شب را

به شوق شکستن

 بغض تنهایی

خاموش و خسته

تا صبح نشسته ام

طرفی نبسته ام

کجای ابهام سکوت

و گنگی بنفشه

نغمه ی باران

تداعی میکند

که شب بی برگ را

درخت

شب بی نور را

ستاره

و تب سرد را

شراب باشد

********

تمام قصه همین جاست

حدیث کهنه معماست

چرا تو ای یار

به تماشای بارا ن نیامدی

که تا صبح

یک ریز

می بارید...