گلستان نامه ها
دیپلم وظیفه ی تپل و پر جست و خیز بود.امروز که نزدیک به ۱۱ سال گذشته است احسان
قصه ی ما امروز عاقله مردی حدودا ۳۰ ساله با شکمی برآمده و موهایی سفید و اضافه وزنی
باور نکردنی است.از جمله ی افرادیست که بی تردید موهایش را در آسیاب سفید نموده است.
شغل حال حاضر ایشان همراهی با پدر بزرگوارش در نگهداری و حفظ و حراست از نخل های
سبز سربفلک کشیده دیار مهربانیها یعنی کشاورزی و باغداریست.البته به روش کاملا مکانیزه و
صنعتی..خب برویم سر اصل مطلب که متن نامه ی ایشان است:((بنام الله.خدمت دوست عزیزم
حمید.سلام.امیدوارم سلامم را که از کیلومترها راه دور با قلبی سرشار از محبت و عاطفه بسویت
می اید بپذیری و همیشه و همه جا شاد و خرم باشی و از نعمت سلامتی برخوردار باشی.
آمین یا رب العالمین.حال مرا خواستهباشی بحمدالله سلامتی برقرارست و ملالی ندارم.
خوب دوست عزیز از شهر و دیار و محله ی با صفایمان چه خبر؟ دشمن که نداریم دوستان
چطورند؟باور کن حالا قد دوستی و رفاقت وصمیمیت را میدانم...در لباس مقدس سربازی
اینجا اسیریم و دلگیر و تنها امیدم پایانهر چه سریعتر این چند ماه آخرست.اینجا روز و شب
کارم نگهبانی دادن است و با جسمی خسته و کوفته و قلبی مملو از درد و رنج روزگار و
دلتنگ شما دوستان به سختی روزگار سپری میشود.دوست عزیز چه زود بهارمان به خزان
مبدل گشت.جوانیمان رنگ پیری گرفت.یاد روزهایی که با هم به زمین فوتبال و تمرین
می رفتیم و لحظه لحظه ی عمرمان پر بود ازصفا و شادی و نشاط بخیر باد.راستی اوضاع
تیم و باشگاه و فوتبال چطوره؟مسابقات منظم برگزار میشود؟با عباس آقا چطوری؟شنیدم
سر مسابقه ی کذایی با هم درگیری لفظی پیدا کردید درسته؟امیدوارم درست نباشه ولی
اگر هم خبری بوده بدل نگیر.. بهتر از تو نباشه عباس پسر خیلی خوبیه..بخصوص خاطر شما
را زیاد میخواد..واسه تو احترام زیادی قائله...بمن زنگ زد ازش پرسیدم گفت موضوع مهمی
نبوده و حمید خان بزرگ ماست.باور کن هر چی کردم از زیر زبونش حرفی بکشم جز خوبی تو
نگفت..مثلن عمدا بهش گفتم آره بابا ادم خودخواه و مغروریه و دنبال منافع و موقعیت خودشه
قبول نکرد و موضوع رو عوض کرد..نه که فکر کنی به من چیزی نگفته کلا اون و همه ی بچه ها
واسه تو احترام قائلند و صمیمانه دوستت دارند.بهر حالدنیا ارزش نداره.. میدانم که تو هم
کینه ای نیستی و زود فراموش کردی ولی لازم دیدم عرض کنم که قدر همدیگه رو بدونید.
من اینجا برای یک لحظه دیدار دوستان می میرم.باور نداری در این دیارغربت چه بمن میگذرد.
شوق من قاصد بی درد کجا میداند؟----آنقدر شوق تو دارم که خدا میداند.
این نامه ی ناقابل را با شور و شوقی وصف ناپذیر ساعت ۳ بعد از ظهر روز جمعه مورخ ۱۲
اردیبهشت۷۸ در آسایشگاه گروهان خدمات پاسداری می نویسم و به امید خدافردا به
صندوق پست می اندازم. دوستدارت احسان..کسی که شب و روز به شما می اندیشد و
درغم فراق دوستان عزیز نالان است.))