اشکی که چکید دیگه چکیده...
از صبح
باران اشکم یکریز می بارد
و من
اندیشناک روزهای رفته
سخت تنهایم
در آئینه ی مات
چهره ام
جز خطی از غبار
تصویری هویدا نیست
دست تقدیر
بر عقل و تدبیر
می چربد
سایه ها از هم
می گریزند
از درشتی قطرات اشک
نشسته بر مژگانم
پیداست که
امشب ابر چشمم
سرد و طوفانزاست
دل پریشانم
باز گریاتم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۸ ساعت 22:59 توسط حمید راهدار
|