ناز انگشتای بارون تو،باغم میکنه...

عارضم بحضور سروران ارجمند و گرامی که علاوه بر عنوان این پست که از خودم نیست

ترانه های مندرج در متن نیز برداشتی از مجموعه ی شعر ((نرگس من ))سروده ی شاعر

توانای هم استانی جناب آقای ماشاء اله رضازاده است که  اختصاص به ترانه های ایشان

دارد و از بین حدود ۹۹ ترانه ی کتاب ۴ ترانه به انتخاب خودم تقدیم محضر شریفتان مینمایم.

امید که مقبول طبع هنرمندان صاحب نظر شود:

تو گفتی نرگست هستم نگفتی؟

تو گفتی دل بتو بستم نگفتی؟

بیا مستم کن از چشمان مستت

تو گفتی با تو سرمستم نگفتی؟

*******

زدیوارت پریدم نرگس من

گل روی تو چیدم نرگس من

زبویت آنچنان مستم که گویی

به دلدارم رسیدم نرگس من

************

دو چشمونت خمارم کرده نرگس

دو زلفونت شکارم کرده نرگس

بفریاد دلم رس تا بدانی

نگاه تو چکارم کرده نرگس

***********

دلم لبریز از درد است نرگس

هوا دلگیر و بس سرد است نرگس

غم هجران سرآمد آشتی کن

رخم از دوریت زرد است نرگس

از این شاعر عزیز بوشهری تا کنون کتاب ((تا سرزمین موعود ))که قصه ی کوتاه پری دریایی

 است و دفتر شعر ((درخلوت شبانه)) و همچنین مجموعه ی تراته ی ((نرگس من))به زیور طبع

آراسته و روانه ی بازار کتاب گردیده است که ترانه های تقدیمی  غنچه ای از مجموعه ی اخیر 

بود..قطعا جناب رضازاده ی عزیز از عدد ۹۹ که تعداد ترانه های مندرج در مجموعه است منظور

خاصی داشته است و گرنه با افزودن یک چهاربیتی تعدادشان به ۱۰۰ می رسید و آن بزرگوار به

باشگاه ۱۰۰ تایی می پیوستند که محتمل از همین موضوع حذر داشته اند...

 

گلایه...

متاسفانه دو سه شبه که از ساعت ۲۴ به بعد امکان ورود به بخش نظرات وبلاگ دوستان

 کلهم اجمعین فراهم نبوده و مختل است . بالطبع گذاشتن کامنت و ابلاغ مراتب سلام و ادب و

 احترام و پاسخ محبت دوستان عزیز مقدور و میسور نیست.نمیدونم فقط بنده به این عارضه دچارم

یا منطقه ای و احیانن سراسریست.دیشب اولش یه همچی مشکلی بروز کرد و بعدش که دیگه

 کلن صفحه مات مات و بنده پات پات شدم که شرحش در پستهای قبلی رفته است.وقتی

اینطوری میشه حس کسی رو پیدا میکنم که می بیند و می شنود  اما امکان اختلاط و ارتباط

  متقابل با جهان پیرامونش رو نداره.بالاخره من هم مثل خیل بیشمار دوستان عزیز و گرامی

 شدیدا از جناب آقای شیرازی مدیریت محترم بلاگفا گلایه مندم  زیرا در راستای ارائه خدمات

بهینه به کاربران قدمی بر نمیدارد و اگر هم کاری کند بیشتر در بند آرایش چهره ی پژمرده این

پیرزال است (مثل رنگی کردن کد امنیتی )که بهتر بود  بجای پرداختن به ظاهر سرویس دهی را

 ارتقاء می بخشید تا دعای خیر بنده و دوستان همراه بدرقه راهش باشد..امید که شرایط مثل

 دیشب نباشد که حتی امکان آپدیت کردن وجود نداشت  نباشد و ارسال و  ثبت این مطلب همراه

 با موفقیت باشد و اگر افتخار و سعادت اینکه آقای شیرازی راسا این مطلب سرشار از گلایه  حقیر

را مشاهده و مطالعه فرمایند نصیبمان نشد حداقل دوستان و همکاران ایشان به سمع و نظر

مبارکشان برسانند که حال و روزمان اصلا و ابدا خوش نیست. در خاتمه بی انصافیست اگر از

 زحمات بی شائبه ایشان تشکری خشک و خالی صورت نپذیرد چرا که حتم دارم خود جناب

شیرازی هم به مشکلات عدیده وقوف کامل دارند و در صدد جبران هستند و زحمت می کشند

لکن کافی نیست و انتظار از ایشان و همکاران خدمتگزارشان به مراتب بیش از پیش است.. 

هیچ یادت هست؟

رفیق دیر سالم

یادت بخیر باد

شبهای پر ستاره ی کویر

من و تو و مهتاب

لمیده بر تل ماسه های نرم

با خنجر عشق

بر تنمان خم

عاشقی زدیم

افسوس که در این زمانه

عشق فسانه است و

عاشقی بهانه

اینک  فوج کبوتران چاهی آن دیار

مزار بی نشان عشق پاکمان را

از زائران کعبه ی دوست

نشان می گیرند و

در اوج آسمان

رو به قبله ی حاجات

ره می سپارند

یادش بخیر

زلال گوارای چشمه ساران

نغمه ی دلنواز جویباران

صلابت نجیب کوهساران

چه زود گذشت

دریغ شبهایی که ماه را نظاره کردیم و

در کویر تشنه

بزندگی لبخند زدیم

مگر میشود فراموش کرد؟

منزلگه یار را

صبر و قرار را

روی نگار را

  نجوای عاشقانه امان

در ژرفنای دشتهای خاموش

در اعماق بیابان

در دل  سنگریزه های کویر

 ودیعه ای است

تا شاهد غمناک زوال عشق

پاک ترین یاران عاشق باشد..

یادت بخیر باد

یادش بخیر باد...

==========================

*عنوان پست عاریه است...

 

نردبان زندگی

قبل از اینکه حکایت نردبان زندگی یا عمر رو قلمی کنم تا یادم نرفته بگم که دیشب  آخر شبی

داشتم یه مطلبی مینوشتم دیدم طولانی میشه و خوابم میاد خواستم ثبت موقتش کنم تا بعد

همینکه گزینه ی مورد نظر رو کلیک کردم کل صفحه مانیتور مات شد . یه چند دقیقه همینطوری

مات موند و بعدش هر کاری کردم درست نشد . ناچار با نا امیدی و ناراحتی و تشویش گرفتم و

خوابیدم.بگذریم که خواب بچمام نمیومد و نگران بودم چه شد یهو؟خیلی نگران هک شدن و

ویروس میروس و این حرفها بودم.آخه میگن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفیدم میترسه حالا

مال ما سیاه یکدست بود و طبعا ترسش بیشتر .. صبح که پاشدم  قبل از که چشممو بشورم

سیستمو روشن کردم دیدم من الله سیاهی شب از صفحه ی شفاف مانیتوررخت بر بسته اما

هر کاری میکردم دسترسی به وبلاگ ممکن نبود و یه پیام مایوس کننده ای در کادر زرد رنگ

به زبان  لاتین درج میشد که وبلاگ مورد نظر شناخته نشد و آدرس اشتباه است و این حرفها...

بهر صورت نگران و ناراحت از خونه بیرون زدم و رفتم دنبال کار و زندگی .در محل کار از یکی از

همکاران بخش انفرماتیک که خیلی متبحر و ماهر هستند استمداد طلبیدم و با وعده و وعید

دعوت به کافی شاپ و ناهار و شام و شربت و شیرینی  و من بمیرم تو نمیری راضیش کردم که

 در پایان وقت اداری مشرف شوند و از نزدیک مشاهده و مشکل را رفع نموده ، مرا از نگرانی

 برهاند.ایشان هم بعد از کلی ناز و عشوه و بهانه خستگی که بعد از ظهر میام و کار دارم میخواست

از زیر بار مسئولیت دوستی شانه خالی کند که در معذوریتش قرار دادم و باتفاق راهی منزل شدیم.

عجیب اینکه انگار این کامپیوتر من از متخصصین امر شرطی شده و میترسدبدون اینکه اقدام خاصی

صورت پذیرد بمحض روشن شدن صحیح و سالم خودنمایی کرد و مرا دست بدهان شرمنده دوست

عزیزی نمود که علیرغم خستگی قبول زحمت کرد و قدم رنجه فرمود.با عنایت به شرح ماجرا دیگر کافی

شاپ و ناهار و شام وشربت و شیرینی منتفی و به یکعدد کلوچه ی سوغاتی لاهیجان و چای نبات

تنزل یافت. و حالا نردبان عمر تا خلف وعده نکرده باشم:

نردبان عمر را هر پله که بالا میروی پله پائینی فرو میریزد و راه برگشت مسدود میگردد بقولی:

((دیگه برگشتن محاله)) اینکه تا رسیدن به انتهای نردبان زندگی و نقطه اوج چند پله باقیست؟

مهم نیست بلکه مهم این است که  بالا رفتن و اوج گرفتن لذت بخش است.فراموش نکنیم که

زندگی را پاس بداریم و تا شقایق هست زندگی کنیم...

 

 

آرزوهای کمی تا قسمتی برباد رفته...

 در اجرای عمل به امر مطاع دوست عزیزی که با نظر لطف و عنایت همیشگی مخلص رو به شرکت

 دربازی بیان ۵ مورد آرزوهای از دست رفته دعوت کرده اند ضمن تشکر از ایشان عرض کنم که

 ۵ مورد مهمترین آرزوهای طول عمر رفته ( هرچند همه را از دست رفته نمیدانم و با توکل به

ذات اقدس الهی کماکان بر انجامشان اصرار دارم )عبارتند از:

۱-در ایام نوجوانی و عنفوان جوانی خیلی دوست داشتم فوتبال را در سطح حرفه ای و لیگ برتر و

تیم ملی و خلاصه  قهرمانی ادامه بدم اما بدلیل سانحه ی رانندگی  ناخواسته یکی دوسال از ورزش

 دور بودم و در برگشت دیگه قابلیت  و توانایی قبل از مصدومیت رو نداشتم و موقعیتش جور نشد.

۲-آرزوی دیگرم فتح قله ی اورست بود که البته هنوزم هست و برباد رفته بحسابش نمیارم وهنوز

 به اهتزاز پرچم پر افتخار کشورعزیزمان بر فراز بلندترین قله جهان فکر میکنم اما علیرغم  اینکه

در قالب تیم کوهنوردی عقاب به افتخار زیادی نائل شده ام  متاسفانه هربار راجع به اورست

 هماهنگی و برنامه ریزی شده است به علل و عوامل مختلف و مشکلات عدیده  ممکن و

میسر نشده است.

۳-آرزوی دیگرم که اگر خدا کمک کند در شرف انجام است طی مدارج بالای علمی و افتخار

 تدریس در کسوت استادی دانشگاه بوده و میباشد که مجدانه و مصرانه در پی انجامش

 هستم و بحول و قوه ی الهی و دعای دوستان امیدوارم بزودی زود میسر گردد.

۴-دیگر اینکه به کار کشاورزی و پرورش گل و گیاه  عشق و علاقه خاصی داشته و دارم لکن به

لحاظ گرفتاریهای عدیده و مسائل و مشکلات مالی تهیه و تملک زمین و مزرعه مناسب گلخانه

فراهم نگردید .بعدها که شرایط تا حدودی روبراه شد دیگر برایم امکان تغییر شغل فراهم نبود و

به ریسکش نمی ارزید لذا از انجام بهترین و دلچسپ ترین کار مرد علاقه ام بازماندم.

۵- دوست دارم موقعیتی فراهم شود که با شعار صلح و دوستی به اتفاق یکی دو دوست پایه

 سفری علمی و تحقیقی و سیاحتی به دور دنیا داشته باشیم که اینهم  متاسفانه تاکنون

شرایطش جور و امکانش میسر نگردیده است البته اگر فرصتی دست دهد و سعادتی باقی

باشد همراهان همدل و علاقمند انتخاب شده اند و ممکن است یکی دونفر نیز به جمعمان

اضافه شوند و متفقا پیگیر انجام تدارکات و تامین مالی و هماهنگی های لازم باشیم.

*توضیحا عرض کنم به نظر من اساسا این  بازی برای گروه سنی میانسال و مسن موضوعیت

داشته و مناسب است  زیرا  واقعا برای افراد جوان با سن حتی زیر ۳۰ سال(کمترش پیشکش)

نمیشود آرزوی بر باد رفته ی چندانی متصور بود.مثلا خود من فقط مورد اول آرزوهایم را قطعا

برباد رفته میدانم و تا حدودی مورد چهارم ...ولی سایر موارد را امیدوارم بشود جامه ی عمل

پوشاند.بهر حال آنچه عرض شد رئوس آرزوهای مخلص شما عزیزان بود و برای  انجام موارد

 ۲ و ۳ و ۵  بخصوص ۳ و ۵ کماکان در هر حال تلاشم و ضمن استعانت از درگاه ایزد متعال به

 دعای خیر شما عزیزان امیدوار و محتاجم.بفرموده ی ماندگار لسان الغیب حافظ شیرازی:

 گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم// همچنان چشم امید از کرمش میدارم ..

 یکدم از اندیشه ی او و شما غافل نمیشوم  که هو خالق است و شما احسن الموجودین...

پی نوشت۱ :ظاهرا بنده بعلت جو گیرشدن قانون اخیرالتصویب بازی که دعوت از ۵ دوست

 دیگر جهت شرکت در بازی آرزوهاست فراموشم شده بود که بدینوسیله اصلاح و از دوستان

عزیز و مدیران فخیم وبلاگهای وزین بافتنی های ی زن،نقطه ته خط،هیس،شهر عشق و

یک درد ساده را برای شرکت در این بازی دعوت می نمایم.

موسم باران..

ماه دی نفسهای آخرش را میکشد و من یکماهه میشوم.گرد ماه دی را به میمنت میلاد

خجسته ام توتیای دیده گان کرده بمژگان سیاهم می سایم تا  به چشم خمار خویش

ببینم که ره همچنان باقیست.بعثت پرشکوه خورشید و تابش نقره فام مهتاب بر گهواره ام

را بیاد ندارم اما مادرم میگوید  بارها با زبان بی زبانی به هر دو سلام کردی و طالب روشنایی و

نور بودی و ماه و خورشید سخاوتمندانه سراپایت را نور و گرمی بخشیدند..ابریشم نرم و

حریر لطیف گهواره ام را بیادگار کودکی و شیرین زبانی هایم نگهداشته است..زنگوله ی

نقره ای پایم را بخودم هدیه کرده است تا عشق و محبت مادرانه فراموشم نشود..

در این روزگار فراموشی ها،هیچ بعید نیست اگر مهر مادر و سیمای پدر فراموشمان گردد .

پدرم میگوید سفر  در جاده ی پر سنگلاخ  زندگی آسان نیست.پاها آبله و تاول میزند اما

راه و رسمی دارد که اگر از دانایان راه و پیران طریقت بیاموزی گذر از مسیر زندگی سهل است..

پدرم از پدرش نقل میکند که با همه ی رنج و لذت  و غم و شادی در ذات در زندگی است.

حقیقت هستی قائم به ذات است و نیستی خلاء خالی از حقیقت و عاری از هستی است.

می گفت دروغ سقوط به دره ی نیستی و راستی رقص ذرات وجودی در نهاد انسان و پرتو

 عظمت لایزال حقیقت  و رمز رستگاریست.می گفت هر چه را بجویی  خواهی یافت و هر چه را

بخواهی ،خواهد شد.می گفت تو در دیماه چشم تن به جهان گشوده ای و چشم تن بسته

خواهد شد بکوش تا چشم بصیرتت باز شود که چشم بصیرت هرگز بسته نمیشود. 

می گفت چشمه ها در سلطه ی خورشید تابان هیچگاه از جوشش نمی افتند و همیشه

زلال و ماندگارند.. او می گفت و میگوید و من گوش میدهم..هنوز هم...تا کی عمل کنم

خدا میداند...به یقین میدانم عمل به فرمایش اولیاء  و اوصیاء راه و رمز ماندگاری و رستگاریست...

در انجماد زمستان  روحم یخ زد...

مرا با تو

حرفی نیست

 لابد تو را

با من نیز

از رقص قلم خسته ام

دفتر دل بسته ام

زبانم خشکه

روحم فسرده

پام لنگه

دلم تنگه

زمان با من

بسر جنگه

عشقم در پی

رنگه

عاشقی مایه ی

ننگه

 همین جا دیگه روحم یخ زد.جسمم قبلن یخ زده بود اما  سرسختانه تحمل کردم شاید

فرجی شود و حالا که جسمم فلج شده لااقل روحم نجات یابد که نشد و منجمد شدم.

واژه های زیادی همراه با من  در سرما یخ زدند و در کالبدم مدفون گشتند.مهمتریناشون

 درنگ بود ،شرنگ بود،پلنگ بود، نهنگ بود ،خدنگ بود،زرنگ بود و...افسوس

که  از جور زمان و بعد مکان اسیر دمسردی شدیم و کسی بفریادمان نرسید...اگر بهار

آینده  خواستند از زیر لایه های نازک برفآب بیرونمان بکشند به تماشایمان بیائید...من

نه اما واژه ها گردنتان حق دارند..شاید من هم سوژه ی بدی برای علاقمندان به هنر عکاسی

و کارآموزان کارگاههای عکس و خبر نباشم...

یادگار بیقراری ها...

خانه ام خالیست

هیچکس جویای حالم نیست

جوششی

رقصی

سرودی 

های و هویی نیست

دیده ام

مست نگاهی نیست

سینه را

 مهر و وفایی نیست

بی نوایان را

امید مه لقائی نیست

در خیال بیقراران

نغمه ای ،باغی، بهاری نیست

مانده دراندوه تنهایی

دیده ی شب زنده داری نیست

کاروان مانده در گل را

قراری نیست

آتش دل را

شراری نیست...

 

تست مهندس وطنی...

نمیدونم این کامپیوتر فکسنی من چش شده بود که یکی دو روز اخیر همه ی خدمات لازم

 رو البته کج دار و مریز ارائه میدهد بجز آپ کردن...!! کلی زحمت می کشیم، وقت گرانبها و

انرژی بهینه و هزینه ی متورم صرف میکنیم  ولی موقع ارسال نمیشه که بشه .. اون اوائل بدلیل

اعتماد بنفس کاذبی که بهش داشتم و نمیخواستم غرور رفیق شفیقمو بشکنم  مطالبو

کپی نمیکردم آخه  تا حالا کم پیش اومده بود قالم بذاره..خلاصه گذشت تا حسب اتفاق امشب

 دوست عزیزم امیر که از مهندسان بنام ، اما ناکام رایانه است و از بد روزگار اینروزا سرش به کاری

غیر از تخصصش گرم است و انگار بدلش نمی چسپد .. مثل همیشه دلداریش دادم که رفیق خدا

رو شکر کن که بهر جهت نانی از بهر خوردن عایدت میشود و جایی برای پلاسیدن  داری و ایشان

 نیز  از سر ناچاری  و به اصرار من و به امید یاری حضرت حق خدا را سپاس گفت.گفتم امیر جان

زمینه برای سرگرمی این یکی دوساعتی که منزل ما تشریف داری فراهم است و شرح ماوقع باز

گفتم.گفت از کجا میدانی و میگویی یکی دوساعت؟من حالا حالاها اینجا تلپم...گفتم  به به،

چه بهتر مهندس جان مرا که می شناسی چه آدم مهمان نواز خوش مشربی هستم کی بهتر از تو..

مضافا که اگر مشکل این لعنتی را حل کنی  من سرگرم کارم هستم  و  زمان را متوجه نیستم

 و این به نفع توست که تا هر وقت دلت خواست بمونی و نگران غر و لند من نباشی. فقط معذوریت

  من  این است که حوصله و سلیقه پخت و پز و شستشو و ندارم که اینم میدونم خودت همه

کاره ای و مادر روزگار کدبانو رو دستت نزائیده..اگر خودت میتوانی که فبها بعد از رفع نقص کامپیوتر

 دست بکار پاک کردن سیب زمینی و فلان و بهمان شو و بیاد عهد شباب برو تو کار کباب....

 (ای وای  چیزی نمانده بود شام تشریفاتی را لو بدهم ) و مهندس که هر دو کار مورد نظر مرا

به لطف دانشگاه صنعتی شریف فول فول بود در کمتر از چشم بهم زدنی نه تنها مشکل کامپیوتر را

حل کرد که خدمات فوق العاده ای هم به آن اضافه و دستوراتش را بمن دیکته کرد که در چنین مواقعی

یک تنه از پسش بر آیم . همچنین به لطف سر آشپزی خوابگاه چنان سفره ای تدارک دید که  فقط

 از عهده ی والده ی مکرم  خودم بر می آید و خلاصه حسابی چسپید.الان مهندس عزیز در خواب

 ناز مشغول خروپف است و دارد خواب دختر شاه پریون را می بیند و من در خدمتتان هستم..

 مهندس ظاهرا در نظر دارد  بر بنده ی حقیر منت گذاشته و افتخار دهد یکی دو روز در خدمتش

باشیم . لذا تا صبح نشده  لذت خواب را بر خودم حرام کرده این پست را امتحانی آپ میکنم که

آیا  جواب میدهد یا نه ... احیانا اگر جواب نداد باید صبح علی الطلوع بهانه ای جور کنم و  مهندس

 را بپیچونم و دنبال تعمیرکار واردی باشم حالا مهندسم نبود، نباشه مهم نیست...اما اگر واقعا

درست  شده است مقدم مهندس را  گرامی داشته و ما به ازای  یک وعده  ناهار گرم دستپخت

خودش هر آنچه لوازم و تجهیزات برقی و الکترونیکی معیوب داریم را روی دایره میریزم تا بدست توانای

مهندس وطنی تعمیر شود که شام و ناهار و هزینه ی هتل ۳ ستاره اش مجانی نباشد .ترفند دیگرم

این است که زودتر خسته  اش کنم تا  از دست خواهش های مکرر من عاجز شود و رنج سفر را به

 ماندن ترجیح دهد و زود بار سفر ببندد.خب دیگه بیشتر نمی نویسم تا اگر  مثل دفعات قبل پرید

حرصم نگیرد..البته مهندس با اطمینان خاطر و اعتماد بنفس مثالزدنی گفت خاطرت جمع جمع باشد

 و کارش را برای مدت حضورش در منزل ما گارانتی کرده است..حالا ببینم چه میشود...اگر جواب نداد

 دیگر به وعده ی این مهندس قلابی وقعی نمی نهم و صبح شفق نقشه ام را عملی خواهم کرد..

امتحان میکنم ۳   ۲    ۱ .....یا علی (ع)۰

 

یادگاری که در این گنبد دوار بماند..

زیر این گنبدنیلگون

ترنم آوازم را

آهنگ کلامم را

شکوه قصه ام را

شور شعرم را

به چشم بیدار اختران

به نرگس بیمار دلبران

به قداست ایثار مادران

به لذت دیدار یاوران

به نوای باران

 به صفای یاران

به زندگی جاری

به سخاوت یاری و

به شوق بیداری

تقدیم می کنم

تا بماند یادگار از

حمید راهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدار....

-----------------

*عنوان پست عاریه است...زحمتش طبق قرارداد منعقده میماند برای مهراندیش عزیز....

 

خزان آرزوها...

هجوم خاطرات نهفته

بی مهری خزان

سایه های گمشده

بوی ماندگی

جویبار خشک

چراغ های خاموش

صحاری بی خورشید

روزهای بی امید

دریچه های بسته

دلهای خسته

گلهای مرده در گلدان

همه وهمه

دست بدست هم داده اند

 تا که مرا

از فراز ابرها 

 به نیستی و زوال بکشانند

 اینک،در کرانه ی دریا و موج  و ماسه و

در حضور ریگ و رمل و باد و خاک

تنها به تو امیدبسته ام

تا در پیشگاه آفتاب و

در جوار پاکی ها

شهادت دهی

که در غبار سالیان سال

آرزوهایم همه بر باد

رفته است...

نامت،فراموشم شده است...

گفتم:

اسمت یادم نیست

گفت:

میتونی منو بلقیس صدا کنی

گفتم:

حالا چرا بلقیس!!؟

گفت:

سادیسم اسمهای محجور دارم و

مرض کارای ناجور

گفتم:

خب ترکش کن

گفت:

ترک عادت موجب مرض است

گفتم:

تو که مرض داری

گفت:

همین......برای من موجب مرگ است

گفتم:

زندگی را دوست داری؟

گفت:

نه زیاد اما...

گفتم:

اما چی؟؟

گفت:

من آغاز خویش را گم کرده ام

 می خواهم مرگ را

 سورپرایز کنم

گفتم:

 کـــــــــــــــــه چــــــــــــــه شود؟؟؟

گفت:

تا پایانم را نداند

گفتم:

اوهوم.....

از اون لحاظ ...،خب هر جور راحتی

گفت:

به همین راحتی!!!!!!

گفتم:

آره دیگه، چی فکر کردی؟؟؟

گفت:

فکر کردم زمان برای من متوقف میشود و

جهان برایم متاثر...

گفتم:

۲ زار بده آش

به همین خیال باش...

درآینه ی فردا...

 

 موسیقی ظریف

باران

 توام با نزهت نجیب و سوزناک

 نسیم  سحری

آرام آرام

ترانه ی بهار را

در گوش زمستان

زمزمه می کند 

و من

 وامانده از خواب نوشین صبحگاهی

رویاهای مه آلود

 لحظات زندگیم را

با امید ماندگاری و

دوام لذت پیروزی ها و

فراموشی ذلت شکست ها

برای تو می گویم و می نویسم

شاید که بطالت سپیده دمان

عمر بر باد رفته ام

 بهای فرزانگی و

میراث عشق و

چراغ راه

کودکان فردا باشد...

 

 

بیعت عشق...

باورت نیست چرا؟

مرغ طوفان دلم

غمگین است

غم درماندگی ام

سنگین است

شرح شوریدگی ام

شیرین است

لیلی از روز ازل ،میدانست

تو نمیدانستی؟

اشک من شبنم نیست

گل من مریم نیست

ما بهم نزدیکیم

تو مرا باور کن

بخدا نزدیکیم

مثل گلخانه و گل

مثل دیوانه و خُل

دور از من منشین

و مده گوش به این آدم ها

که صد افسوس ، نمی دانستند

راز این مستی را

ارزش هستی را

فکر عریانی اندیشه ی مغبونم باش

عشق و احساس مرا باور کن

موسم  مرحمت است

تومرا یاور باش

در پی باور باش...

 

 

 

 

چراغ چشمانت..

 شرار سرخ

چشمانت را برای

قافله ی شب

هدیه میبرم

تا  نگاه بیدارت

در فراز

جاده ی مه آلود

با ستاره ی شفق

مطایبه کند و

صبح صادق

بر انحنای حافظه ی شب

خط بطلان کشد..

سلام بر عشق...

تمام پنجره ها

را گشودم

تا آواز دلنوازت

حاجت مناجات

عارفان وارسته را

 در تلاقی حسرت

 عاشقی دلسوخته

تداعی کند

که عشق

اشارت ظریفی است

به سخاوت

خورشید و

بضاعت نور و

صفای شعر و شعور و سرمستی

و امید

 که نبض

 هستی است...

 

من یا تو یا هیچکدام....؟!

طعنه ات

تنه میزند به

شب شعر و

شور و شیدایی و شعورم

دریغ که مدام

حسرت نگاهم را

نفرت و

تحسینم را

تحقیر گمان کردی و

 بی دلیل

از گرمی رابطه

 کاستی و

بر شدت ضابطه و

ابعاد فاصله  افزودی

اینک آیا

تقاص

 معصومیت

از دست رفته ی

این عشق نافرجام را

چه کسی خواهد داد؟

من یا تو...؟؟

یا شایدهیچکدام....!!!

روی سخنم با شماست...

با دستهایم

زمین را میکاوم

دانه را میکارم

با چشمهایم

اطرافم را می پایم

خوشه را می بینم

میوه را می چینم

 کند و کاو و کاشتن

 جستن و دیدن و چیدن

اثر نیاز و

محصول فکر و اندیشه است

شاید کم کم و نم نم

 بشود

فاصله ها را برداشت و

زمین را

به آسمان و

زمان را

به ابدیت

پیوند داد

و جهانی آفرید

که در آن

احدی داغدار

جدایی و حرمان

ابدی نباشد..

 

 

زبان در دهان پاسبان سرست...

بعضی ها برای ادای یک کلمه عالمی را به دردسر  و مکافات می اندازند وموجب

عصبانیت و جر و دعوا و جنگ اعصاب میشوند که همین امروز بنده شخصا شاهد

دعوای ۲ آدم به ظاهر متشخص و جا افتاده  بودم که بهمین دلیل با هم گلاویز شدند

و اگر  در این میان چند نفر خیرخواه نبودند که میانجگیری کنند شاید کارشون بجای

 باریک  کشیده میشد... حالا سر چی؟ سر هیچ و پوچ!!!!!!!!  طرف انگار واژه ها رو به

 قیمت خون و  به نرخ جون بهش می فروشند و اگه زبون لامذهبشو تکون بده کنتور

 میندازه و کن فیکون میشه... تا بخواد بگه آره یا نه (باقیش بخوره تو سرش همینم نمیگه)

کفر ابلیس را در میاره چه رسد به انسان بیچاره.

حاضرست کله ی  کچل سنگین صدمنی زشتشو با زحمت  و مرارت تکون بده

 ولی زبون سبکش را نه حیفش میاد!!!!!واحسرتا از دست این آدمای الدنگ...

 با خودم فکر میکنم چه بسا  واقعا کله ی پوک و گنده اش  از زبانش سبکتر است و لابد

   حقیقت غیر قابل انکار تهی مغزی و کله پوکی را خود بلا نسبت الاغش بهتر از من و

دیگران سراغ دارد که برای سخن گفتن  زبان اشاره را ترجیح میدهد.. لا ادری والله.....الله اعلم..

--------------------------------------------------------------------------------------------------

*عنوان پست عاریه است مهرزاد جان  طبق روال معمول بر من و شما منت نهاده زحمت نام و

 نشان شاعر ارجمند  و مولف گرانمایه ی عنوان پست را خواهد کشید.دیر و زود دارد ولی

 سوخت و سوز هرگز...

بیمار خنده های توام، بیشتر بخند..

مهتاب

آیتی از

 روی توست

آنگاه که

لبخند شوق

روی لبانت

گل می کند.

---------------------------------

*عنوان پست عاریه ایست..

شادی حق مسلم من است..

دیروز گذشته دیگر

از امروز اما

برای رسیدن

به ساحل خوشبختی

گامهایم را

بلندتر و

 قدمهایم را

محکمتر برمیدارم

پشت سرم را

نگاه نمیکنم

تمام نگاهم

به آینده است

سوگند به فردا که:

چشم از افق

بر نخواهم داشت..

 

 

از مکافات عمل غافل نشو...

صداقت و شهامت دو عنصر  اساسی و مهمی هستند که هر کس واجد آندو باشد

انسانی آزاده است و هر کس فاقد آندو باشد انسانی بزدل...مهمترین شق صداقت

 این است که انسان اول از همه با خودش صداقت داشته باشد و مهمترین شق

شهامت اینکه  عیب و ایراد و نکات منفی و نقاط ضعف خود را ببیند و بپذیرد وشهامت

 اقرار و اعتراف به خطا و اشتباه داشته باشد.هر کسی در خلوت خود میتواند بر اعمال و

رفتار خود بهترین میزان و محاسب باشد. جمله ی معروفیست که می گوید وجدان یگانه

محکمه ایست که نیاز به قاضی ندارد.میزان و ملاک درستی و نادرستی اعمال و رفتار این

است که انسان از بیان و انجام آشکار آن رفتار در میان جمع و پیش دیگران شرمنده نباشد

 و از افشای آن نزد افکار عمومی  ناراحت و شرمگین نشود.کمااینکه  انجام کار نیک و

افعال حسنه  بقصد قربت و با نیت خیر در جمع موجب افتخار و مایه ی مباهات است.

البته کار خیر و عمل صالح هم چنانچه با نیت خودنمایی و ریا انجام شود فاقد ارزش

بوده و از مصادیق سیئات و زحمت بی اجر و مزد است که فاعلش به مزدور بی جیره و

مواجب میماند و زحمتش حاصلی در بر ندارد...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

*عنوان پست عاریه است...

گر رود از پی خوبان دل من معذورست// درد دارد چه کند گر پی درمان نرود..

چندیست بجای

سر

درد دارم

و اطباء دردمند و حاذق

در پی درمانم

مدام

به دردسر

می افتند

کاش  دردی نبود

که سری به افتخار

کشف دوایش

و سودایی به میمنت نیل

به درمانش

دعوایشان شود...

--------------------------------------------------

*عنوان پست عاریه ایست.

سرمایه ی عمر

دنیا

آشفته بازاریست

که در آن

 دوره گردان خسته

 نقد عمر را

به هیچ می فروشند و

  سرمایه اشان را

در بازار کائنات

برباد می دهند

در این شلوغی

کسی

کسی را نمی شناسد..

هستم اگر میروم،گر نروم نیستم...

هنر 

عزم رفتن و

شوق رهیدن است

 نه رسیدن

به هزار و یک دلیل

باید رفت

حتی اگر

 مجال یکقدم

بیشتر نباشد

حرکت

برکت زندگی و

آیه ی حیات است

ماندن سم مهلک و

نشان ممات ..

*عنوان پست عاریه است.

یاد ایام عزیز مدرسه...

همگان وقت نوشتن زیر لب نقطه نهند

این عجیب است چرا خال تو بالای لب است..

امروز از سر بیکاری اوراق و مدارک و  کتب و جزوات متفرقه را مرتب میکردم 

  و به خانه تکانی فرهنگی مشغول بودم. در هامش جزوه ای  از جزواتی

که برسم یادگار ،آرشیوشان کرده ام ، چشمم به تک بیت صدرالاشاره

 افتاد که  دوست عزیزی از همکلاسان مقطع متوسطه نقل به مضمون در

هامش جزوه ای که محتمل همان ایام  نزد وی امانت بوده است مرقوم

فرموده اند. یکباره حس نوستالژیک لذت بخشی تمام وجود و  ذهن و خاطرم

را  فرا گرفت و سوار بر توسن سبک سیر خیال به ایام خوش رویاهای گذشته

 پر کشیدم. فضای کلاس و درس ومشق و دبیر و ناظم و زنگ تفریح و ورزش و

 بازی و سرگرمی و دوستی خالصانه و بی چشمداشت خاص آن روزگار شیرین

  یک آن مثل پرده ی سینما در خاطرم  مرور شد.روزهای تکرار نشدنی که نه

 غمی  داشتیم و نه غصه ای و تمام فکر و ذکرمان درس و مشق و دوستی و

صفا و صمیمیت بی ریا بود. وارد زندگی و کار که شدیم  گرفتاری و مشکلات

دست و پاگیر اجازه نداد که سراغی از هم بگیریم و حالی از هم بپرسیم  و

 دیداری تازه کنیم.هر کداممان گوشه ای اسیر زندگی شدیم و مگر بواسطه ی

اتفاقی  نظیر آنچه شرحش از خاطر شریفتان گذشت  یادی و نگاهی و 

خاطره ای شکل گیرد و ماندگار شود و گرنه مهربانی سر آمد و مهربانان

 به ناکجا آباد بی خبری کوچ نمودند.. دریغ که بی وفایی همیشه رسم تو

بوده  ای روزگار....

 

 

برای تو می خوانم ای پریزاد...

تمنای نگاهم

گیسوی سیاه و

چشم شهلایت را

در دشت پاک نجابت و

انبوه سبز جنگل

دنبال می کند

و زبان شعرم

هر شب

در پناه مخمل

مستور شب

نامت را

تکرار می کند

صادقانه بگویم:

در سرزمین مقدس

 عشق و صمیمیت و

دوستی

تو جاودانه ای

ای پریزاد...

 

 

جمعه بازار

اینکه جمعه بازار زیاد با منزل ما فاصله ای ندارد مواهبی دارد و خساراتی..موهبتش این است

 که عصر جمعه ها اگر برنامه ای نداشته باشم و خانه باشم  و حوصله ام سر رفت  نم نمک

 راه میا فتم سمت بازار مکاره ای که تقریبا  در همه  شهرهای میهن عزیزمان  پرمشتری و

فعال است  و حسب مورد در طول ایام هفته یکروز مشخص دایر است.مثلا در شمال کشور

چهارشنبه بازار معروف است  و در  منتهی علیه جنوب کشور(بندر عباس) گویا دوشنبه ها

 برقرارست و در بندر بوشهر که موقعیت جغرافیائیش جنوب غربی است جمعه ها رونق دارد.

اینجا ۵ شنبه ها هم نیمچه بازاری فعال است اما نه مثل جمعه بازاری که از شیر مرغ و تخم

گنجشک تا جان آدمیزاد در آن یافت میشود. اماخسارتش چیست؟اینکه من صرفا به نیت تفریح

و تفرج عازم بازار مذکور میشوم اما بخودم که می آیم همه موجودی جیبم را داده ام خرت و پرتهایی

 که چشمم را می گیرند و چه بسا نیاز ضروریم نبوده و صرفا از سر خالی نبودن عریضه بر خودم

 تحمیل کرده ام.جنس هایی لوکسی که الحق ارزانتر از نرخ کاذب پاساژهای لوکس شهر عرضه

میشوند  و از بس متنوع و رنگارنگ و فریبنده اند جیب نه چندان پر و پیمان کارمند و کارگر و عیالوار

 و مجرد و خانه دار و بی خانمان را به آتش پرزرق و برقش میسوزد و خالی میکند.خلاصه  بد عادت

 شده ام هر جمعه با دو سه نایلکس اجناس و اقلام جوراجور از البسه و اشربه و اغذیه و عطریه

و ادویه گرفته تا ابزار و وسائل خانگی و تزئینی و تبلیغی و تصویری و جیب خالی به خانه مراجعت

 میکنم.بعضی از دوستان معتقدند اگر چه اجناس این قبیل بازارها ارزان و مناسبند لکن اعتبار

 درست و حسابی نداشته و بی اتکیت هستند و برندشان مخدوش است که اینجانب  علیرغم

 اینکه هر هفته جیب سوراخم توسط همین فروشندگان زرنگ  و قهار خالی میشود قویا رد و

تکذیب می کنم و شهادت میدهم تمام اقلام موجود در این بازار مستقیما از شیخ نشین های

 خلیج فارس و یا کشور سازنده و مبداء نظیر ژاپن و کره و مالزی و چین و تایلند و کشورهای مشترک

 المنافع  وارد میشود و اصل اصل و کاملا مورد تائید و اعلای اعلاست.ایشاء اله دوستان عزیز قدوم 

 مبارکشان را به روی چشم ما گذاشته جهت تفریح و گشت و گذار و تازه شدن دیدارها  و لذت بردن 

 از جاذبه های گردشگری و سواحل زیبای بندر بوشهر  مهمان کلبه ی محقر و درویشی ما خواهند

 شد و از نزدیک با این بندر بسیار زیبا و  مردم مهربان و خونگرم  و بازار عالی و کیفیت  منحصر

 بفرد اجناس اعلایش که با قیمت بسیار مناسب و تخفیف رویایی کاسبان قانع و صمیمی اش

عرضه می شود آشنا گردیده و ادعای بنده را  به ضرس قاطع تصدیق خواهند کرد.به امید آنروز...

عشق هایی کز پی رنگی بود...

نخستین عشق را هیچ عاشقی فراموش نمی کند.با وفاترین و خالصانه ترین احساسات در

شق اول عشق شکل میگیرد و خرده گیران خرده ای برآن نتوان گرفت و ارزشیابان  حتی مغرض

 و سخت گیر همه ی مولفه ها و پارامترهایش را کسری از کلیت دوستی بحساب  آورده بر نفس

 دوستی خلل و خدشه ای وارد نیاورده و آنچه نمود دارد عشق و دلدادگیست که در حرم دل یادگاری

 اصیل و ماندگارست  ...عشق پاک در تمامیت  هستی و حدوثش، مقدس و قابل ستایش است.

 دلدادگان سودائی  راز عشق را در گرمی پرتو خورشید سخاوتمند به نظاره نشسته و در پناه 

 مهتاب نقره فام  راز دل را در ناز و نوازش و نیاز آهسته در گوش هم زمزمه می کنند. آیا تاکنون

یرای اولین بار عشق را تجربه کرده اید؟ آیا متعاقب آن برای شما عشاق جان شیفته،  مجددا

عشقی حادث شد ه است  که دلپذیری عشق اول را داشته باشد؟ آیا از حال و هوای عاشقی

 خوشتان می آید؟ یادبودی از عشق اول تان دارید؟خوف اینکه عشق مکرر به سرنوشت عشق

 اول دچار شود آزارتان نمیدهد؟آیا شما از جمله عاشقان پریشان احوالی هستید که در اثر تلاطم

عشق،معشوقتان را رنجانده یا می رنجانید؟ نظرتان راجع به تملک عشق چیست؟

آیا مثل خیلی ها معتقدید عشق تا وقتی به وصال نیانجامد آتشین و پرشور است و بمحض

 رسیدن به وصال به سردی می گراید؟  آیا با من هم عقیده اید که بمعنای واقعی کلمه عشقی

 نمانده  و  امروزه از عشق پاک و بی آلایش فقط نامی باقیست و عشاق دروغین همه در پی

رنگند و آخر الامر به ننگ منجر میشوند یا نظر دیگری دارید؟البته من به کل تعمیم نمیدهم و

 اگر باشد بسیار محدود و معدود و انگشت شمار است.از اینکه سوالات متوالی موجبب تشتت است

عذر میخواهم و پیشاپیش از همه عزیزانی که بر من منت نهاده نظر میدهند صمیمانه تشکر و

قدردانی می نمایم. الزامی  نیست که به همه ی موارد پاسخ دهید هر کس هر آنچه را که بنظرش

 میرسد و احیانا تجربه کرده و مواجه شده است ذکر کند موجب مزید امتنان است.

ایام بکام.شادی مدام..                                                           

امتحان میکنم 1 2 3

از دیروز صبح تا حالا تقریبا  ۲۴ ساعت تمام است که به غیر  از ۲  شعر کوتاه

 درج هیچ یک از آپ هایی که با هزار بدبختی و قطع و وصل مکرر سرویس صورت

دادم موفقیت آمیز نبودند.چرایش را نمیدانم ؟؟ از بد حادثه کپی هم نکرده بودم

و  از اینکه مطالب جالبی را با سعی و تلاش و تحمل  رنج بی خوابی آماده و تایپ

کردم و  ناباورانه از دست رفتند حسابی پکر  و دمغ شدم.خودم را دلداری میدهم

به اینکه حتما در موضوع عدم  توفیق ثبتدل نوشته ها حکمتی داشته و صلاح و

مصلحتی درکارست  و تا حدودی آرام و قرار می گیرم.اینطوری  حداقل دلم کمتر

میسوزد.تا بعد بخدا می سپارمتان..

             

اشکی که چکید دیگه چکیده...

از صبح

باران  اشکم یکریز می بارد

و من

اندیشناک روزهای رفته

 سخت تنهایم

 در آئینه ی مات

چهره ام

جز خطی از غبار

تصویری هویدا نیست

 دست تقدیر

بر عقل و تدبیر

می چربد

سایه ها از هم

می گریزند

 از درشتی قطرات اشک

نشسته بر مژگانم

پیداست که

 امشب ابر چشمم

سرد و طوفانزاست

دل پریشانم

باز گریاتم...

 

با من بمان...

 شکوه گل سرخ

آویخته بر سینه ات

چشمها را

خیره کرده است

آهای

 با توهستم

توئی که

وقتی نیستی

اندیشه ام

آزرده ی هزار آرزو و تمناست

نذر ماندنت

 دلم را

بر دروازه ی شهر عشق

دخیل بسته ام.

چشمان تو در آئینه اشک چه زیباست...

چشمانم

حیران تر از همیشه

اعماق وجودم را

با وسواس هر چه تمام تر

میکاوند

از بد روزگارجز

دلی پر خون 

رازها ی سوخته

قصه ی غصه  و ناله و اندوه

چیزی دستگیرشان

 نمی شود

هر بار که

به جستجو آمده اند

سرخورده و مغموم

برگشته اند

اما باز هم

می آیند

درون من

دنبال چه می گردند

حیرانم...

به استقبال جانان ...

در طول هفته جاری توفیقی دست داد با احدی از بستگان ساکن  فرنگ که سوای از نسبت

 فامیلی ،ارتباطی صمیمانه و دوستی دیرینه ای با ایشان دارم تماس داشته باشم.ظاهرا از

سکونت در غربت خسته و دلتنگ بود و مدام حرف از آمدن و مراجعت به وطن داشت و ظاهرا

 عزمش جزم آمدن بود. از آنجا که حضورش در ایران از دلتنگی بنده و سایر دوستان و بستگان

دور ونزدیک  ،بخصوص مادر مکرمش  که دائما چشم براه است میکاهد و همچنین مراجعت

 متخصصین خبره و باتجربه به کشور عزیزمان منشاء خیر و خدمت خواهد بود از تصمیمش

 استقبال نمودم و آنچه را در طول مکالمه از زبانش شنیدم نقل به مضمون در قالب ذیل تقدیم

 حضور  مصفای سروران ارجمند می نمایم:

در آستانه ی فصل سرما

به استقبال بهار

می آیم

از خورشید مهربانی

نور می گیرم

و یکباره

خواهم روئید

تا به اتفاق

به  آستان بی نیاز هستی

توسل و توکل جسته

کمر همت ببندیم و

به جوانه ها و بوته ها

به باد و باران

به جنگل و جویبار

به کوه و دریا

به دشت و کویر

به انسان و خاک

به افلاک و آب

میهن عزیزم ایران

در لحظه های ناب توانایی

با شکوه و شوق دانایی

مهر ورزیده

خدمت نمائیم

دیگر تاب جدایی ام نیست..

محو چشم انداز فرداها

مست بهار و

محتاج مادر و

مشتاق رهایی

بزودی 

باز خواهم گشت..

 ناگفه نماند وقتی جریان را به والده ی محترمه اش  عرض کردم ازخوشحالی سراز پا نمی شناخت

 و کلی دعایم کرد و اصرار داشت مجددا  تماس بگیرم و یادآوریش نمایم و تشویقش کنم.

 مبادا دلسرد و پشیمان شود که اطاعت امر خواهم نمود...پیشاپیش به میمنت حضور فرخنده اش

تک بیتی از غزلی را که سنوات قبل سروده ام پیشکش عزیزان مینمایم .کاملش بماند برای جشن

شاد حضورش..هروقت کاملش درج شد یعنی شب انتظار ما بسر رسیده و یار آمده است..

بیا که در گذر لحظه های حیرانی

چو رفت رنگ تعلق،حبیب می آید..

تا دیداری دو باره خداوند یار و یاور همگی  دوستان عزیز باشد.

 

 

 

تو مرا می بینی؟

 

خسته و غمگینم

مثل هر روز

پریشان ز برت میگذرم

تو نداری خبرم

کاش می دانستی

زچه رو خسته و اندوهگینم

زچه رو غمگینم

گل غم می چینم

همدم دیرینم

مونس شیرینم

کاش میدانستی

بوی عطر تن تو

 میدهد تسکینم

از غم هجر رخت

غمگینم

به دلم میگویم

زخیالش بدر آی

من و تو

دربدری مسکینیم

گل غم می چینیم

او دلش با دل ما

سنگین است

سفره اش رنگین است

چه کنم با

دل سودا زده ام؟

از خیال تو

پریشان شد و باز

زپی ات می آید

و تو را می خواهد

به کدام آئینی؟

تو مرا می بینی؟

 

این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟

دیشب در مراسم سینه زنی حضور داشتم و در دایره ی سینه زنان-جنوبیها موقع سینه زدن دوره

میگیرند-برای دقایقی برسر و سینه زدیم تا مظلومیت امام سوم شیعیان را فریاد زده باشیم.

تا ساعت ۱۲ نیمه شب حسینه  عدالت بودیم و سپس باتفاق برادران عزیزم رضا و محمد و علی

 عازم حسینیه احمدی شدیم و تا ساعت حدود  ۱:۴۰ در آن مکان مقدس حضور داشتیم.

در حسنیه ی عدالت که بودیم ۲ تا از پسرخاله هایم علیرضا و محمد در کمال تعجب مرا بدرستی

 نمی شناختند و گله داشتند که تقصیر خودته که  رفت و آمد نمیکنی و من هم  مثل همیشه با

عذر گرفتاری و مشغولیتهای دست و پاگیری که همه می دانند بهانه است از شرمندگی در آمدم.

اگر شوق و ذوق  دید و بازدید باشد رفتن به بیابانها  هم سهل است چه رسد به خیابانها...

این عذر خواهی و پوزش طلبی ها همه بهانه اند وگرنه از اینهمه وقتی که هدر میرود و به بطالت

 میگذرد میشود برای دیدار دوستان و اقوام و آشنایان خارج از کشور هم برنامه ریزی کرد..

در بدو ورود به حسینیه  احمدی پس از سالها با دوست عزیزم آقای دکتر معتمد مواجه شدم ولی

 بعلت ازدحام جمعیت و شلوغی تردد فرصت حال و احوال درست و حسابی فراهم نشد البته

  همین مقدارش نیز موجب انبساط خاطر گردید.ورودم همزمان شد با ورود جناب آقای مهندس

 فردوسی که از همکلاسان دوره راهنمایی بود و از همان زمان در آزمون شرکت نفت پذیرفته شد

و دوره ی متوسطه را در دانشرای حرفه ای شرکت نفت گذراند و تحت بورسیه ی وزارت نفت مدارج

 بالای علمی را طی نمود.خیلی از دیدارش مشعوف گردیدم. چرا که در مدرسه خیلی صمیمی و

نزدیک بودیم و از آنجا که ابوی مرحومش با پدرم همکار و دوست بودند قرابت بیشتری داشتیم.

همینطور سیدعباس موسوی را دیدم که ظاهرا شغلش آزاد است و در پایانه ی باربری سیمان و

مصالح ساختمانی فعالیت دارد.روی هم رفته  دوستان زیادی را ملاقات و گفتگو کردیم و خیلی ها

 را هم دورادور دیدم  که متاسفانه درک محضرشان فراهم نگردید.امروز که عاشورا بود صبح ساعت ۸

 رهسپار گلزار شهدا شدم. چندین سال است که بصورت خودجوش عزاداران علم ها را بدوش گرفته

از حسینه ها و تکایا  بسمت  گلزار شهدا راه می افتند و در آنجا دسته ها با هم تلاقی یافته و

 بصورت  منسجم دسته ی واحدی را تشکیل میدهند که نماد همدلی و وحدت است و کاری  بس

نیک و پسندیده  که  ابتکار هر کس باشد خدا جزای خیرش خواهد داد.در گلزار شهدا  بر مزار گلکون

کفنان ۸ سال دفاع مقدس  فاتحه خواندیم و در جوارشان مفصل سینه زدیم . بعد از مرحله ی اول

 سینه زنی زیارت عاشورا تلاوت شد و مجددا سینه زدیم و نماز ظهر عاشورا را به امامت حاج آقا

 طالبی امام جمعه ی محترم  شهرستان به جماعت بر پا داشتیم و به منزل مراجعت نمودم.

همزمان با زیارت عاشورا مراسم تعزیه ی عاشورا برگزار شد اما بدلیل همزمانی توفیق حضور در

 تعزیه که زیبایی خاص خود را دارد و توسط تعزیه گردانان مجرب با تجربه اجرا میشود نصیبم نشد.

اجرای تعزیه در محل قدمتی دراز دارد و تعزیه گردانان امروز شاید نسل  پنجمی هستند که به این

مهم همت میگمارند و با هر زحمتی است تاکنون نگذاشته اند از شور و اشتیاق و جذابیتی که دارد

کاسته شود.جمعیت زیادی از راههای دور و نزدیک برای تماشای تعزیه که در گویش محلی جنوب به

 نعش  موسوم است  حضور می یابند و صحنه ی واقعا تاثیر گذاریست. همانطور که عرض شد در

 اثنای حضور در گلزار شهدا دوستان زیادی را ملاقات کردم و سلام و علیکی کردیم و دیدارها کمی تا

قسمتی تازه شد که ذکر نام همه ی ایشان از حوصله خارج است و در این مجال و مقال نمی گنجد.

 مضافا اینکه بیم آن دارم نام شریف عزیزی از قلم  بنده ی کـــــــــــم هوش و حواس بیفتد و اسباب

 شرمندگی شود.با این حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال نمیتوانم از ذکــــــــــــــــــــــر نام آقایان عرب

،راهی،کمارجی،عربزاده،راوش،حقیقت،حسینی ،رضایی و از همه مهمتر مهندس بحرانی عزیز،

 فاکتور بگیرم و برای  ماندگاری یاد و نام و زینت آرشیو خاطراتم درج نام نیکشان ضروریست.

در مسیر برگشت مهندس بحرانی که از دوستان ارجمند بسیار نزدیک با دختر خانم و خواهر

 زاده اش  با من همراه شدند و موجب خوشحالی و سرورم گردید.یادی از گذشته  شیرین کردیم و

 خاطرات دلنشین سالهای نه چندان دور را  مرور کرده و پاس داشتیم.جویای حال برادر بزرگوارش

محمدرضا  شدم که با ایشان نیز ارتباط صمیمانه و نزدیک داشتم که گفت در کشور هند وستان

مشغول تحصیل در مقطع دکتراست و اخیرا عازم گردیده است.باری حسن آقای بحرانی را سرکوچه

 پیاده کردم و  برای صرف ناهار راهی منزل شدم. پس از صرف ناهار استراحتی کردم و با اهل منزل و

مهمانان منجمله بهمن خان  و بی بی و چند تن ازبستگان و فامیل که مهمان منزل پدری بودند

 اختلاطی کردیم . گویا جناب سروان حقیقت از دوستان ساکن شیراز بنده را در گلزارشهدا دیده

 بود و من متوجه حضورش نشده بودم لذا زنگ زد و قراری گذاشتیم آمد درب منزل پدری و گله کرد

چند بار زنگ زده ام جواب ندادی و دلگیر بود .برایش توضیح دادم و توجیه شد.اصرار داشت با هم به

امامزاده احمد در مجاورت محل برویم و گپ و گفتی داشته باشیم.گفتم چشم و موجب افتخارست.

خسرو رضایی که جمعی مهمانان منزل پدری نیز برای همراهی  در زیارت امامزاده علاقه نشان داد

و  ۳ نفری به زیارت رفتیم.خسرو یکی دو مورد از معجزات امام زاده را که بچشم خود دیده بود برامون

تعریف کرد.امام زاده هم زوار  زیادی داشت.تلفنم زنگ زد.برادرم علی بود.گفت ما آماده ی حرکت

بسوی بندر بوشهریم  اگر تو هم قصد مراجعت داری با هم راه بیفتیم و همسفر باشیم.گفتم الساعه

برمی گردم و باتفاق بسوی بوشهر راه افتادیم .الان منزل هستم و  در پی چند روز تعطیلی  مشغول

ریکاوریم تا فردا که اولین روز کاری هفته ی جاریست آماده  و سرحال باشم و بتوانم با توکل بخداوند

 متعال امور روزمره و جاری و وظایف محوله را که احتمالا بواسطه چند روز تعطیلی حجم زیادی تلنبار

شده است  به نحو احسن به انجام رسانم.از اینکه حوصله بخرج داده ، دل نوشته ی مطول حقیر را

مطالعه فرمودید صمیمانه سپاسگزارم.سعی میکنم منبعد زیاد طولانی نشود اما اگر مث همین حالا

سر کلاف از دستم خارج شد شما  مثل همیشه با بذل لطف و بر من منت  نهید و صبر و بردبادی 

بخرج دهید و زیاد سخت نگیرید..

 

این حسین (ع)کیست که عالم همه دیوانه اوست؟

سلام عزیزان.۲ روز اخیر نبودم و برسم هرساله روزهای تاسوعا و عاشورا عازم شهرستان محل

زندگی والدین مکرم شدم. شده که حتی چند سال پشت سر هم توفیق حضور در مراسم سوگواری

نصیبم نشده و سعادت نداشتم ولی هرگاه شرایط مهیا باشد همه ی اهل خانواده هر کجا باشیم

برای چنین روزی متفقا در منزل - بحمدالله  -درندشت پدری حضور بهم میرسانند و یکی از مواهب این

روز بزرگ شاید  همین صله ارحام و  تازه شدن دیدارها و نزدیک تر شدن دلهاست.بهر حال این یکی

 دو روز در مجالس روضه و سینه زنی ابا عبدالله الحسین (ع) شرکت کردیم وبرای همه دوستان دعا و

ثنا کردم و متوسل به جد بزرگوار امام شهید و اهل بیت و لشکریان وفادارش شدم تا گره ی مشکلات

همه را به برکت فضیلت معنوی سوگواری مصیبت عظمای کربلای معلی باز نموده و سبب ساز شود.

 این پست را بمحض  حضور نگاشتم . لذا استراحت کوتاهی میکنم و  در فرصت مقتضی مجددا خدمت

خواهم رسید..

حسین(ع) آموزگار آزادی و آزادگی

سلام عزیزان ...خوبید؟سلامتی برقرار است انشاء اله؟اوضاع بر وفق مرادست؟خب خدا رو

۱۰۰۰۰۰ مرتبه شکر که همه دوستان محترم و محترمه یکصدا و یکدل در کمال صحت و عین

 عافیت از نعمت سلامتی که افضل النعمات است برخوردارند و کبکشان خروس جنگی اعلای

 لاری میخواند و  جوش و خروششان نشان از نشاط و سر زندگی دارد. قافله دلشدگان دلاور

دشت جنون اینک  شب و سیاهی را را پشت سر گذاشته و بسوی صبح پیروزی و رستگاری

گام بر میدارد و دلها را با خود به  کرب و بلا می برد. تربت خونباری که عزت و شرف و آزادگی را

 تا ابدالدهر بر بلندای تاریخ فریاد میزند و کوس رسوایی ظالمان از خدا بی خبر فریب خورده را

به گوش زمین و زمان میرساند.سند مظلومیتی است که مبین تحقق  وعده ی مسلم الهی

 است  که همیشه خون بر شمشیر پیروز است... بر اساس باور قلبی و اعتقادات مذهبی در

 مناطق جنوب و چه بسا سایر نقاط کشور مرسوم است که مردم شبهای تاسوعا و عاشورا تا

 صبح علی الطلوع  زیر علم سید الشهدا (ع) و ۷۲ تن از یاران  باوفایش بر سر و سینه میزنند و

 به عزاداری  می پردازند. نگارنده شخصا در مراسمات و شب زنده داریها مزبور  حاضر و ناظر بوده ام

 و تقریبا ۴۸ ساعت تمام یعنی از شب تاسوعا لغایت ظهر عاشورا که از شدت  مراسم  سوگواری 

کاسته و اصصلاحا  قتل شکسته می شود به هیچ وجه خبری از خواب نبود و  خواب آلودگی معنایی

نداشت. مثل همین الان ،ماه محرم و صفر  که فرا میرسید بساط حلیم و آش نذری و پخت و پز و

طعام در هر کوی و برزن برپا بود و هر گروه  و دسته ای طبق برنامه ی از پیش تعیین شده در

 یکی از این محل ها حاضر  می شدند و مردم بصورت خود جوش  در تامین مواد و ملزومات و ابزار

 مورد نیاز و مراحل پخت و پز و تقسیم و النهایه شست و شوی ظروف و رفت و رو و نظافت محل

 عاشقانه و خالصانه با بانی خیر همکاری و همراهی می نمودند و در ثوابش شریک می شدند.

بنده نیز در معیت دوستان و آشنایان هر سال شب تاسوعا در منزل احدی از بستگان  محترم که

 علاوه بر شب تاسوعا ۲۸ صفر نیز شش دیگ خیلی بزرگ حلیم بار گذاشته می گذارند 

( الان ظاهرا بجای شب در  روز  تاسوعا طبخ و توزیع میشود) حضور یافته و تا خود صبح بیدار

می ماندیم  و اگر  افتخار انجام خدمتی و توفیق ذخیره ی ثوابی دست میداد در حد وسع و

 توانائی کمک  میکردیم. یکی از اموری که بما که آن ایام نوجوان یا جوانی رشید و برازنده بودیم

محول می شد این بود که با ابزار مخصوصی مرتب دیگها را  بهم بزنیم تا ته نگیرند.این دیگهای

 بزرگی که عرض میکنم در  میان عامه به دیگ امام حسینی (ع) معروف بوده و هست. هرگاه

صحبت از بزرگی دیگ در میان باشد بزرگترین دیگها همان دیگ امام حسینی است که از جنس

 مس است ، حتما شما هم دیده اید.  نحوه ی توزیع و تقسیم  آش و حلیم   و حلوای نذری نیز

 در نوع خود جالب و دیدنی و شنیدنی است که اگر عمری باقی بود در پستهای آتی به آن اشاره

 خواهم کرد .عصر تاسوعا مراسم خاصی در حسینه ی محلی موسوم به خیرآباد برپا میشود که

دارای قدمت زیادی بوده و کشف و کراماتی داشته است . لذا مردم  جهت بهره مندی از اجر عزاداری

در آن مکان مقدس از سراسر شهرهای اطراف و حتی دیگر استانها راهی خیرآباد میشوند و نذر و

نذورات خود را ادا نموده از از فیوضات الهی بهره مند میشوند.بنده هم  آن سالها هر کجا که بودم

 حتی برای دقایق و لحظات محدودی هم که شده بود عازم آن دیار میشدم و دل را صفا میدادم

  اما در سنوات اخیر بعلت کم سعادتی یا بی سعادتی حقیر سراپا تقصیر کمتر توفیق حاصل شده

است. شب عاشورا هم تا فردا ظهرش که  به همت هنرمندانی والا مقام و پر شور مراسم تعزیه ی

 حسینی بر پا میشد خبری از خواب نبود و تازه بعد از صرف طعام ظهر عاشورا که در همه ی تکایا و

حسینه ها سفره ی پر برکت امام  حسین (ع) بر پا بود  جهت  استراحت و خواب به خانه می رفتیم.

تا قبل از آن  خواب به چشم گریان سوگواران و عزاداران راه نمی یافت.مادر بزرگوارم تعریف می کند

 که آن قدیم ها در دهه محرم کسی لباس نو نمی پوشید،عزادران از شاه گرفته تا گدا همه پا برهنه

بودند،کسی نمی خندید و می گفتند هر کس بخندد از حکم خدا دهنش کج میشود،دوستان و

 آشنایان حتی اگر پس از سالها همدیگر را ملاقات میکردند روبوسی و مصاحفه نمیکردند، تخمه

شکاندن و آدامس جویدن و اصلاح و  آرایش و عطر و ادکلن و پوشیدن البسه به رنگ شاد و

  هر آنچه  که در این سبک و سیاق باشد از اوجب منکرات محسوب میشد.خب دیگر زمانه فرق

 کرده است.امید که دلهایمان مملو از شور حسینی و عشق به آرمانهای بلند سید و سالار

 شهیدان باشد و از فلسفه ی قیام خونین آن حضرت درس عزت وآزادگی بگیریم.دکتر شریعتی

 فرموده اند که هر انقلابی ۲ چهره دارد خون و پیام..

خوشا به سعادت آنانکه فلسفه ی قیام و پیام حسین (ع) و زینب (س) را درک کرده و

 در زندگی بکار گرفتند و می گیرند.. با آرزوی سعادت و بهروزی من تا فردا شب از محضر عزیزان

 رخصت می طلبم.

                                                                                                                                                                         

مرغ شبگیر زمان می خواند// نقش تصویر بجا می ماند..

سوژه آپ آغازین آدینه جاری شرح مجموعه ی تصاویری است که وقتی پشت میز کامپیوترم

نشسته ام به چشم می آیند.از مجموع این تصاویر تعدادی موقتی هستند و زمان زیادی با من

نخواهند بود و تعدادی عندالاقتضای شکل و جنس و اهمیت و تعلق خاطری که بهشون دارم عمر

بیشتری دارند و در زمره ی اجسام با دوامند و فعلا هستند .اگر بخواهم هر آنچه می بینم را شرح

 دهم مثنوی ۷۰ من کاغذ میشود و از حوصله ی من و شما خارج است .مضافا اینکه سوژه ی

مورد نظر هم نیستند همانطور که مشترک مورد نظر هیچوقت در دسترس نیست..چه ربطی دارد؟

عرض میکنم. مد نظر بنده صرفا تصاویر و مشخصا عکس و پوستر و نقاشی و طراحی موجود اتاق

 است و آنهم نه همه ی تصاویربلکه تصاویری که همین الساعه جلوی چشمم هستند و بس..

اولین و  دم دست ترین اثری که در دایره ی شمول موضوع مطروحه قرار می گیرد کاریکاتوری

متشکل از آقایان دادکان و پروین و حجازی و دایی و مایلی کهن و عزیزی و قلعه نویی  است که

مربوط  میشود به حضور ایشان در جشن تولد روزنامه ی خبر ورزشی است  که اخیرا برگزار شدو

 هنوزبرای فره شدنش زود است(دیر و زود دارد سوخت و سوز ندارد)...دومین اثر قاب عکس زیبای

 خودم است که زینت بخش اتاق است و درست بالای سرم واقع  است تا هر وقت از نوشتن

و ایضن خواندن خسته شوم با نیم نگاهی به قامت رعنایم نیرو و انرژی  مضاعف کسب  کنم.

(بحساب خودستایی نگذارید عین واقعیت است ) سومین تصویر که عمرش در این اتاق طولانی

نخواهد بود قاب نقاشی بسیار زیبایی از ۳ شاخه گل یاس در هم  است که بمناسبت نمیدونم

چندمین سالگرد تولدم کادو گرفته ام و به اتاق محل کارم منتقل خواهد شد.چهارمین مورد که شاید

 تصویر محسوب نمیشود اما دلم نمی آید بحسابش نیاورم پرچم شطرنجی آبی و سفید باشگاه

محبوبم  استقلال است که  در جریان تماشای دربی سال ۸۶ پایتخت، در استادیوم آزادی بین

 تماشاگران  فهیم توزیع  شد و یکی هم سهم بنده بود و با علاقه ی خاص نصب العین قرار داده ام تا

فراموشم نشود که آبی آبی ام.. پنجمین مورد باز نقاشی سر سهراب سپهری عزیزست.سری که بر

 خلاف سر خیلی ها به تن نازنینش می ارزید و کاری است از دوست هنرمند هم استانی جناب آقای

کارگر که در معذوریت قرارش دادم و با اصرار و اجبار علیرغم میل باطنی اش بهم هدیه کند.. البته

متعاقبا تحترودربایستی و معذوریت بیشتر رضایت تام و کمالش را اخذ کردم تا غصبی محسوب

نشودشکلک گربه ی  بی حیای سبیلو در نقش قلمدان که مدام چنگ و دندان نشان میدهد

 ششمین تصویر است و بریده ی ضمیمه ی روزنامه ی  جام جم با تصویر بسیار زیبای جشن

خاک هرمز که اخیرا با همت والای هنرمندان هموطن بالاخص جماعت نسوان در استان هرمزگان

 برگزار گردید  و تلاقی طرح هزار رنگ خاک با البسه ی زنان بندری که عموما ترکیبی از رنگهای گرم

 و تند و زنده ی شاد و فرح بخش است تصویر شماره هفت است و از آنجا که هفت عدد مقدسی است

به همین مقدار اکتفاء میشود..کی خسته است؟؟خستگان با صدای بلند بگویند دشمن...

خوش خبر باشی ای نسیم شمال..

آمدم محبت و مهربانی عزیزان جان و سروران ارجمندی که بذل لطف کرده کامنت گذاشته بودند

برسم ادب جبران نمایم که بدلیل مشکلات فنی بخش نظراتشان باز نمیشد .لاجرم عجالتا طی

این پست مراتب تقدیر و تشکر بجا میاورم تا فرصتی مغتنم دست دهد و خصوصا قدردانی نمایم.

حالا که خدمت رسیدم عطش نوشتن را با شعر کوتاهی فرو می نشانم تا بعد.

از ما تنها

نگاهی بجا خواهد ماند 

که روزها

در نشاط رسیدن

به آرزوها

جرات بیداریمان داد و

شبها

در خیال مهتاب

جرات اندیشیدن

به شرار شعله ی

امیدبخشی که

نوید رهایی

داشت

تا ساحل  امید

راهی نمانده است

نکند رسیده ایم و

بی خبریم!!؟؟

 

خودمان را فراموش کرده ایم..

ما از خاکیم

پس می توانیم چون کوه

استوار و باشکوه باشیم

 از آبیم

پس می توانیم

چون دریا وسیع و خروشان باشیم..

 

 

کل نفس ذائقه الموت و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام، فبای آلاء ربکما تکذبان...

بجان شما نباشد بجان بی مصرف خودم قسم گاهی از زندگی و زندگان سیر

میشوم و راه دیار مردگان در پیش میگیرم و در برگشت سرخوش وکیفور از لذت

مجالست با خاکیان بی طمطراق شکوهمندانه به متن زندگی باز میگردم.

فرمایش مولا علی علیه السلام است که هر وقت خوشحال ِ خوشحال یا

 ناراحتِ ناراحت هستید به زیارت اهل قبور بروید تا به نیکی دریابید که هیچکدام

 پایدار نیستند.((چون سر آمد دولت شبهای وصل// بگذرد ایام هجران نیز هم))

البته من رسما اونا رو زنده تر از زنده های اسمی میدونم. نگاهم به مرگ  به هیچ

وجه مترادف نیستی و فنا نیست.اعتقاد راسخ دارم انسان روح است ، نه جسم.

و روح که مجرد است بواسطه ی عدم تعلق و ترکیب و تحدید جاوید و جاریست.

 در کل حتی جسم هم که مادی است از بین نمیرود بلکه از حالتی به حالت

دیگر تبدیل میشود.این اصل مسلم علمی است که ماده و انرژی از بین نمی روند

بلکه حالتشان متغییر است. حالا کاری به جسم نداریم بحثم روح بود که از

ازل تا ابد باقیست و به اصل خویش باز میگردد. بنظرم عین حماقت است اگر

 دوستان و عزیزان را به صرف اینکه جسما حاضر نیستند در جرگه ی فراموش

شدگان قلمداد نموده و بر نام و یاد و خاطرشان خط بطلان و نیستی کشید.

نهایت این است که در سفرند. مثل خیلی از دوستان مسافر و مهاجر که  موقتا

ازدیده ی تن  غائبند و در شهر یا کشور دیگری دور از ما سکونت دارند و فعلا دیدار

میسر نیست لکن روزی از این روزها (امروز و فردایش معلوم نیست اما حتمی

است) دیدارها تازه خواهد شد و مثل قبل  میزبان مهربان ما خواهند بود.

 چه فرقی دارد؟ آیا واقعا تفاوت و توفیری دارد؟شاید دارد و من متوجه نیستم.

چه بسا هستند دوستان و آشنایانی که در دسترس هستند و حی و حاضرند

 اما قرابت فکری و ارتباط روحی فیمابین ما و ایشان برقرار نیست و نشست و

 برخاست و اختلاط و ارتباط  با ایشان نه تنها  شوق و ذوقی بر نمی انگیزد و

 انبساط خاطری فراهم نمی آورد که موجب مزید اندوه و ملال است و بار خاطر .

لختی که با خود بیاندیشی میگویی چه بهتر که دور از شتر بخوابم و خواب

 آشفته نبینم.. قصد اطاله کلام ندارم و بهمین مقدار بسنده میکنم.تو خود حدیث

مفصل بخوان از این مجمل..

 

عشق و عاشقی کار دله والله...

عشق من

اینجا نیست

آنجا نیست

کجاست نمیدانم؟

دنبالش همه جا وول می خورم

می گردم

می چرخم

 هر چه می گردم نمی یابم

جایی نیست که نگشته باشم

خسته شده ام اما

نا امید نیستم

در پی اش

همچنان می گردم

می دوم

میچرخم

حتی اگر نجو یمش

برای سرگرمی ام

کافیست..

خروس ها همه بی محل اند..

بنظر میرسد خروس بی محل هم مثل عالم بی عمل رنجش بیهوده است و

بقول شاعر عرض خود میبرد و زحمت ما میدارد.بی محلی در کل نشانه ی

بی کفایتی  و سعی باطلی است که در غایت بی هنری معلول رنج و ناکامی و

بیماری و استیصال عامل است.مدت مدیدی است که بر این عقیده ام همه ی

خروسها بی محل اند.دلیل و مدرک مستند ادعایم  فی الجمله این است که

 عمرا ندیده ام خروسی مث بچه ی آدم سحرگاهان مغز بیکار و تن بیمارش

 را بکار اندازد و از سر اطلاع رسانی که در کنار تولید مثل از مهمترین وظایف

 خروس است قوقولی قو قو کند.هر خروسی که دیده ام در طول روز و شب

 وقت و بی وقت می خواند ومی نالد و می خرامد و سبب بد خوابی و بی خوابی

خواب آلودگان  و تشویش ذهن و اغتشاش افکار بیداران و آلودگی صوتی و تخریب

اعصاب و کسالت مزاج و صدمه به روح و روان بیماران و خوف ومستمرمرغان است.

بی منطقی و مردم آزاری هم حدی دارد.رفته بودم خیر سرم کپه ی مرگم را

بذارم و بخوابم لیکن از بس خروس بی محل همسایه جار و جنجال و قیل و قال

 کرد منصرف شدم و سوژه ای شد که ضمن گلایه از همسایه عزیز بی خبر از

 فرهنگ آپارتمان نشینی که وصف نظم و مردمداری و نوعدوستی و رعایت حال

 دیگران شاید اصلا به گوشش نخورده ، یا خورده و گوشش گران سنگش بدهکار

 این اباطیل نیست علیه ی همه خروسها صرفنظر از جنسیتشان شاکی باشم.

البته شاید شکایت من به آسانی قابل اثبات نباشد اما هر عقل سلیم و آدم

منصفی میداند که جای مرغ و خروس و سگ و سوتک در آپارتمان نیست.حالا

اگر کسی اصرار و علاقه دارد جهت خالی نبودن عریضه و ارضای غریزه اش

سگ و خروس و سایر حیوانات و پرندگان و چرندگان را تیمار نماید باید سعی

کند از نوع اصیل و تربیت شده و با اتیکت و مرام باشد نه بی محل و هرجایی..

مثلا بنده ی حقیر چه گناهی دارم که از بام تا شام صدای واق واق سگ

نازنین آن همسایه و قوقولی قوقوی نکره ی خروس لاری این همسایه و قد قد

مرغ تخم طلای ننه ی قمر و عر عر الاغ بابای غضنفر را تحمل کنم و حق اعتراض

هم نداشته باشم مبادا به تریش قبای ایشان بر بخورد و آدمی عصبانی مزاج و

مردم گریز  و غیر متجدد بحساب آیم که صرفا ادعای پرنسیپ و پرستیژ دارد و

شخصیتن  به حقوق  حقه  و مسلم حیوانات بی زبان کم توجه وبی اهمیت

 است.می ترسم بیشتر عصبانی شوم اوضاع بدتر شود و فشار خونم بیفتد..

چه میدانم شاید بعضی ها برای جبران کمبودها ی عاطفی و پر کردن خلاء روانی

خود همجواری با حیوانات نیازمندند و من نمی فهمم..بهر حال هر کس غمی

 دارد و غصه ای و علاقه ای دارد و سلیقه ای و  انیس و مونسی و اگر من ندارم

 لابد مشکل از بی احساسی من است که دلم  به چیزی خوش نیست

نه دیگران...صدای نکره ی خروس همچنان چرت شب را پاره میکند ونه یکبار و

دوبار  که از شمار افزون  است..مانده ام خود همسایه ی مکرم که به کانون صدا

 نزدیک است چطور تحمل میکند و چرا ترحم بحال ما گدایان خیل خواب نمیکند؟

هیچ وقت نشد با خروس مودبی مواجه شوم که قاعده ی را رعایت کند و خلاف

شئونات مرغ سحر به بطالت بانگ سر ندهد.حتما این کم سعادتی از شانس بد

 من است که والدین  محترم اما بی سلیقه اسمم را بجای شانسعلی،

 شمسعلی گذاشته اند و نمیدانسته اند چه عواقب و عقوبتی دارد..شما چه؟

اصلا خروس را می شناسید؟ دیده اید؟داشته یا دارید؟از کدام نوع ؟

با محل یا بی محل؟با مرام یا بی مرام؟ آیا در اینکه همه ی خروسها فلسفه ی

وجودیشان را به کل فراموش کرده اند با من هم عقیده نیستید؟به تبعیت از

متن اظهار نظر در رابطه با سایر حیوانات مجاز می باشد...باقی بقایتان..

بیدلی در همه احوال خدا با بود...

سرنوشتم را

 با درد نوشته اند

سرشتم را

با غم سرشته اند

به چشم خود

 دیدم

باد

دلم را چون برگی

به دور دستها

پرواز داد

بر بال باد

ره می سپردم

به خورشید

افسوس که غم

دلم را

با خود

برده بود

بیدل به کجا

می رفتم؟؟

 

یلداتون مبارک..

خب عزیزان گرام و سروران عظام یلداتون مبارک..یلدا درست شب تولد من است.

واسه اینکه شب یلدا چشم به هستی گشودم آدم نسبتا صبوری هستم.

بعبارتی دنده ام پهنه،روده ام درازه،کیفم کوکه و بمعنی واقعی کلمه بی خیال الدوله ام...

 آنقدر که اگه شهرو آب ببره منو خواب میبره..

مونده بودم حالا که مقرر است بر حسب عادت دیرین و رسم و رسومات پیشین این شب

 فرخنده رو عزیز و گرامی بداریم چه کنم و چه بنویسم..به دعوت عزیزی منحصرا و مختصرا در

 مهمونی خانوادگی با شکوهی که به پاس همین شب خاطره انگیز برپا بود حضور یافتم .

چشمم افتاد به کاغذ نقاشی شده ای که مربی پیش دبستانی داده بود بچه ها رنگش کنند و

 موضوع نقاشی هاش تصویر میوه ها و خوراکیهای شب یلدا و شناخت بیشتر اونا بود.

جالب بود که اهداف شب یلدا هم جز تکالیف بچه ها یا بهتر عرض کنم اطفال پیش دبستانی

 بود که با کمک والدین بیان کنند و در هامش ورقه ی موصوف قطعه شعری ریتمیک درج شده بود

که توسط کوچولوهای نازنینی که  اخلاقا باهاشون مانوس و دمخور و صمیمی ام خونده بشه و

 من هم به تبعیت از کودک درونم باهاشون همراه شدم و ارکستری راه انداختیم که دیدنی و

شنیدنی و جالب و مفرح بود و مدعوین و مهمانان عالیقدر حظ وافر بردند و تشویق فاخر فرمودند.

 لذا گفتم چه بهتر از اینکه بیادگار آپ امشبم رو اختصاص بدم به درج همین شعری که عرض کردم.

اگه بگیداین همه  طول و تفسیر و صغرا کبری مال چی بود دِ یالا جون بکن معلومه که  یا خصوصیات

 بارز منو خوب متوجه نشدین و  ازش سرسری گذشتین و یا کودک درونتون خوابه و از دنیای شیرین

کودکان دور افتاده و محرومید و یا هر دو که در فرض سوم با تخفیف مناسب نصف عمرتان بر فناست..

شب یلدا اومده      ننه سرما اومده// ۲ بار

شبی که قصه میگه       مادر بزرگ

از بزی و شنگول و گرگ سیاه

شب یلدا اومده      ننه سرما اومده //  ۲ بار

بلندترین شب تو تمام دنیا

اومده باز شب قشنگ یلدا

شبی که ما بچه             شاد شادیم

غم نداریم               از غصه ها آزادیم

شب یلدا اومده           ننه سرما اومده// ۲ بار

بله عزیزان این بود آنچه خواب زمستانی کودک درونم را آشفته کرد تا حال حالا ها بیدار بماند.

همه میگویند شاعری ، اما من می گویم عاشقی پیشه نیست، بیماریست...

شما چه میگوئید؟؟