ماه دی نفسهای آخرش را میکشد و من یکماهه میشوم.گرد ماه دی را به میمنت میلاد

خجسته ام توتیای دیده گان کرده بمژگان سیاهم می سایم تا  به چشم خمار خویش

ببینم که ره همچنان باقیست.بعثت پرشکوه خورشید و تابش نقره فام مهتاب بر گهواره ام

را بیاد ندارم اما مادرم میگوید  بارها با زبان بی زبانی به هر دو سلام کردی و طالب روشنایی و

نور بودی و ماه و خورشید سخاوتمندانه سراپایت را نور و گرمی بخشیدند..ابریشم نرم و

حریر لطیف گهواره ام را بیادگار کودکی و شیرین زبانی هایم نگهداشته است..زنگوله ی

نقره ای پایم را بخودم هدیه کرده است تا عشق و محبت مادرانه فراموشم نشود..

در این روزگار فراموشی ها،هیچ بعید نیست اگر مهر مادر و سیمای پدر فراموشمان گردد .

پدرم میگوید سفر  در جاده ی پر سنگلاخ  زندگی آسان نیست.پاها آبله و تاول میزند اما

راه و رسمی دارد که اگر از دانایان راه و پیران طریقت بیاموزی گذر از مسیر زندگی سهل است..

پدرم از پدرش نقل میکند که با همه ی رنج و لذت  و غم و شادی در ذات در زندگی است.

حقیقت هستی قائم به ذات است و نیستی خلاء خالی از حقیقت و عاری از هستی است.

می گفت دروغ سقوط به دره ی نیستی و راستی رقص ذرات وجودی در نهاد انسان و پرتو

 عظمت لایزال حقیقت  و رمز رستگاریست.می گفت هر چه را بجویی  خواهی یافت و هر چه را

بخواهی ،خواهد شد.می گفت تو در دیماه چشم تن به جهان گشوده ای و چشم تن بسته

خواهد شد بکوش تا چشم بصیرتت باز شود که چشم بصیرت هرگز بسته نمیشود. 

می گفت چشمه ها در سلطه ی خورشید تابان هیچگاه از جوشش نمی افتند و همیشه

زلال و ماندگارند.. او می گفت و میگوید و من گوش میدهم..هنوز هم...تا کی عمل کنم

خدا میداند...به یقین میدانم عمل به فرمایش اولیاء  و اوصیاء راه و رمز ماندگاری و رستگاریست...