از صبح

باران  اشکم یکریز می بارد

و من

اندیشناک روزهای رفته

 سخت تنهایم

 در آئینه ی مات

چهره ام

جز خطی از غبار

تصویری هویدا نیست

 دست تقدیر

بر عقل و تدبیر

می چربد

سایه ها از هم

می گریزند

 از درشتی قطرات اشک

نشسته بر مژگانم

پیداست که

 امشب ابر چشمم

سرد و طوفانزاست

دل پریشانم

باز گریاتم...