هر چقدر هم که بباری سیر نمی شوم...
شب را
به شوق شکستن
بغض تنهایی
خاموش و خسته
تا صبح نشسته ام
طرفی نبسته ام
کجای ابهام سکوت
و گنگی بنفشه
نغمه ی باران
تداعی میکند
که شب بی برگ را
درخت
شب بی نور را
ستاره
و تب سرد را
شراب باشد
********
تمام قصه همین جاست
حدیث کهنه معماست
چرا تو ای یار
به تماشای بارا ن نیامدی
که تا صبح
یک ریز
می بارید...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 21:21 توسط حمید راهدار
|