چشمان تو در آئینه اشک چه زیباست...
چشمانم
حیران تر از همیشه
اعماق وجودم را
با وسواس هر چه تمام تر
میکاوند
از بد روزگارجز
دلی پر خون
رازها ی سوخته
قصه ی غصه و ناله و اندوه
چیزی دستگیرشان
نمی شود
هر بار که
به جستجو آمده اند
سرخورده و مغموم
برگشته اند
اما باز هم
می آیند
درون من
دنبال چه می گردند
حیرانم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ دی ۱۳۸۸ ساعت 9:4 توسط حمید راهدار
|