چشمانم

حیران تر از همیشه

اعماق وجودم را

با وسواس هر چه تمام تر

میکاوند

از بد روزگارجز

دلی پر خون 

رازها ی سوخته

قصه ی غصه  و ناله و اندوه

چیزی دستگیرشان

 نمی شود

هر بار که

به جستجو آمده اند

سرخورده و مغموم

برگشته اند

اما باز هم

می آیند

درون من

دنبال چه می گردند

حیرانم...