نردبان زندگی
داشتم یه مطلبی مینوشتم دیدم طولانی میشه و خوابم میاد خواستم ثبت موقتش کنم تا بعد
همینکه گزینه ی مورد نظر رو کلیک کردم کل صفحه مانیتور مات شد . یه چند دقیقه همینطوری
مات موند و بعدش هر کاری کردم درست نشد . ناچار با نا امیدی و ناراحتی و تشویش گرفتم و
خوابیدم.بگذریم که خواب بچمام نمیومد و نگران بودم چه شد یهو؟خیلی نگران هک شدن و
ویروس میروس و این حرفها بودم.آخه میگن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفیدم میترسه حالا
مال ما سیاه یکدست بود و طبعا ترسش بیشتر .. صبح که پاشدم قبل از که چشممو بشورم
سیستمو روشن کردم دیدم من الله سیاهی شب از صفحه ی شفاف مانیتوررخت بر بسته اما
هر کاری میکردم دسترسی به وبلاگ ممکن نبود و یه پیام مایوس کننده ای در کادر زرد رنگ
به زبان لاتین درج میشد که وبلاگ مورد نظر شناخته نشد و آدرس اشتباه است و این حرفها...
بهر صورت نگران و ناراحت از خونه بیرون زدم و رفتم دنبال کار و زندگی .در محل کار از یکی از
همکاران بخش انفرماتیک که خیلی متبحر و ماهر هستند استمداد طلبیدم و با وعده و وعید
دعوت به کافی شاپ و ناهار و شام و شربت و شیرینی و من بمیرم تو نمیری راضیش کردم که
در پایان وقت اداری مشرف شوند و از نزدیک مشاهده و مشکل را رفع نموده ، مرا از نگرانی
برهاند.ایشان هم بعد از کلی ناز و عشوه و بهانه خستگی که بعد از ظهر میام و کار دارم میخواست
از زیر بار مسئولیت دوستی شانه خالی کند که در معذوریتش قرار دادم و باتفاق راهی منزل شدیم.
عجیب اینکه انگار این کامپیوتر من از متخصصین امر شرطی شده و میترسدبدون اینکه اقدام خاصی
صورت پذیرد بمحض روشن شدن صحیح و سالم خودنمایی کرد و مرا دست بدهان شرمنده دوست
عزیزی نمود که علیرغم خستگی قبول زحمت کرد و قدم رنجه فرمود.با عنایت به شرح ماجرا دیگر کافی
شاپ و ناهار و شام وشربت و شیرینی منتفی و به یکعدد کلوچه ی سوغاتی لاهیجان و چای نبات
تنزل یافت. و حالا نردبان عمر تا خلف وعده نکرده باشم:
نردبان عمر را هر پله که بالا میروی پله پائینی فرو میریزد و راه برگشت مسدود میگردد بقولی:
((دیگه برگشتن محاله)) اینکه تا رسیدن به انتهای نردبان زندگی و نقطه اوج چند پله باقیست؟
مهم نیست بلکه مهم این است که بالا رفتن و اوج گرفتن لذت بخش است.فراموش نکنیم که
زندگی را پاس بداریم و تا شقایق هست زندگی کنیم...