دیشب در مراسم سینه زنی حضور داشتم و در دایره ی سینه زنان-جنوبیها موقع سینه زدن دوره
میگیرند-برای دقایقی برسر و سینه زدیم تا مظلومیت امام سوم شیعیان را فریاد زده باشیم.
تا ساعت ۱۲ نیمه شب حسینه عدالت بودیم و سپس باتفاق برادران عزیزم رضا و محمد و علی
عازم حسینیه احمدی شدیم و تا ساعت حدود ۱:۴۰ در آن مکان مقدس حضور داشتیم.
در حسنیه ی عدالت که بودیم ۲ تا از پسرخاله هایم علیرضا و محمد در کمال تعجب مرا بدرستی
نمی شناختند و گله داشتند که تقصیر خودته که رفت و آمد نمیکنی و من هم مثل همیشه با
عذر گرفتاری و مشغولیتهای دست و پاگیری که همه می دانند بهانه است از شرمندگی در آمدم.
اگر شوق و ذوق دید و بازدید باشد رفتن به بیابانها هم سهل است چه رسد به خیابانها...
این عذر خواهی و پوزش طلبی ها همه بهانه اند وگرنه از اینهمه وقتی که هدر میرود و به بطالت
میگذرد میشود برای دیدار دوستان و اقوام و آشنایان خارج از کشور هم برنامه ریزی کرد..
در بدو ورود به حسینیه احمدی پس از سالها با دوست عزیزم آقای دکتر معتمد مواجه شدم ولی
بعلت ازدحام جمعیت و شلوغی تردد فرصت حال و احوال درست و حسابی فراهم نشد البته
همین مقدارش نیز موجب انبساط خاطر گردید.ورودم همزمان شد با ورود جناب آقای مهندس
فردوسی که از همکلاسان دوره راهنمایی بود و از همان زمان در آزمون شرکت نفت پذیرفته شد
و دوره ی متوسطه را در دانشرای حرفه ای شرکت نفت گذراند و تحت بورسیه ی وزارت نفت مدارج
بالای علمی را طی نمود.خیلی از دیدارش مشعوف گردیدم. چرا که در مدرسه خیلی صمیمی و
نزدیک بودیم و از آنجا که ابوی مرحومش با پدرم همکار و دوست بودند قرابت بیشتری داشتیم.
همینطور سیدعباس موسوی را دیدم که ظاهرا شغلش آزاد است و در پایانه ی باربری سیمان و
مصالح ساختمانی فعالیت دارد.روی هم رفته دوستان زیادی را ملاقات و گفتگو کردیم و خیلی ها
را هم دورادور دیدم که متاسفانه درک محضرشان فراهم نگردید.امروز که عاشورا بود صبح ساعت ۸
رهسپار گلزار شهدا شدم. چندین سال است که بصورت خودجوش عزاداران علم ها را بدوش گرفته
از حسینه ها و تکایا بسمت گلزار شهدا راه می افتند و در آنجا دسته ها با هم تلاقی یافته و
بصورت منسجم دسته ی واحدی را تشکیل میدهند که نماد همدلی و وحدت است و کاری بس
نیک و پسندیده که ابتکار هر کس باشد خدا جزای خیرش خواهد داد.در گلزار شهدا بر مزار گلکون
کفنان ۸ سال دفاع مقدس فاتحه خواندیم و در جوارشان مفصل سینه زدیم . بعد از مرحله ی اول
سینه زنی زیارت عاشورا تلاوت شد و مجددا سینه زدیم و نماز ظهر عاشورا را به امامت حاج آقا
طالبی امام جمعه ی محترم شهرستان به جماعت بر پا داشتیم و به منزل مراجعت نمودم.
همزمان با زیارت عاشورا مراسم تعزیه ی عاشورا برگزار شد اما بدلیل همزمانی توفیق حضور در
تعزیه که زیبایی خاص خود را دارد و توسط تعزیه گردانان مجرب با تجربه اجرا میشود نصیبم نشد.
اجرای تعزیه در محل قدمتی دراز دارد و تعزیه گردانان امروز شاید نسل پنجمی هستند که به این
مهم همت میگمارند و با هر زحمتی است تاکنون نگذاشته اند از شور و اشتیاق و جذابیتی که دارد
کاسته شود.جمعیت زیادی از راههای دور و نزدیک برای تماشای تعزیه که در گویش محلی جنوب به
نعش موسوم است حضور می یابند و صحنه ی واقعا تاثیر گذاریست. همانطور که عرض شد در
اثنای حضور در گلزار شهدا دوستان زیادی را ملاقات کردم و سلام و علیکی کردیم و دیدارها کمی تا
قسمتی تازه شد که ذکر نام همه ی ایشان از حوصله خارج است و در این مجال و مقال نمی گنجد.
مضافا اینکه بیم آن دارم نام شریف عزیزی از قلم بنده ی کـــــــــــم هوش و حواس بیفتد و اسباب
شرمندگی شود.با این حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال نمیتوانم از ذکــــــــــــــــــــــر نام آقایان عرب
،راهی،کمارجی،عربزاده،راوش،حقیقت،حسینی ،رضایی و از همه مهمتر مهندس بحرانی عزیز،
فاکتور بگیرم و برای ماندگاری یاد و نام و زینت آرشیو خاطراتم درج نام نیکشان ضروریست.
در مسیر برگشت مهندس بحرانی که از دوستان ارجمند بسیار نزدیک با دختر خانم و خواهر
زاده اش با من همراه شدند و موجب خوشحالی و سرورم گردید.یادی از گذشته شیرین کردیم و
خاطرات دلنشین سالهای نه چندان دور را مرور کرده و پاس داشتیم.جویای حال برادر بزرگوارش
محمدرضا شدم که با ایشان نیز ارتباط صمیمانه و نزدیک داشتم که گفت در کشور هند وستان
مشغول تحصیل در مقطع دکتراست و اخیرا عازم گردیده است.باری حسن آقای بحرانی را سرکوچه
پیاده کردم و برای صرف ناهار راهی منزل شدم. پس از صرف ناهار استراحتی کردم و با اهل منزل و
مهمانان منجمله بهمن خان و بی بی و چند تن ازبستگان و فامیل که مهمان منزل پدری بودند
اختلاطی کردیم . گویا جناب سروان حقیقت از دوستان ساکن شیراز بنده را در گلزارشهدا دیده
بود و من متوجه حضورش نشده بودم لذا زنگ زد و قراری گذاشتیم آمد درب منزل پدری و گله کرد
چند بار زنگ زده ام جواب ندادی و دلگیر بود .برایش توضیح دادم و توجیه شد.اصرار داشت با هم به
امامزاده احمد در مجاورت محل برویم و گپ و گفتی داشته باشیم.گفتم چشم و موجب افتخارست.
خسرو رضایی که جمعی مهمانان منزل پدری نیز برای همراهی در زیارت امامزاده علاقه نشان داد
و ۳ نفری به زیارت رفتیم.خسرو یکی دو مورد از معجزات امام زاده را که بچشم خود دیده بود برامون
تعریف کرد.امام زاده هم زوار زیادی داشت.تلفنم زنگ زد.برادرم علی بود.گفت ما آماده ی حرکت
بسوی بندر بوشهریم اگر تو هم قصد مراجعت داری با هم راه بیفتیم و همسفر باشیم.گفتم الساعه
برمی گردم و باتفاق بسوی بوشهر راه افتادیم .الان منزل هستم و در پی چند روز تعطیلی مشغول
ریکاوریم تا فردا که اولین روز کاری هفته ی جاریست آماده و سرحال باشم و بتوانم با توکل بخداوند
متعال امور روزمره و جاری و وظایف محوله را که احتمالا بواسطه چند روز تعطیلی حجم زیادی تلنبار
شده است به نحو احسن به انجام رسانم.از اینکه حوصله بخرج داده ، دل نوشته ی مطول حقیر را
مطالعه فرمودید صمیمانه سپاسگزارم.سعی میکنم منبعد زیاد طولانی نشود اما اگر مث همین حالا
سر کلاف از دستم خارج شد شما مثل همیشه با بذل لطف و بر من منت نهید و صبر و بردبادی
بخرج دهید و زیاد سخت نگیرید..