همگان وقت نوشتن زیر لب نقطه نهند

این عجیب است چرا خال تو بالای لب است..

امروز از سر بیکاری اوراق و مدارک و  کتب و جزوات متفرقه را مرتب میکردم 

  و به خانه تکانی فرهنگی مشغول بودم. در هامش جزوه ای  از جزواتی

که برسم یادگار ،آرشیوشان کرده ام ، چشمم به تک بیت صدرالاشاره

 افتاد که  دوست عزیزی از همکلاسان مقطع متوسطه نقل به مضمون در

هامش جزوه ای که محتمل همان ایام  نزد وی امانت بوده است مرقوم

فرموده اند. یکباره حس نوستالژیک لذت بخشی تمام وجود و  ذهن و خاطرم

را  فرا گرفت و سوار بر توسن سبک سیر خیال به ایام خوش رویاهای گذشته

 پر کشیدم. فضای کلاس و درس ومشق و دبیر و ناظم و زنگ تفریح و ورزش و

 بازی و سرگرمی و دوستی خالصانه و بی چشمداشت خاص آن روزگار شیرین

  یک آن مثل پرده ی سینما در خاطرم  مرور شد.روزهای تکرار نشدنی که نه

 غمی  داشتیم و نه غصه ای و تمام فکر و ذکرمان درس و مشق و دوستی و

صفا و صمیمیت بی ریا بود. وارد زندگی و کار که شدیم  گرفتاری و مشکلات

دست و پاگیر اجازه نداد که سراغی از هم بگیریم و حالی از هم بپرسیم  و

 دیداری تازه کنیم.هر کداممان گوشه ای اسیر زندگی شدیم و مگر بواسطه ی

اتفاقی  نظیر آنچه شرحش از خاطر شریفتان گذشت  یادی و نگاهی و 

خاطره ای شکل گیرد و ماندگار شود و گرنه مهربانی سر آمد و مهربانان

 به ناکجا آباد بی خبری کوچ نمودند.. دریغ که بی وفایی همیشه رسم تو

بوده  ای روزگار....