایی پروانه های عشق و

خیال از من دور شوند..خدایا نوازش جویباران و روح جاری بهاران و سبزی درختان و گرمی خورشید و

نور مهتاب و زلال چشمه ساران و شکوه لاله زاران را که زمزمه ی آنها در گوشم طنین اندازست از من

 دریغ مدار..خدایا شعله ی سوزنده ی آتش عشق را  در  وجودم نمیران.خدایا لبخند ملیح گلها  و

لطافت پرواز لطیف کبوتران و روشنی خنده ی ستارگان و زیبایی و ابهت خوشبختی را بمن ارزانی دار.

خدایا آبی بیکران آسمان و نسیم روحبخش سحرگاهان و امواج متلاطم دریای عشق و و دوستی و

محبت و ایمان را در من جاودانه ساز...خدایا در هیاهوی زندگی بمن و همنوعانم بیاموز که دست در

دست یکدیگر با محبت و مهر زندگی کنیم و به همدیگر عشق بورزیم و با قلبی پر از مهر و آغوشی

باز پذیرای هم باشیم و زیبایی را ترویج و عشق را تکثیر و دوستی را تحسین و  محبت را تقدیر کنیم

و انسانیت را پاس بداریم و نیک بگوئیم و نیک بجوئیم و نیک بیاندیشیم و نیک رفتار کنیم و با گوهر

امید و ایمان و عشق ، پندارهای باطل و بیهوده  را به عدم رهنمود کرده و دیوار بی اعتمادی را فرو

بریزیم.ایام بکام...

 

هفته وحدت گرامی باد.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

                                         به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

با تاخیری یکروزه و البته موجه میلاد خجسته ی حضرت ختمی مرتب محمد

مصطفی (ص) و فرزند والا تبارش امام جعفر صادق(ع) موسس مذهب جعفری

را به عموم مسلمانان جهان خاصه شیعیان و خاصه تر هموطنان عزیزم صمیمانه

تبریک و تهنیت عرض میکنم. 

 

گنجینه ی دل

کوهها ی دور دست و

دشت های نزدیک

آسمان و زمین

آب و خاک

درخت و سبزه و سنگ را

شبها ماه و

روزها خورشید

نوازش میکند

دل خونین و پریشان مرا

که هزار امید و آرزو

به آن آویخته است

چه کس نوازش خواهد کرد؟

نازش را چه کسی می خرد؟

دردش را چه کسی می فهمد؟

شعرش را چه کسی می سراید؟

((ای دریغ از ما

اگر کامی نگیریم از بهار))

 

برگی از دفتر غزل

 

کاش می شد گذشته بر می گشت

نازنین بی تو از خودم ســـیرم

تا که سبز است این درخت غزل

تو بیا ورنه بی تو می میــــرم

*پی نوشت۱:با رنگ بنفش که بفرموده ی دوست نقاشم رنگ سال است مژده میدهم که

تکمیل شده ی غزل فوق طی روزهای آتی به دوستداران شعر و ادب فارسی تقدیم خواهد شد.

خیابون یکطرفه

 

یکی دو سه سال پیش بین علی آقای پروین با حاجی مایلی و محمدحسن انصاریفر بفهمی

نفهمی شکرآب شد و آن دو نوع رابطه ی دوستی علی آقا را که چـــــــهره ای خوشنام و محبوب

 و بی تردید از اسطوره ی فوتبال ایران و پرسپولیس است با خیابون یکطرفه تشبیه کردند.

من بعنوان یه استقلالی  خیلی با اخلاق و رفتار این بزرگمرد فوتبال ایران و آسیا آشنایی

ندارم و آنچه عرض میکنم صرفن مطالبی است که از طریق رسانه های گروهی اعم از

رادیو وتلویزیون و روزنامه های ورزشی و سایتهای خبری انعکاس یافته و دهن به دهن و

 سینه به سینه منتقل میگردد و حداقل بنده از صحت و سقم ادعای حاج آقا مایلی کهن و

 آقای انصاریفر که هر دو از پیشکسوتان و قدیمی های پرسپولیس و دوست و هم بازی و مرید

 آقای پروین بوده اند و  عرصه ی  فوتبال نامی بزرگ دارند و از لحاظ اخلاقی زبانزد خاص و عام و

اسوه هستند اطلاعی ندارم اما بنده ی کمترین به کرات در دنیای حقیقی و مجازی با آدمهایی

 با وصف و حال این چنین ارتباط و  برخورد داشته و با معدود نفراتی هنوز هم مرتبطم که مترصد 

  فرصتی هستم تا همگام با حلول سال جدید من هم طرحی نو درانداخته و از گوشه ی بامشان

 برای همیشه به پرواز درآیم . دوستان عزیزی که با خلق و خوی بنده آشنایی نسبی دارند میدانند:

  چاکر از گوشه بامی که پرید، برای همیشه پریده است و از هر که برید برای همیشه بریده است..

در این مجال و مقال به دنیای حقیقی کاری ندارم زیرا موضوع بحث، وبلاگستان و دوستان وبلاگی و

 دنیای مجاز و استعاره و ایجاز و ایماء و اشاره است. به اینکه گاهی سر جمع اوقات حضور افراد در

 دنیای مجازی برحضورشان در دنیای حقیقی می چربد و یا برابرست نیز کاری ندارم که از حوصله

نه، اما از دایره ی بحث ما بیرون است .. در یک کلام دلم از دست نارفیقان خون است.. بی وفایی

  حدیث مفصل و صفت متصل آن دسته از دوستانی است که در گرم نگه داشتن تنور دوستی کاملن

خنثی و باری بهر جهت رفتار میکنند و برای روشن ماندن  آتش مهر و محبت و دوستی سعی و تلاشی

 به خرج نمیدهند هیچ که طبعی سرد و دلی سنگ دارند و بقول زنده یاد اخوان ثالث: در فصل خزان

 و زمستان بی مهری  و دمسردی اگر به رسم ادب و از سر یاری دست محبت سوی  کسی دراز کنی

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون، که سرماسخت سوزان است.نیازی به گفتن ندارد که برای پیشگیری

ازخموشی و  سرد شدن تنور محبت و مهر و دوستی از سوی طرفین تمهیدات و ترتیبات و تشریفاتی

  واجب الرعایه است که بی هیچ شک و تردیدی از عهده یک نفر خارج است و بعبارتی یکدست صدا و

یکدل صفا ندارد. در این چند روز مانده به پایان سال برای چندتن از کسانی که واجد شرایط پیش گفته

نبوده اند پیغام قطع ارتباط داده و برای آخرین بار به ایشان سلام نموده و غزل خداحافظی سروده ام و

چند تن دیگر مانده اند که از همین الان عجالتن نام مبارکشان را از ردیف دوستان خارج و ظرف روزهای

آتی نسبت به مسدود نمودن خیابان یکطرفه دوستی اقدام  می نمایم تا در راستای خدمات بهینه و

رعایت حال شهروندان دنیای مجازی از بار ترافیکی  کاسته شود.

در این میان طی چند نوبت متوالی برای یکی از ساکنین خیابان یکطرفه، طرح تفضیلی  سال ۸۹

را شرح داده و ایشان که اطلاع ندارد خود شخص شخیص شان در صدر افراد مقطوع الرابطه بوده و

هستند بنده را در اجرای هر چه سریعتر این طرح جامع و تصمیم عالی تشویق و ترغیب و تحسین

 مینماید.. طنز تلخی است که حتی لبخندش از های های گریه غم انگیز ترست چه رسد به قهقهه

خنده اش ..اخیرن طی چند نوبت که آخرین بارش همین دیشب بوده است پیام ویژه ای مبنی بر قطع

رابطه ی وبلاگی در دنیای بیکران مجاز جهت ارسال به  دوستی که علیرغم توضیحات واضحم بی خبر

 از اوضاع و احوال  و عزم راسخ حقیر است تنظیم  و مراحل نهایی ارسالش نیز انجام گردید اما نمیدانم

چرا هربار درست در شرف ابلاغ به دلیل بروز موانع و مشکلاتی ناخواسته بنحوی از انحاء  ملغی و

منتفی می شود؟ علی ایحال  عدم ارسال پیام مزبور را بفال نیک گرفته و  بر این باورم که حتمن در

 این تاخیر حکمت و خیریتی نهفته است..خب دیگه سخن به درازا کشید و مرغ دلم سوی چمن پر

کشید. همه عزیزان جان را بخداوندگار بزرگ و منان می سپارم..خداوند قادر متعالی که شیشه را

در بغل سنگ نگه میـــــــــــــــــــدارد.تا دیداری دوباره بدرود...

 

 

 

مبارزه ی منفی...

 

در راستای مبارزه ی منفی و مقابله به مثل و در اعتراض نمادین به سرویس دهی نامطلوب و

مشکلات و موانع غیر قابل پیش بینی در ارائه ی خدمات اینترنتی بلاگفا امروز متن شعر :

(سعادت دیدار) را با صرف وقت و انرژی و هزینه بزحمت تایپ نموده و بلافاصله تعمدا حذف

نمودم تا بدین طریق مراتب گلایه و اعتراضم را بصورت محترمانه به جناب آقای شیرازی

 مدیریت محترم و عزیز اما ضعیف بلاگفا اعلام نمایم تا در صورتیکه برایشان مقدور و

میسورست هر چه سریعتر در خصوص ارتقاء سطح خدمات فنی و تکریم بیش از پیش

  ارباب رجوع به مدیران و کارشناسان زیر مجموعه ی تحت مدیریتشان دستور اقدام لازم

صادر و  در راستای بهبود امور نظارت عالیه بعمل آورند .با امید به آینده ای بهتر و شرایط

 مطلوبتر، مراحم عالی و اقدامات شایسته را از سوی آن مدیریت محترم به انتظار

می نشینم...

*یکی دو روز بعد نوشت:صمیمانه از دوست خوب ساکن فرنگستان که با محبت و خیرخواهی

بی شائبه نسبت به بنده در وبلاگستان لطف دارند تشکر و قدردانی بعمل می آورم.

 

بر باد رفته...

گاهی خرمن عمر گرانمایه و وقت گرانبها و انرژی و هزینه و همه و همه به طرفه العینی بر باد

خزان میرود و تو میمانی و یکدنیا غم وغصه و دلت میخواهد غریو فریادت خواب همه ی کسانی

 که با فراغ بال در بستر گرم و نرم خویش راحت آرمیده اند را آشفته سازد.  برای من الان یکی

از اون لحظه هاس.خواب را بر خود حرام کردم، نشستم، نوشتم،دقت کردم، حساسیت بخرج

دادم، ویرایش کردم و چه ها که نکردم اما ناگهان پرید...و افسوس که ناید باز تیری که بجست از....

کلیله و دمنه

 

با نهایت تاثر و تاسف فقدان یک جلد نفیس کلیله دمنه موروثی از کتابخانه ی

شخصی مخلص را باطلاع عموم هموطنان ،بالاخص همشهریهان عزیز میرساند.

به استحضار میرساند کتاب مذکور ارزش مادی چندانی ندارد لکن با عنایت به نیاز

 ضروری بنده و ارزش معنوی کتاب مفقوده که چاپ قدیم به تصحیح و حاشیه

نویسی زنده یاد استاد مجتبی مینوی بوده و یادگار پدر بزرگ مرحومم  میباشد

 خداوند بزرگ را صادقانه شاهد و ناظر می گیرم در صورت استرداد کتاب بی هیچ

  قید و شرطی از خطا و اشتباه فرد یا افرادی که خود و خانواده ام حتم داریم به

 دلیل علاقه به کتاب و کتابخوانی که امری ستودنی است ناخواسته و از روی

 غفلت سهون حادث شده است در میگذرم و در مقام خریدار مبلغ مورد نظر آورنده 

کتاب یا واسطه اشان را نقدا می پردازم... جهت مـــــــــزید استحضار مجددا تاکید

می گردد این قبیل کتابها ی دست دوم بخصوص کتابهایی که مثل این اتیکت و

مهر و شماره  دارند در بازار رسمی و کتابفروشی های معتبر به هیچ وجه قابل

خرید و فروش نیستند و قطعن دستفروشان بازار کتاب و سایرین نیز قیمت نازلی

پیشنهاد خواهند داد که دردی از یابنده دوا نمیکند پس چه بهتر که کتاب را مسترد

 نموده تا علاوه بر فروش به بالاترین قیمت مورد نظرش مژدگانی قابل توجهی نیز

دریافت نماید... در خاتمه تاکیدم بر عدم پیگیری قانونی و گذشت از هر گونه ادعا

 و شکایت علیه یابنده و آورنده و حتی زبانم لال سارق را دوباره تکرار و علیرغم

میل باطنی و حرمت  و تقدس اسماء الله ناچار جهت اطمینان خاطر شخص یا

اشخاص آورنده قسم جلاله یاد میکنم تا هیچگونه نگرانی نداشته باشند...

 

خیال خاطر دوست...

 

دیدمت آشفته حال و ساکت و مغموم

در نگاهت شعله ی سوزنده ای معلوم

ز چه گشتی تو این چنین دلگیر؟

با که هستی تو نازنین درگیر؟

تو همان عشق دیــــرسال منی

من همان یار خوش خیال توام

مست از جام خنده های شیرینت

خسته از  لغو  وعده های دیرینت

دل اسیر نگــــــــــــــاه مستت شد

بی گناهی فــــــدای چشمت شد

فیض لطف تو دوش خــــــــوابم کـــرد

 مست بی باده ی شـــــــــــرابم کرد

ای همه شعر و شور و شیـــــــــدایی

کی رســـد لحظه ی اهـــــــــــورایی؟؟

من بدنبالت آســــــــــــــــمان گـــــردم

دلـــــــــــــــبر مــــــــه لقا تو اینجایی!!؟؟

=====================================

 *پی نوشت ۱:یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

                    آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم.

 

 

ورزش

بعنوان یک ایرانی وطن دوست، مثل سایر هموطنان ازموفقیت و سربلندی

  ورزشکاران سرافراز وطن عزیزمان ایران اسلامی در تمام میادین و عرصه های

 ورزشی بی نهایت خوشحال و مسرور میشوم.با عنایت به به اینکه علاقه و

 گرایش اصلی ام فوتبال است اخبار و گزارشات مربوطه را بدقت پیگیری میکنم.

 در هفته اخیر از پیروزیهای درخشان نمایندگان کشورمان در جام باشگاههای

 آسیا احساس غرورکردم. اسامی تیم ملی فوتبال  کشورمان برای رویارویی با تیم

 نه چندان مطرح تایلند که روز چهارشنبه همین هفته برگزار میگردد اعلام شد.

 این بازی برای ما که صعودمان از پیش مسجل شده است تشریفاتی است

 اما برای تایلند که رقابت تنگاتنگی با دیگر تیم این گروه یعنی سنگاپور دارد

 حائزاهمیت زیادی است و بر همین اساس گویا خیال باطل پیروزی بر تیم

 مدعی وقدرتمند ایران را در سر می پروانند. اسامی تیم ملی برای من که

  استقلالی دو آتشه و تمام عیارم غیر ازخبر خوش و امیدوارکننده حضور مجدد

 علی آقای کریمی چندان جالب توجه و راضی کننده نیست. چرا که علاوه بر

 عدم دعوت از ستاره ی بی چون و چرای این روزهای استقلال فرهاد مجیدی از

 وحید خان طالب لو و حسین کاظمی و سیاوش اکبر پور و آرش آقای گل نیز

 که همگی از بهترین و تاثیر گذارترین بازیکنان در سطح آسیا هستند اثری نبود.

 مضافن که چند تن ازبازیکنان خوب و مطرح تیم پیروزی هم آنطور که شایسته و

 بایسته ی نام بزرگ و سابقه ی درخشان این باشگاه پر طرفدار بود نادیده گرفته

 شدند که جای سوال دارد و از سوی علی دائی هم مورد اعتراض جدی واقع شد.

 این در حالیست که مثل دفعات پیشین در لیست مورد نظر افشین قطبی نام

 بازیکنانی  بچشم میخورد که در باشگاهشان ذخیره اند و بازی نمی کنند!!!!

 یا حتی تعدادی بعلت مصدومیت و عدم آمادگی جزو ۱۸ نفر هم نیستندکه بدلیل

 پاره ای ملاحظات از ذکر نامشان معذورم.همچنین عــــــدم دعوت از حسین کعبی

 بازیکن مطرح و جوان جنوبی( خوزستانی الاصل ) استیل آذین که این چند ساله

 از مهره های فیکس و تاثیرگذار تیم ملی بوده و بلا استثناء در همه ی اردوهای

 اخیر تیم ملی حضوری فعال داشته و گزینه ی مورد نظر تمام سرمربیان سنوات

 قبل تیم ملی بوده و حتی شخص آقای قطبی بوده است در جای خود محل ابهام

 بوده و جای سوال بسیار دارد که ظاهرن بی ارتباط به اختلاف سلیقه ی نامبرده

 با آقای قطبی در رابطه با بازوبند کاپیتانی تیم ملی نیست.بی تردید پیروزی

 غرور آفرین نمایندگان فوتبال ایران عــــــــزیز در جام باشگاهها و قهرمانی تیم ملی

 در جام ملتهای آسیا افتخاری بس بزرگ است کــــــه آرزوی  دیرینه ی همه ی

 ایرانیان آزاده و وطن دوست از جمله بنده است. مثل همیشه با استعانت و توکل

 به ذات اقدس حضرت احدیت و توسل به انبیاء و اولیاء الهی و همت بازیکنان

 همه با هم یکدل و متحد برای سلامتی و  پیروزی سفیران سرافراز ورزشی

 و پهلوانان مصمم ایران اسلامی در همه ی عرصه ها  خالصانه دعا می کنیم.

                                                                                      (آمین یا رب العالمین)

 =================================

*بعد نوشت۱: از رهنمود و دقت و حسن نظر دوست عزیزی که موضوع عدم رعایت فاصله ی

 مناسب  خطوط  و کلمات متن را مشفقانه تذکر دادند صمیمانه سپاسگزارم.

*بعد نوشت ۲: خودم فاصله ی خطوط را مناسب می بینم و تداخلی مشاهده نمی کنم اما از

آنجا که چشمهایم کمی تا قسمتی ضعیف است و از عینک طبی یا بقولی نمره ای برخوردارم

لاجرم به دوست صدرالاشاره حتی از چشمانم بیشتر اعتماد کردم.

 

گلستان نامه ها

این بار قرعه بنام دوست عزیز احسان افتاده است.احسان سال ۷۸ در پایگاه دوم شکاری تبریز

دیپلم وظیفه ی تپل و پر جست و خیز بود.امروز که نزدیک به ۱۱ سال گذشته است  احسان

قصه ی ما امروز عاقله مردی حدودا ۳۰ ساله با شکمی برآمده و موهایی سفید و  اضافه وزنی

 باور نکردنی است.از جمله ی افرادیست که بی تردید موهایش را در آسیاب سفید نموده است.

شغل حال حاضر ایشان همراهی با پدر بزرگوارش در نگهداری و حفظ و حراست از نخل های

 سبز سربفلک کشیده دیار مهربانیها یعنی کشاورزی و باغداریست.البته به روش  کاملا مکانیزه و

 صنعتی..خب برویم سر اصل مطلب که متن نامه ی ایشان است:((بنام الله.خدمت دوست عزیزم

حمید.سلام.امیدوارم سلامم را که از کیلومترها راه دور با قلبی سرشار از محبت و عاطفه بسویت

می اید بپذیری و همیشه و همه جا شاد و خرم باشی و از نعمت سلامتی برخوردار باشی.

آمین یا رب العالمین.حال مرا خواستهباشی بحمدالله سلامتی برقرارست و ملالی ندارم.

خوب دوست عزیز از شهر و دیار و  محله ی با صفایمان چه خبر؟ دشمن که نداریم دوستان

 چطورند؟باور کن حالا قد دوستی و رفاقت وصمیمیت را میدانم...در لباس مقدس سربازی

اینجا اسیریم و دلگیر و تنها امیدم پایانهر چه سریعتر این چند ماه آخرست.اینجا روز و شب

کارم نگهبانی دادن است و با جسمی خسته و کوفته و قلبی مملو از درد و رنج روزگار و

دلتنگ شما دوستان به سختی روزگار سپری میشود.دوست عزیز چه زود بهارمان به خزان

 مبدل گشت.جوانیمان رنگ پیری گرفت.یاد روزهایی که با هم به زمین فوتبال و تمرین

می رفتیم و لحظه لحظه ی عمرمان پر بود ازصفا و  شادی و نشاط بخیر باد.راستی اوضاع

 تیم و باشگاه و فوتبال چطوره؟مسابقات منظم برگزار میشود؟با عباس آقا چطوری؟شنیدم

سر مسابقه ی کذایی با هم درگیری لفظی پیدا کردید درسته؟امیدوارم درست نباشه ولی

اگر هم خبری بوده بدل نگیر.. بهتر از تو نباشه عباس پسر خیلی خوبیه..بخصوص خاطر شما

را زیاد میخواد..واسه تو احترام زیادی قائله...بمن زنگ زد ازش پرسیدم گفت موضوع مهمی

نبوده و  حمید خان بزرگ ماست.باور کن هر چی کردم از زیر زبونش حرفی بکشم جز خوبی تو

نگفت..مثلن  عمدا بهش گفتم آره بابا ادم خودخواه و مغروریه و دنبال منافع و موقعیت خودشه

قبول نکرد و موضوع رو عوض کرد..نه که فکر کنی به من چیزی نگفته کلا  اون و همه ی بچه ها

واسه تو احترام قائلند و صمیمانه دوستت دارند.بهر حالدنیا ارزش نداره.. میدانم که تو هم

 کینه ای نیستی و زود فراموش کردی  ولی لازم دیدم عرض کنم که قدر همدیگه رو بدونید.

 من اینجا برای یک لحظه دیدار دوستان می میرم.باور نداری در این دیارغربت چه بمن میگذرد.

شوق من قاصد بی درد کجا میداند؟----آنقدر شوق تو دارم که خدا میداند.

این نامه ی ناقابل را با شور و شوقی وصف ناپذیر ساعت ۳ بعد از ظهر روز جمعه مورخ ۱۲

 اردیبهشت۷۸ در آسایشگاه گروهان خدمات پاسداری می نویسم و  به امید خدافردا به

صندوق پست می اندازم. دوستدارت احسان..کسی که شب و روز به شما می اندیشد و

 درغم فراق دوستان عزیز نالان است.))

 

 

شب نوشته

سلام خدمت یاران و رفیقان دل آزار وفادار.امشب برق نداریم و ظلمت شب آیه ی تاریکی است..

شمع شب افروز جهان نیکی است.. خدا رو شکر هوای مطبوع شبانگاهی این فصل سال مانع

میشود که بعلت گرمای طاقت فرسا و غیر قابل تحمل بهار و تابستان  و پائیز جنوب ،حتی دقایق

کوتاه بی برقی سبب آزار و اذیت پیر و جوان گردد.تاریکی ناخواسته موجب توفیق اجباری تمرکز

 بیشتر است .چراغ اضطراری چند کاره ای دم دست دارم امابرای اینکه فضا شاعرانه و احساس

عاشقانه جایگزین کسالت شود ترجیح میدهم شعله ی شمع فانتری هدیه دوست عزیزم رو

روشن کنم لازم به توضیح است  هدیه ایی که امشب بر خاکستر خود تکیه میکند هیچ ارتباطی

به ولنتاین و امثالهم ندارد و یادگار عهد قدیم  و دوره ی دلهای رحیم است .نمای کلی شمع

 گل سرخ بوته ای شکلی است که در جام شیشه ای خوشرنگ و شکیلی مستقرست و هنگام

  سوختن نور شعله اش در انعکاس با محفظه ی شیشه ای انعکاس بیشتری داره و قطرات

مذاب اشک آتشین شمعی که پروانه اش جز خودم کسی نیست بشکل سوزناکی در پای

 شمع سرد میشوند و شرار شعله اش از هر کران پیداست.همینطور که مشغول نگارشم زیر

لب زمزمه میکنم: اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام ، خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام و

ادامه میدهم تا میرسم به این بیت زیبا که: عاشقان کشتکان معشوقند / بر نیاید زکشتگان آواز.

باری در آستانه ی بهاری تازه، یاد و خاطره ی  ماندگار دوستان عزیز و صمیمی که بهاران خزان

 شده ی ماضی درکنار ما بودند و الان نیستند دلگیر کننده است.تعدادی از این عزیزان غایب را

دست سهمگین مرگ از ما گرفت و به دیار باقی شتافتند و عده ای دیگر را جبر تقدیر و جور روزگار

به شهر و دیاری دیگر در اقصی نقاط دنیای فانی سوق داد و از این دیار کوچیدند که جایشان سبز و

 یاد و خاطره ی گرامی همه ی یاران غایب چو آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست. بهاری که 

 بسلامتی  عنقریب فرا میرسد بهاریست که بعد از سالها بمعنی واقعی کلمه مستاجری و

 اجاره نشینی را تجربه  میکنم که اصلن خوشایندم نیست و به هیچ وجه من الوجوه با روحیه ام

 سازگاری ندارد.خدا کند من و سایر دوستان مستاجر بزودی زود خانه ای ویلایی و درندشت، و اگر

  نشد آپارتمانی  ۱۲۰ متری همتراز با دوره ی بلند عمر ۱۲۰ ساله امان و اگر این هم نمی شود

حداقل یه خونه ی ۷۵- ۸۰ متری نقلی و شیک و بقولی در عوض کاهش متراژ اکازیون تملک نمائیم.

در خانه ی قبلی که سازمانی بود روزگار خوش و خوبی داشتم. صرفنظر از اجاره بهای معقولی که

 داشت از شر مزاحمت گاه و بیگاه صاحبخونه  و مشتریان و بنگاهی ها راحت بودم.دست تقدیر و

 حکم سرنوشت محرمانه تلاقی کردند و محترمانه تلافی کردند و این شرایط سخت رو برام رقم زدن.

اینروزها دنبال کسی میگردم که مصداق مسلم توصیه شاعر خوش الحان دیار مهر و دوستی باشد

 که فرموده است:

حیلت رها کن عاشقا ،دیوانه شو دیوانه شو

و ندر دل آتش درا ،پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن ، هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان، هم خانه شو هم خانه شو

بله عزیزان کسی را میخواهم که همه آنچه شاعر فرموده از رها کردن حیله و دیوانگی و پروانگی و

بیگانگی و ویرانگی گرفته تا سایر مواردی که جهت پرهیز از اطاله کلام سانسور نموده و عجالتن

فاکتور گرفته ام را مو به مو واجد باشد و آنگه بیاید با من هم خانه  گشته و شریک مخارج و محاسن

 ومعایب و مکافات این کاشانه شود... علیهذا تریبون نسبتن مفت این رسانه ی همگانی را غنیمت

دانسته از قاطبه ی دوستان عزیز استدعا ی عاجل دارم چنانچه شخصی با شرایط مورد نظر سراغ

دارند در اسرع وقت خبر دهند تا ضمن هماهنگی با صاحبخونه و انجام تحقیقات لازم تصمیمات

مقتضی اتخاذ و انشاء اله بعد از تعطیلات نوروزی مقدمات انتقال و اسکان ایشان فراهم گردد.

شایان ذکر است قرارداد منعقده حداکثر لغایت ۳۱/۶/۸۹  معتبرست و اگر مالک به تمدید قرارداد

 اجاره با اجاره بهای ترجیحن کمتر یا النهایه فعلی رضایت دهد با موافقت طرفین و شخص ثالث

 خوشبختی که احیانن اضافه میگردد قابل تمدید خواهد بود و گرنه به خانه ی شیک تر و بهتری

 نقل مکان خواهیم کرد.چه بسا دعای خیر دوستان برای من و دعای من برای ایشان  به لطف

 حضرت حق فی الفور مستجاب شد و به خانه ی خودمان اسباب کشی کردیم.

 خدا را چه دیده ای رفیق شفیق...

============================

*پی نوشت ۱: نخود نخود، هر که رود خانه ی خود..

*پی نوشت ۲: آرزو بر جوانان عیب نیست...