تو ای شقایق عاشق چه دیده ای از عشق

که در خیال تماشا نشسته ای با عشق

دوباره ساده بگویم که دوستت دارم

هزار مرتبه این را شنیده ای با عشق

رسید فصل بهاران که شادیم بخشی

ولی تو جلوه ی غم آفریده ای با عشق

من و تو گرچه به پایان رسیده ایم اما

ببین دوباره بهارم دمیده ای با عشق

خیال نقش تو هر شب همین حوالی بود

مگر چه شد؟ که تو از من رمیده ای با عشق

من آشیان به تو بخشیدم ای کبوتر عشق

چو یافتی پر و بالی پریده ای با عشق

من از وجود خودم هم وفا نمی بینم

عجیب نیست که ازمن بریده ای با عشق