گلزار نامه ها
سلام. خدمت همه دوستان عزیز عرض سلام و ادب و ارادت دارم.امروز با نامه ای دیگر از
در خدمتتان هستم. نامه ای از پسر عموی عزیزم مجید که خاطرات خوبی که با او دارم
فراموش نشدنی است و یاد و نامش در خلوت خاطراتم حضوری جاودانه دارد. من و مجید
با سه چهار ماه کم و زیاد هم سن هستیم.علاوه بر نسبت نزدیکی که با هم داریم همسایه
دیوار به دیوار بودیم.با هم بزرگ شدیم.همبازی بودم.مجید از من لاغرتر بود و اندامی ترکه ای
داشت و بسیار جسور و زرنگ و پر جست و خیز بود لکن من از همون موقع شخصیتی ساکت
و سرد داشتم و و سربزیر و کم تحرک بودم و بیشتر سرم به درس و مشق گرم بود. مجید اما
ماشاء اله شخصیتی شلوغ داشت و بیشتر اوقات سرگرم بازی و شیطنت بود و آخرش هم درس
را در سالهای آغازین دبیرستان نیمه کاره رها کرد و وارد بازار کار شد و من الله خیلی هم از بنده و
امثال بنده که به درس چسپیدیم موفق تر است و چون زودتر از ما وارد متن زندگی شد بحمدالله
اوضاع واحوال و شرایط خیلی بهتری هم داردکه برای من صرفنظر از ارتباط فامیلی بعنوان یک دوست
موجب فخر و مایه ی مباهات است.الان هم در همین بندر زیبا ساکن است اما گرفتاریها و مشکلات
زندگی کمتر مجال میدهد تا از فیض حضورش برخوردار باشم و از خرمن وجودش خوشه بچینم.
هنگام ارسال این نامه در سردشت کردستان مشغول طی دوره ی مقدس سربازی بوده است.
(( به حمید خوب و با معرفت و کمی هم بی صفت سلام.اکنون مدتی است که جبر روزگار و
جور زمانه ما را از هم جدا نموده است. نه این نامه و نه هیچ قدرت دیگری قادر به رساندن
ارتعاشات قلبی و تمنیات درونی من به تو نیست اما شاید که به این طریق درد دوری را کمی
تسکین دهم. محبت و دوستی قدری دارد که تا در کنار هم هستیم معلوم نیست.اکنون که
دور افتاده ام میدانم که دوستی و صمیمیت و نزدیکی و با هم بودن چه گوهر گرانبهایی است.
حمید جان من وقتی از مرخصی برگشتم خیلی از تو ناراحت بودم.در واقع توقع و انتظار خیلی
بیشتری از تو داشتم.شاید توقع من بیجا بوده است اما بخاطر اینکه نزدیکی زیادی بهم داریم
بخودم حق میدهم.نمی خواهم موضوع را باز کنم و موجب ناراحتی تو شوم ولی همین حد
بگویم من آن شب موتورسیکلت را خیلی ضروری لازم داشتم. چون مهمان داشتیم نشد که
خودم بیام و منوچهر را فرستادم. دمت گرم خیلی صمیمانه رفتار کردی. اگه فهمیده بودم برای
من ارزشی کمتر از موتورسیکلت قائل هستی اصلا رو نمی زدم و به شخص غریبی رو میزدم
بهتر بود. بعد که منوچهر دست خالی برگشت در اوج ناراحتی با بچه ها دم گرفتیم که:
هر کس بطریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا می شکند.
خوب دیگه مهم نیست نمی خواهم از حرفهایم دلگیر شوی از گفتن این موضوع هم معذرت
می خواهم.بعید نیست منوچهر عذر موجه تو را درست منتقل نکرده باشد چون دوستان و
آشنایانی که آن شب مهمانم بودند از تو حمایت کردند و حرف منوچهر را جدی نگرفتند وگفتند
باید خودم می آمدم یا تماس میگرفتم که خودت موتورسیکلت را برایم می آوردی. محسن
گفت احتمالا چون که منوچهر بچه سال بوده جرات نکرده موتورسیکلت را بدهد او بیاورد.
متاسفانه تلفن هم قطع بود نتونستم حتی برای خداحافظی با عمو تماس بگیرم.خوب حمید
جان بوشهر چه خبر؟ خوش میگذرد؟خودت خوب هستی؟خانواده خوبند؟ باور کن من همیشه
بیادت هستم و لحظه ای ازیاد تو و دیگر دوستان عزیز غافل نمیشوم.خاطرات شیرین مدرسه و
بازی و کوهنوردی و کارهای جالبی که میکردیم را اینجا برای همدوره ها تعریف میکنم و می خندیم.
اینجا هم خبر خاصی نیست فقط هوا بس ناجوانمردانه سرد است و بخصوص برای ما چندنفر که
بچه ی گرمسیریم تحمل سرما ی سوزانش خیلی سخت است و کلافه شده ایم.من در قسمت
موتوری بعنوان مکانیک مشغول هستم و جایم خدا را شکر بد نیست و نگهبانیم ندارم و میشود
گفت راحتم.گاهی بعد از ظهرها با بچه ها والیبال و گل کوچک بازی می کنیم اما زیاد طرفدار ندارد.
سرما و برف هم مانع میشود و نمی چسپد.خوب دیگه حمید عزیز زیاد سرت را درد نیارم.
تمام دوستان و آشنایان و فامیل را که دیدی چه حال من بپرسند و چه نپرسند زحمت کشیده
سلام برسانید.
محبت ره بدل دادن صفای سینه می خواهد
بیاد یکدگر بودن دل بی کینه می خواهد.
از اینکه دیر نامه دادم خیلی معذرت میخواهم گفتم که ازت دلخور و عصبانی بودم اما الان
غم دوری چنان فشار آورد که طاقت از دست دادم و دست به قلم شدم و خوبی های
بی حد و حصر ت این یک مورد سوء تفاهم را از بین برد.خیلی حرف دارم که باید حضوری یا
در نامه های بعدی عرض کنم.کاغذ قابل و ارزش آنرا ندارد که بر روی آن اوصاف نیکی و
صفای دوست را نوشت.آن هم دوست عزیز و برادری با صفا و پاکدل چون حمید عزیز.
دوستدار تو : امضاء مجید ۲ بهمن ۷۸ ))