برکات انقلاب اسلامی

سلام یاران.من با سیاست و سیاست ورزی میانه ای ندارم و از مفاهیم و مجادلات و

مناسبات و آداب و رسوم سیاسی  و سیاسیون سر در نمی آورم لکن با عنایت به تحلیل و

  تفسیر بیطرفانه وشناخت حاصل از متون تاریخی مرجع انقلاب شکوهمند اسلامی را بشارتی

 میدانم که برای  عموم افراد جامعه طرفنظر از زبان و رنگ و نژاد و فرهنگ و دین و مذهب و 

طبقه ی اجتماعی و قومیت امکان گفتگو و اظهار نظر فراهم آورد و خفقان و اختناق حکومت

 ستم شاهی را به نوعی نوین از دیالکتیک اجتماعی تغییر داد و این موهبت بزرگی است که

 در کنار سایر مواهب و برکات انقلاب اسلامی ظهور و بروز یافته است.بهر حال پدیده ی میمون

 و مبارک شنیدن آراء و نظرات مختلف و تحمل صدای مخالف و تکثر گرایی و گفتمان را باید

قدر دانست و  ارج و قرب نهاد و گرامی داشت.

راهی به خاطره هایم نیست...

خاطراتم

 آن دور دستها

مدفون است و

خیال را

از هراس

تیر مژگان

ناز آفرینی

یارای بازآفرینی

نیست

تکرار آبی

عاشقانه ها

محال است و

سودای رخ

آلاله ها را

مجال نیست

اطلسی های تشنه را

چه کسی

آب خواهد داد؟؟

 

در گذر ایام...

نسبت ما به روزها ی رفته و ایام باقی و لحظات جاری نسبت مجهولی

است.ساعتی خوشیم و ساعتی مغموم روزی دلگرم و سرزنده و شنگول

 و روزی  دلگیر و غمزده و ملول و روزگار میگذرد بدون اینکه ی به علت این

قبض و بسط روحی و روانی پی ببریم.مثلا یکی از شنبه ها بیزار است دیگری

از بعد از ظهر دلگیر جمعه می نالد و آن دیگری پنجشنبه ها ذوق میکند و

خوشحال است و در گذار ایام ممکن است در این تعلقات و تنفرات تغییری

حاصل آید.من قبلا روزهای پنجشنبه خوش به حالم بود و حالا یکروز به عقب

برگشته و روز موعودی که سایر روزهای هفته را با امید به سرخوشی آمدنش

میگذرانم چهارشنبه است اینکه چه دلیلی دارد وچه اعجازی در آن نهفته است

مستلزم درک حیرت و حیرانی حاصل از راز روزگاران است که منتج از غصه ها و

قصه ها و درد و حرمان یا دلخوشی و سرور و نشاط و شادمانی است که تحقیقا

نمیشود یا حداقل معلومات من قادر به ادای حق مطلب  در خصوص بیان مجهولات

 نیست . دیگران را نمیدانم شاید حسب اعتقاداتشان برای تعلق و تنفر  خاطر از

 جبر روزگار و ایام اعم از سال و ماه و هفته و روز و ساعت در قالب  الفاظ و

 باورهایی چون نحوست و بدیمنی و بد شگونی یا میمنت و فرخندگی دلیلی

 داشته باشند و بر آن اساس عمل کنند و دل را صفا و جلایی دهند لکن برای

حقیر سراپا تقصیر کماکان مجهول و مغفول مانده است..

 

در انتظار خورشید...

اگر قلب کوچک من

دشتی بزرگ

باندازه ی باغهای

مهر بود 

باز هم به کسی

جز تو تعلق نداشت

حتی به گیاه هم

فرصت رویش

نمیدادم

مگر که با پیوند

دستهای تو بارور شود

ای تندیس

خوبیها و پاکیها

کدامین صبح

خورشید وجودت

در قلبم طلوع خواهد کرد؟

خنده بر هر درد بی درمان دواست.

 

گفتمش دل

 

می خری؟

 

پرسید چند؟

 

گفتمش

 

دل مال تو

 

تنها

 

 بخند...

90

سلام. امشب هم به لطف برنامه ی دیدنی ۹۰ با اجرای متفاوت عادل خان  چرتمان پرید و

بیخوابی زد به سرمان. مناظره و جنگ و جدل  آقایان  عزیز محمدی و شاه حسینی آنقدر

داغ بود که اگر امیر حاج رضایی حرمت موی سفیدش را به آن دو یاد آوری نمیکرد کم مانده بود

 اواخر برنامه دست به یقه شوند.آدم میماند آخه این چه جور تعامل و گفتمان و مذاکره و مناظره

 است که نه تنها مشکلی را حل نمیکند برای بینندگان جدای از هیجان کاذب و طنز و عوا و مرافعه

نتیجه ای ندارد و معلوم نیست آنچه از صرف اینهمه انرژی و وقت و هزینه و تحمل بیخوابی حاصل

 میشود چیست؟واقعا چه بازدهی دارد؟با داد و فریاد و بهم پریدن چه مشکلی حل میشود؟

آنچه جالب است اینکه ابتدایی ترین  موضوعی که باید رعایت شود حفظ حقوق و حرمت و احترام

متقابل مجری و مدعوین و کارشناسان و مخاطبین بیشماری است که با همه ی گرفتاریها

 رنج بیخوابی را بجان خریده و تا دیر وقت بیدار میمانند اما افسوس که  در عوض تفاهم و نتیجه گیری

 مطلوب و بازدهی مناسب و درخور شان برنامه و متناسب با اخلاق و فرهنگ اسلامی و ایرانی

 جمع بندی مطلوب و برایند مفید و موثری که گره گشا باشد  صورت نمی پذیرد.همه با هم حرف

 میزنند این وسط حرف آن می پرد و دیگری به میانجیگری مشغول است و ناطق و منطوق و ناظم و

منظومی در کار نیست ومجری محترم برنامه هم فرصت خطابه نمی یابد و از سر ناچاری متوسل

به و التماس و التجاء میشود اما کسی گوشش بدهکار نیست و حتی بهمدیگر مهلتی برای اظهار

 نظر و بیان دیدگاههایشان  نمیدهند و مجری شوخ و طناز برنامه نیز به لطف  طنز برنامه ای که تهیه

 کنندگی و کارگردانی و اجرایش را بعهده دارد و قطعا بابت هر بخش حق الزحمه دریافت میکند

 دل سیری می خندد و دریغ از  اوقات مخاطبین که در این میان ضایع میشود. حداقل انتظاری

 که از برنامه ای با این سطح از مخاطب و هزینه و زمان ویژه ای که بطور هفتگی و مرتب در

 اختیار دارد این است که مطابق رئوس برنامه های اعلامی  زمانبندی لازم صورت پذیرفته و

 با خلاقیت و ابتکار عمل بیشتر طرحی نو در اندازد تا ضمن ارتقاء سطح کیفی برنامه نسبت

به بهینه سازی آیتم ها اقدام  و  با برنامه ریزی مطلوب و تدوین راهکار مناسب وکارشناسانه با

  نظم و  انضباطی بیشتر و بهتر  برنامه ای در خور خیل علاقمندان و طرفداران مشتاق تهیه و ارائه

نماید تا فوتبالدوستان از بیداری و بیخوابی پشیمان و ملول نباشند و  در کمال آسایش و آرامش از

تماشای برنامه ی مورد علاقه خود لذت ببرند. بنظر نمیرسد این خواسته ی بحق  انتظار زیادی باشد.

داغ بر دل

بارفراق هنرمند فرزانه استاد مشکاتیان بردل و جانمان سنگینی میکرد و

 هنوز اندوه هجرتش تسلی نیافته بود که خزان طبیعت سوگ هنرمندانی

 خوشنام و برجسته را رقم زد و اخبار ملال انگیز ضایعه ی دردناک رجعت

۵ تن از بزرگان ادب و فرهنگ و هنر ایران عزیز ناباورانه از راه رسید.

فقدان این فرزانگان متعهد نه برای دوستان و هنرمندان و شاعران و

خانواده و اقوام و خویشان که برای همه ی اهالی فرهنگ دوست این

سرزمین اهورایی در جای جای کره ی خاکی دردناک است و یاد و خاطره اشان

برای همیشه در دلها باقی است. فرهنگ و هنر پر بار ایران اسلامی در

ایام اخیر ناباورانه هنرمندان اصیلی را از دست داد که مثل هم مسلکان و

اسلاف خویش بخشی از هویت فرهنگی ما ایرانیان بودند و تعهد و تکامل ابعاد

 مترقی هنرشان  جایگاه  و منزلت رفیعی را در عرصه های مختلف  ملی و

 بین المللی به ارمغان آورده که موجب فخر و مباهات ملت ایران در اقصی

 نقاط گیتی و اعتلای نام و آوازه ی کشورمان است.زنده یادان جاودانه مسعود

 رسام،محمود شاهرخی،جمشید لایق،عباس شباویز و مهدی سحابی

نمرده اند که هنر و هنرمندی که عمر گرانمایه خویش را به نیکی زیسته اند

همیشه زنده اند. هنرمندان عزیز رفته به عالم باقی طی سالیانی که گذشت

هر یک به نوعی اعم از فیلم و ترجمه وکتاب و موسیقی و شعر و شعور

و عرفان لحظات ماندگاری را برای علاقمندان به هنر و فرهنگ و ادب  ایران

و جهان خلق کردند که زبان الکن و و قلم قاصر بنده حقیر از بیان و توصیف

 شان والا و هنر وزین ایشان عاجز و ناتوان است.افسوس که مهربانی ما

تنها پس از مرگ عزیزان گل میکند و در زمان حیاتشان دریغ از یادی و یاری

و غمگساری!!!!چه بسیارند کسانی که برای اولین بار با نام و تصویر و تعریف

و توصیف نام آورانی که دردمندانه و مظلومانه گمنام مانده اند مواجه میشوند و

 اصلا نام و نشانی از برحمت حق پیوستگان سر افرازی که در زمان حیاتشان

خدمتگزاری عاشقانه و هنرورزی صادقانه را بر نام و نان ترجیح دادند ندارند.

ای دریغ از عمر رفته ای دریغ.....

آه...، اگر دانه نبود،بوته و باغ نبود..

آه، اگر

انیس و مونسی نبود

بوی مهربان

نرگسی نبود

وکسی راز

نمی گفت به شب

در این برهوت

ملال انگیز

به ستوه آمده از

تلخی ها

به چه دل

 می بستیم؟

به که

می پیوستیم؟

تمنا

بارها از دوست عزیزی که بدون اسم و آدرس و مشخصات برای من منت گذاشته و کامنت میگذارد

 تشکر نموده ومراتب سپاسم را بمحضرش تقدیم داشته ام لکن اینبار در لفافه ی تشکر از ایشان

 گلایه مندم چرا که خوش ندارم و این نوع ارتباط را در عین حالیکه همیشه بمن لطف و محبت داشته

 و دارند به هیچ وجه نمی پسندم و مجبورم منبعد بدون توجه به مطلب ارسالی قبل از خواندن

 مشمول عدم  تائید نموده حذفش کنم.بر این باورم برقراری و تداوم ارتباط  یکطرفه با کسی که

بهر جهت از معرفی خود چه در دنیای حقیقت و چه مجاز ابا داشته و سرباز میزندبه صلاح و مصلحت

هیچکدام از طرفین نیست و عاری  از لطف است.بهر حال از آنجا که تعهد اخلاقی و رسالت

انسانی دارم دستی را که با مهر و محبت و دوستی دراز میشود به گرمی می فشارم و هیچگاه

راسا سبب قطع روابط دوستانه ای که به سختی حاصل میشود و نگهداری و حفظ و حراست از آن

 از حصولش سخت تر است نمی شوم و برای یکایک دوستان عزیزم ارزش و احترام فوق العاده قائلم

ولی باید  اتکت و شناسنامه طرف مذاکره و مناظره و ارتباط بخصوص در فضای مجازی که هویت واقعی

 همدیگر را نمی شناسیم مشخص و معین باشد تا امکان پاسخگویی و حفظ حقوق و احترام متقابل

فراهم باشد در غیر اینصورت با عنایت به مسئولیتهایی که این نوع ارتباط ایجاد میکند و دینی را که

 موجب میگردد از سرور ارجمند ناشناخته که هر کجا هست خدایا بسلامت دارش استدعا دارم

 در ارسال نظر در بخش نظرات وبلاگ اینجانب اسم و آدرس و مشخصات خود را قید کند تا بنده 

 مجبور به حذف کامنت وی نگردیده و اسباب شرمندگیمان بیش از پیش فراهم نگردد. ایام بکام.

دوستان سیمرغ و قاف افسانه است.

لیلی زناز و حسن

طرفی نبسته است

دیگر زمانه ی مجنون

گذشته است

فرهاد نا امید به کنجی

نشسته است

شیرین عنان عشق و تمنا

گسسته است

خسرو ز بیوفایی

ایام خسته است

صید شب کمین

 از دام

رسته است

صیاد

رفته است

دلال عشق

دل بسته بر حباب

دلدادگان بر آب

از عشق؟

جز سراب!!!!!

نقشی نمانده

است.

 

ذخیره ی عاشقی

بیائید دعا کنیم خدا از عشق و دوستی امروزمان

سهمی برای فردا کنار بگذارد

نگاهی ،یادی،تصویری،خاطره ای

برای آن هنگام که فراموش

خواهیم کرد دیروز

چقدر عاشق بودیم

آدمی

فراموشکار است...

 

باز هم گلی به گوشه ی جمال نکونام.

ای دل غافل،کی شوی عاقل؟امروز علیرغم کار و باری که داشتم محض خاطر تماشای بازی تیم ملی

مقابل اردن خونه موندم .خوشحالم که بهر حال برنده شدیم اما بازی چنگی بدل نزد.بجز دقایق محدودی

از نیمه دوم خیلی بازی سرد و کسل کننده ای بود و از شیر بچه های دلاور این سرزمین اهورایی که

 همیشه خالق حماسه های ماندگار بوده اند انتظار بیشتری میرفت.شکست اردن اونم با یک گل

 راضی کننده نیست و نمی ارزید که کارم رو بخاطرش تعطیل کنم.البته قصد من ارزیابی تیم ملی با

سرمربی فعلی بود که در یک بازی رسمی و مهم و حساس چه بازدهی دارند و عیارتیم رو در سطح

دانش و اطلاعات خودم که از جمله علاقمندان پرو پا قرص و جدی ورزش بخصوص فوتبال هستم محک

بزنم.آخه اساسا اردن با تیم پر افتخار ایران قال قیاس نیست و فکر کنم در رنگینگ ۱۲۴ جهان قرار داره

و در سطح آسیا جزو تیمهای رده ۲ و ۳ است .بهر حال من که خونه موندم اما  اصلا و ابدا راضی نشدم

 و صرفا از گرفتن امتیاز بازی خرسند و مسرورم وگرنه بارقه ی امیدی در دل من و محتمل سایر علاقمندان

 و دوستداران ورزش خاصه فوتبال نتابید مگر اینکه به روزهای آینده و بازیهای بعدی دلخوش باشیم و

 بخود امید و قوت قلب بدهیم که بحول و قوه ی الهی روز بروز بهتر میشن. از افشین قطبی طی

 اینمدت چیز خاصی ندیدم که نشان از کلاس بالای مربیگری ایشان داشته باشه  و اگر از مربیان

کم توقع و بی ادعایی که در این مملکت زحمت کشیده اند کمتر نباشد به هیچ وجه بالاتر نیست

و الان این ۷ الی ۸ بازی که  بقول بعضی ها امپراطور در راس کادر فنی بوده بمراتب ضعیف تر از

 دوره ی مربیان قبلی  نتیجه گرفته است. خدا رو شکر که ستارگان با غیرت و کارسازی همچون

 نکونام و شجاعی و رحمتی و معدنچی و مجیدی و عقیلی و خسرو حیدری و... در این تیم حضور

 دارند و با جان و دل بازی میکنند و از خود مایه می گذارند وگرنه معلوم نبود در کشور عزیز خودمان

جلو تیمهای ضعیفی مثل اردن وایسلند و....نتیجه بگیریم.در بازی  با ایسلند و اردن جوان جویای

نامی پای در جای بزرگان نهاده و که با ۱۹ سال سن موثر و مفید بازی میکند و اگر اسیر حاشیه های

فوتبال نشود و از تمرین و ممارست و آموختن دست نکشد و بدستور مربیان و اهل فن و خبرگان ورزش

 گوش جان سپرده و قدر سلامتی و جوانی خود را بداند و در یک کلام اسباب بزرگی آماده کند میتواند

 جای مهاجمین افسانه ای تیم ملی که اتفاقا با سر آمد آنها علی دایی  همشهری هم هستند را

بخوبی پر کند و جوانی او مزیت  ارزشمندی است.امروز جای آرش برهانی مهاجم سرعتی و تکنیکی

استقلال در خط حمله تیم ملی خالی بود و ایکاش آقای قطبی دقایقی هم به این مهاجم کار آزموده

 و امتحان پس داده که چند دوره آقای گل لیگ برتر بوده است میدان میداد تا از همه ی پتانسیل

 موجود بهره برده باشد . بهر حال بعد از ناکامی فوتبال ملی در راهیابی به جام جهانی  درخشش

 وکسب عنوانی ارزشمند و درخور ملت بزرگ ایران در جام ملتهای آسیا  از اهمیت والایی بر خوردار

 است که همه با هم برای کسب عنوان قهرمانی این مسابقات معتبر در سطح قاره ی پهناور دعا

 نموده و برای کشور عزیزمان در همه ی عرصه ها بخصوص ورزش و علم و فن آوری آرزوی موفقیت و

 سربلندی داریم.

در حسرت چشمان تو من خواب ندارم...

 

  حضورت

از شمار

عمر

نمی کاهد

در اطلس خیالم

تو را جز

رویت جاری

عشق

چه بنامم؟

جز بر دیدگان

مشتاقم

کجا نشانم؟

 جز

بهار جاودانه

چه بخوانم؟

بی تو در

بهشت هم

قرارم نیست..

 

 

هفت شهر عشق..

بغل بغل ترانه و

سبد سبد رازقی

تلالو ستاره و

تقدس عاشقی

زلالی شبنم صبح

سپیدی و سادگی

آرزوهای دل کوچیک و غمگین پرنده ی عاشقی است که سپیده دم بهاری در

اوج پرواز بر فراز ابرها در انعکاس نور خورشید امتداد افق را در انتها و انحنای

افق لاجوردی طیف مه آلود رنگین کمان رویای دلپذیر  و لذت بخش رهایی و

 آزادی خویشتن خود را در هیبت و جلال هفت شهر عشق  نظاره می کند و

در جهت تقرب به هویت حقیقی خویش سیمرغ وار آنقدر اوج می گیرد که

بالهای زرینش در لهیب  پرتو انوار طلایی خورشید شعله ور گردد.آنجاست

که در مدار مداوم کائنات با ملکوت همنوا گردیده و سپیدتر از روشنایی صبح

صادق و با شکوه تر از اصالت عشق با سرخی شفق در می آمیزد و لحظه ای

چند بر لوح کبود نقطه ایست سپس در گذار لحظه به طرفه العینی  هیچش

 نماند. این رمز ماندگاری و وصل به حقیقت مطلق و ذات اقدسی است که

منشاء فیض هستی و راستی و راه رستگاری است که از چشم اغیار و

 جسم ناپاک مستور است.شرح نیل به حقیقت مسلم و لایتناهی هستی که

مرحله ی فنا فی الله است در قالب مثالی انسان که واجد صفات روحانی و

متعالی بیشماری است و از فرشتگان برتر و بحق در ردیف اشرف مخلوقات

قرار گرفته است مستلزم ادراک راز و رمز و فلسفه ی خلقت و طی مراحل کمال

 و سیر و سلوک در وادی خوف و رجاء و شور و شوق و شعور و معرفت است

که بنده عاصی را بر آن اشراف و ادعایی نیست لکن بر آنم  که مراد خویش جویم

و دست از طلب ندارم تاکام من بر آید/ یا تن رسد به جانان یا جان ز تن در آید...

 

باز باران با ترانه....

لطف باران

یاد یاران

زنده کرد

چهره ی

گلبوته ها

تابنده کرد

آبی چشمان دریا

مست عشق

در نگاه اطلسی ها

خنده کرد

عطر سوسن

دشت را

در بر گرفت

طایر اندیشه

بال و پر گرفت

داستان عاشقی

از سر گرفت

روح باغ خسته

ازغم

شاد شد

کلبه ی ویرانه ام

 آباد شد

روزگار خشکسالی ها

گذشت

باز باران

بر حریر

دل نشست..

 

 

 

 

سپاس

در این مجال از ذهن خلاق و وجود ذیجود دوست عزیزی که بدون نام و نشان

نقش بارز خویش را در دنیای مجازی به منصه ظهور رسانده ودر این نقش آفرینی

سترگ بی پیرایه آگاهی می بخشد صمیمانه تشکر میکنم.نمیدانم کیست و

 کجاست لکن نظاره ی چشمان تیزبین و کرامت دستان سخاوتمندش را بوضوح

احساس می کنم.ما به ازای شور و شعفی که  مهربانی خردمندی وارسته بمن

ارزانی میدارد چیست؟به گمانم هیچ ما به ازای مادی نداردو نمی خواهد مضافا

که عطای اجر و پاداش معنوی که در خور شان و مقام و بزرگی بزرگان است

 از دست ناتوان من ساخته نیست . بدیهی است عنایت و لطفی که از چشمه ی

 مهر و محبت و دوستی می جوشد نیازمند تقدیر و تشکر و امتنان من نیست

لکن حسب وظیفه بدین طریق که جز آن ممکن و میسر نیست از مساعی

اندیشمندانه و راهنمایی و ارشاد بیدریغ دوست عزیز نادیده و گمنامی که به

 بنده عنایت خاص دارند عرض سپاس و تکریم و تشکرداشته باشم.امید که

 در گذر ایام  پرده فرو  افتد و توفیق جبران خوبی خوبان فراهم گردد.

 

از چشم ستاره که بنگری...

 

 

کودک شب

در حصار خانه ها

تنهاست

محفل شب زنده داران

در پناه ماه

 سفیر مهربان

غمگساری

گرم و پابرجاست

شاهد

این مدعا

خورشید صبح روشن

فرداست

آسمان در

دیدگان مست شب

زیباست

بانگ نوش و

قهقه ی مستانه ی

دردی کشان

برپاست

ای دریغا

عشق بی معناست

عاشقی رویاست

کودک شب

در حصار خانه ها

تنهاست...

 

 

 

ن والقلم و ما یسطرون...

 

                  زندگی

 

                    آب

                 

                 روان است

 

              روان می گذرد

 

               هر چه اقبال

 

                من و توست

 

                همان می گذرد

 

خیلی وقت ها احساس واقعی و حس

 

درونی ام در واژه و کلام نمی گنجد.

 

مثل همین الان.با این وجود نوشتن

 

برایم مثل زندگی زیباست پس

 

می نویسم تا با استعانت از لذت نوشتن

 

سنگها و صخره ها را در نوردم و در

 

و در واهه های پر از نور و خو شبختی

 

اندیشه و قلم دمی بیاسایم...

زندگی زیباست کو چشمی که زیبایی ببیند...

در شعاع

 آفتاب

 محو غنچه ی گلی

رمیده از

خزان

به کوچه باغ

خاطره ها

پرواز می کنم

 جوانه های آویخته در باد

شکوفه های پرپر

رویش صنوبر

 بهار و

چشمه و

جنگل

در گذرگاه خیالم

نقش می بندد

باور میکنم که

زندگی آینه ی

خاطره هاست

رنج دیروز و

غم فرداهاست

قصه ی بزم دل آرام

شب یلداهاست

زندگی باغچه ی

رویاهاست..

 

 

 

 

 

 

 

سفر زندگی...

 

عزیزان زندگی پر از فراز و نشیب است.مهم این است که تسلیم

 و خسته و نا امید نشویم و در مسیر رسیدن به آمال و آرزوها

تا سر حد ممکن تلاش کنیم و بخواهیم و از شکستها و ناکامیهای

مقطعی نه تنها دلگیر و سر خورده و مایوس نشویم که بعنوان تجارب

 گرانبها چراغ راه آینده نمائیم.چه بسیار کسانی که با اولین ناکامی

از مدار زندگی خارج شده و تسلیم جور روزگار و جبر زمانه گردیدند

حال آنکه با کمی مداومت می توانستند موفق و پیروز شوند و علتش

 این بوده که به خودشان و توانایی هایشان ایمان نداشته و در واقع

خواهان در آغوش کشیدن شاهد موفقیت نبوده اند.یعنی به معنای

واقعی کلمه نمی خواسته اند که پیروز وکامیاب باشند.وقتی مقاوم

 باشیم و در مقابل شرایط تسلیم نشویم هر چند سرعت گامهایمان در

مسیر زندگی بالا نباشد با آهسته و پیوسته رفتن نیز میتوان به مقصد

رسید اما گاهی تند و گاهی آهسته رفتن  برای طی مسیرسخت و

پر سنگلاخ زندگی روش مطلوبی نیست.زندگی یک سفر است لذا 

حتی اگر پاهایت زخمی  و کوله بارت پر از مشکلات و گرفتاری و معضلات

باشد و اگر پیوسته و مداوم به مسیر ادامه دهی و از موانع و سختی ها

 و رنج و مصائب هراسی بدل راه ندهی کامیاب و موفق خواهی بود .

 علاوه بر آنچه گفته شد مهمترین نکته این است که بدانی به کجا خواهی

رفت و هدف و منظور و مراد و مقصود کجاست همین و بس...

باغ آرزوها

کاش پرنده بودم و هر شب به دل آسمون پر میکشیدم و مهمون ناخوانده ستاره ها

 میشدم.ابرها را برای باریدن تشویق  و تحریک میکردم.اگر تحریک و تشویقم سودی

 نمی بخشید و بحرفم  گوش نمیدادند شبهای بعد تهدیدشان میکردم که آفتاب

عالمتاب پشت پرچین سیاه شب طناب دارشان را می بافد. سینه ام را از لبخند

 و بهار و عشق و دوستی و مهر و محبت و وفا و صمیمیت و صفا وهمه ی

 واژه هایی مقدسی  که امانت  آسمانند و در ازدحام کلمات و جملات روزمره

به فراموشی سپرده شده اند و زمینیان قدر و منزلتشان  را نمیدانند پر میکردم

 ودر هر نوبت پرواز به آسمان باز میگرداندم.برای ستارگان و ماه و ابر و خورشید به

 وسعت گیسوان افشان دریا و درخت به زبان پرندگان شعر و ترانه می گفتم و

آواز رهایی می خواندم.افسوس که پرنده نیستم و لاجرم جز تحمل تلخی و مرارت

 تحمل فاصله ها دستم بجایی بند نیست.شاید درک تبسم گلهای وحشی و

نوشیدن صدای کبوتر و شمیم عطر نسیم و تماشای جوشش چشمه ها و

 نهرهای زلال تا حدودی از اندوهم بکاهد.صدای طبیعت صدای عشق است.

عطر دعا و شکوه ایمان وصلابت آسمان لاجوردی غروب و آبشاران غم را از

چهره ی هر صاحبدلی می زداید و عطر ملکوت در طلوع امید بخش خورشید

  جوهره ی وجود  آدمیان را جلا می بخشد و و دشت سخاوتمند دلهای

 مشتاق حق و حقیقت و راستی را در کوچه باغ بی انتهای سپیده به آرامش

 پیوند میزند.عطرنرگس و شقایق و ذنبق و لاله و ریحان و بنفشه و مریم و خاک و

 ترنم باران و رنگین کمان رویایی  عشق  فرشتگان خدا را مسحور  تحسین

 و تعریف و حمد و سجده و ستایش و سپاس  دلدادگی در سکوت وهم انگیز

سحرگاهان می نماید و من از دریچه ی فروغ دیدگانم چکاوک غمزده و

 باغچه ی تشنه و خزان زده را مینگرم  که از منظر نگاه محزونم  در خیال

 بارقه ی امید بهار وصل و لطف و مرحمت آفریننده ی بهار و من و تو و گل و

گیاه و پرنده و چرنده و آسمان و زمین و فرشته و ابر و ستاره و باران و هر

 آنچه است که در وهم نگنجد و در خیال ناید.

من از نهایت شب حرف می زنم...

 

در غروب اندوهبار

پائیزی

نومید از

زمین و زمان

با دلی پر حسرت و

تنی خسته

کوله بار صبوریم را

بدوش می کشم

می خواهم

 به تهنیت مرگ

در تیرگی مبهم افق

گم شوم، اما

در بی نهایت احساسم

دلهره ای عمیق

جاریست

دلهره ی عبور از

دالان متروکی که 

از نور آفتاب و

شکوه مهتاب

تهی است

بروم یا برگردم؟

ماندن خیال

باطلی است...

در جنگل چشمانت گم شده ام.

 چشمانت

میعادگاه حضور

بی زوال

ظلمت است

میعادگاه

شرم و شکوه و راز

  لحظه های تب آلود

 سرمستی است

میعادگاه

غم و شادی

آئینه شکسته در

زلال اشکهاست

تو در

 چشمان من

 چه می بینی؟

چه می خوانی؟

فریاد رسی می جویم...

 

 در این حوالی

کسی بیدار نیست

من اگر بیدارم

بیمارم

 تا به اعتبار شب

سیاهی را

در بیقراری لحظه ها

فریاد کشم

 مگر در این دیار

یاری

غمگساری

بر شکیب دردم

بیابم

وای من اگر

رنج کهنه ام را

فریاد رسی نباشد...

 

من اینجا سخت تنهایم...

 

من اینجا در انتظار

آمدن فصل عشق

 تنهایم

ترا پیوسته می خوانم

کجایی

جان جانانم

جز تو

کسی مرا

با گل و عشق و

 بهار و آفتاب

آشتی نمی دهد

هرشب

خواب تو را می بینم

و عشق را

بر ماسه های

نرم ساحل

به تصویر می کشم

و خسته و وامانده

از فراقت

شعر می سرایم

دیگر زمان هجر و جدایی

گذشته است

در کوچه باغ دلم

پرواز کن...

 

 

 

 

فصل سرما

یواش یواش بخاریها از پستو بیرون کشیده میشن و لباسهای گرم آماده

ومهیای نبرد با سوز سرما کمدها و گنجه ها خارج شده و تکاپو برای

 خرید چکمه و چتر و پالتو و کاپشن و بارانی و هرآنچه  ضد سرما است

آغاز میشود.عده ای خوشحال و شاد برای اسکی و تفریح و بازیهای

 زمستانی شال و کلاه میکنند و عده ای نگران و مضطرب سقفهایی که

چکه میکنند و هزینه دوا و دکتر بیماریهای که در فصل سرما شدت

میگیرند و گرمای خانه ی محقری که اگر چه با یک بخاری کوچک گرم

میشوند اما همین را هم ندارند.شاید فکر کنید زیادی سخت گرفته ام اما

آنچه عرض شد عین واقعیتی است که چه بسا افرادی از ما آنرا با

گوشت و پوست خود لمس کرده و به عینه دیده باشند چرا که تعداد

جماعت دوم بمراتب از گروه اول که لذت بازی و تفریحات زمستانی

را به انتظار نشسته اند بیشتر است.میگویند فصل سرما فصل محبت

 است و آدمها رو بهمدیگه نزدیک میکند تا از سوز سرما در امان بمانند

هوای سرد اگر چه تن ها و اجسام را سرد میکنه اما دلها رو گرم میکنه

چهره ها رو بشاش میکنه و صورتها رو سرخ نگه میدارد. در فصل سرما

نیاز نیست صورت خود رو با سیلی سرخ کنیم.همه بنوعی گرفتارند یکی

 دنبال خرید چوب اسکی نو و اعلاء بازارهای خاص فرنگ و شمال شهر

را در مینوردد و دیگری برای خرید اقساطی بخاری دست دوم در پائین

شهر سرگرم است.ایکاش آنها که دارند هوای آنهایی را که ندارند داشته

باشند.مثلا اگر جماعت اول اندکی از تفریحاتشان بکاهند قطعا دیگری از

درد چکه کردن سقف رها میشود.ایکاش در خلال خرید چند دست لباس

زمستانی مارک دار با برندهای متنوع و معروف به فکر آنهایی که ندارند

 افتاده یکدست لباس گرم معمولی و بدون مارک هم برای مستمندان

ندار و شرافتمند بخرند. اما مواردی هم وجود دارد که همت و همراهی

هر دو گروه را میطلبد و فراتر از منافع و مصالح شخصی است و حفظ

سرمایه های عمومی را شامل میشود.مثلا باید هر دو گروه از اسراف

پرهیز نموده و در بهره مندی از نعمات صرفه جویی نمایند و از مصرف

بی رویه و خارج از عرف و ضابطه اجتناب نمایند تا دیگر هموطنان دچار

کمبود و تنگنا نشوند.در اینصورت هم هوای سرمایه ی ملی را دارند و از

آن محافظت نموده اند و هم هوای جیبهایشان . گروه دوم برای این ذکر

گردید که در امر مهم حفاظت و حراست از سرمایه های مادی و معنوی

 کشور همه افراد و اقشار ملت به یک میزان مسئولیت دارند و بین

 فقیر و غنی و زن و مرد و پیر و جوان و...هیچ تفاوتی نیست.در فصل

سرما با دقت و وسواس بیشتری باید الگوی مصرفمان را اصلاح نمائیم

و در بهبود شرایط اجتماعی و نیازمندیهای عمومی با همدلی و همراهی

بیش از پیش کوشا باشیم. رعایت این مهم هم منفعت شخصی بدنبال

دارد و هم به منافع عمومی لطمه ای وارد نمی آورد. باقی بقایتان..

 

دل نوشته

بامدادی از بامدادانی که لیل و نهارش یکسان است و نیمی لیل است و نیمی

نهار و نمیشود مرزی برایش قائل شد مشغولم به نگارش سطوری که بر خلاف

نگارنده و خواننده ماندنی است.آنچه قصد بیانش کرده ام احساسی است که

هنگام آمدن به نت دارم.کمتر پیش می آید فقط به سر زدن وخواندن وبلاگ

دوستان اکتفا کنم و بروم.معمولا حضورم با آپ جدید همراه است و اگر سرحال

باشم و مجالی دست دهد به یکی دو پست راضی نمیشوم ضمن اینکه

سعی ام بر این است حتی الامکان محضر مدیران محترم و محترمه ای که

به وبلاگشان رجوع میکنم عرض سلام وادب و احترامی داشته  و از مساعی

ارزشمند و همت و تلاشی که بخرج میدهند تقدیر و تشکر بعمل آورم .

بهر حال عزیزانی که با تحمل رنج و زحمت علیرغم همه مشکلات و گرفتاریهای

روزمره در ترویج و گسترش ارتباطات مجازی سهیم بوده و فعالانه موجبات

 رونق و پویایی حوزه ی فکر و اندیشه و تبادل و تضارب آراء  و افکار را

فراهم می آورند شایسته ستایش و تکریم و تشویق اند.در طول شبانه روز

هر فرصتی ولو اندک را مغتنم شمرده و پا به دنیای وسیع و لایتناهی نت

میگذارم تا بدور از تنش ها و چالشهای ملال آور و شلوغی وترافیک ودود و دم

 و هیاهو ی فرساینده و آلودگیهای مخرب دنیای واقعی با خاطری آسوده از

دریچه ا ی کوچک اما پر رمز و راز پا بدنیای شگفتی بگذارم که بر خلاف قرینه اش

موجب آسایش است و میشود در سایه سار باغ سبز اندیشه ی دوستان

گشتی زد و فنجانی قهوه نوشید و لختی آسود.برای من حکم میهمانی و

تفریح مفرحی دارد که با وجود مدعوین متعدد و بیشمار خلوت است و میشود

در سکوتی رویایی با خیل حضار اختلاط و تبادل نظر کرد و در اندک زمانی به

 گوشه و کنار تالار پذیرایی سرک کشید و از حال و روز میزبان و مهمان و

  مهتر و کهترکه ازاقوام و اجناس وگروه و نژاد و رنگ مختلف می باشند صرفنظر

از فرهنگ و دین و عقیده و مرام و مسلک آگاه شد و گفت و شنید و خندید و

 خنداند و گریست و گریاند و کسی را به کسی کاری نیست و لزومی به شناخت

 و اطلاع  ازهویت و اسم و آدرس و اصل و نسب طرفین گفتمان نیست و تعاملی

دوستانه بدون جنگ و درگیری و دعوا و مرافعه و کشمکش شکل میگیرد وکه

بسیار شیرین و لذت بخش است و چنانچه الزامات و مناسبات و ظرفیتهای خاص

 فضای مجازی مد نظر قرار گرفته و اخلاق حرفه ای توسط مهمانانی که ضرورتا

 کاربر خطاب میشوند رعایت گردد زمینه ها ی تعالی و پیشرفت همه جانبه در

ابعاد مختلف و جوانب متکثر غیر قابل احصاء در انواع گرایشات ذهنی و تعلقات

و تجملات و علایق و سلائق گوناگون فراهم بوده و هر سلیقه ی مشکل پسندی را

راضی می نماید . بعبارتی شهر فرنگی است که هر بیننده ی مشتاقی  را

شگفت زده و مبهوت نموده و بدون تبعیض و رانت و ترجیح دارا و ندار و سیاه و

سفید و زشت و زیبا و غیره و ذالک از مواهب و امکانات خود بهره مند مینماید و

نیازمندیها را در اشکال و ابعاد گوناگون و متنوع پاسخ میدهد.سالها پیش وقتی

با راهنمایی و زحمت قابل تقدیر دوست عزیزی که خدا خیرش دهد و بر عمر

پر بارش بیفزایددر کنار عالم واقع با عالم زیبا و رویایی حاضر آشنا گردیدم

و با همت بلند و دست توانای  ایشان وبلاگم را راه اندازی نمودم به وی گفتم

احساس کسی را دارم که نهالی ثمر بخش را درکانون هستی کاشته ام که

محدود و محتاج به زمین و جغرافیای طبیعی نیست و بدون نیاز به آب و دانه و

 خاک توسط کائنات حفاظت میشود. فقط برای رشد و نمو باغبانی کوشا و دلسوز

میخواهد تا بتواند آنرا از گزند آفات و حوادثی که ممکن است او را به ورطه ی

 زشتی و پلشتی  و رذالت بکشاند حفظ و حراست کند وبدون هراس از

 خشکیدن و بی ثمری از خرمن اندیشه ی حاصل از شکوفایی درخت ،

خوشه خوشه و بغل بغل معرفت و مهر و دوستی و عشق و امید برداشت نماید.

جهت اجتناب از اطاله کلام تا فرصتی دیگر به همین مقدار بسنده می شود.ایام بکام.

 

کجایی یار محبوبم؟

 

نه اینجایی

 

نه آنجایی

 

کجایی؟

 

نهادی بر دلم

 

داغ جدایی

یاد ایام

 

ای عکس

 

نشان روی ماهی بودی

 

بر تازه جوانیم

 

 گواهی بودی

 

من پیر شدم ولی

 

جوانی تو هنوز

 

افسوس رفیق

 

نیمه راهی بودی

امید وصل

 

در آرزوی دیدار

سالها انتظار کشنده و

 شیرین

از پی هم گذشتند

این سالهای دراز

هر بهارمرا

نوید بهاری دگر داد

درعبور فصلها

بهار شورانگیز

کی میرسد از راه؟

با من بگو

تا در پس سالها

چشم انتظاری

سفره ی رنگین

عشق را

در پهن دشت هستی

بگسترانم و

همراه با نسیم

سرخوشانه

آواز شادی

سر دهم .

 

 

 

 

 

در مسیر زندگی

 زندگی برای یکی شیرین و برای دیگری تلخ است.برای یکی آرامبخش و

برای دیگری ترسناک است.برای یکی عین واقعیت است و برای دیگری

تخیل و وهم آمیز و البته همه این اوضاع برای آنهایی که گفتم ثابت نیست

 و بسته به شرایط و اوضاع و احوال و محیط و سن و جنس و از همه

 مهمتر گذشت زمان تغییر میکند و میشود گفت هر لحظه به رنگی بت

عیار عیان شد،دل برد و نهان شد.الحق که گردابهای تیره و مرگبار زندگی

ترسناک است و تاملات و مواهب و نعمات و نغمات و شکوه و عشق و

زیبایی مسحور کننده و شیرین و آرامبخش و آسیاب زندگی به نوبت است

 و اینطور نیست که همیشه بر وفق مراد باشد.کلا سیر زندگی و حیات

 مهیج است و سر در گمی و ابهامش ناشی از عدم امکان پیش بینی

داستانی است که در روایت جزء جزء آن هر کس برای انجامش تعبیری

 و تفسیری دارد و عجیب اینکه هر از گاهی از سر اتفاق مطابق میل

 پیش میرود اما همیشه یک جور نیست.تفاوتهای زندگی از دید هر کس

کاملا مشهود است و برای هر کس بنوعی خاص جلوه میکند و هرگز

 مشابه نیست.بهر حال پیچیدگیهای ساختاری زندگی  امری اجتناب

ناپذیر است.جذابیت هایی که برای من دارد شاید برای شما دافعه باشد

 و همینطور برعکس.آیا با همه این بی ثباتی و سرگردانی و سردر گمی

 به مقصد میرسیم و مقصدکجاست و چه میشود و آنهایی که نمیرسند

تکلیفشان چیست رازی است سر به مهر که بشر را یارای درک و فهم

 و گشودن آن نبوده و نیست و بیشتر به فسون و فسانه میماند.

در حقیقت ذهن و اندیشه ی ما در جایگاه مخلوق ظرفیت محدودی دارد

که در حوزه معرفت  فلسفه ی هستی کماکان معطل و معلق است .

بشر تاکنون در شناخت خودش عاجز مانده و ابعاد وجودی خود را بدرستی

 کشف نکرده و به توانایی های خود آگاه نیست و هویت خود را

نمی شناسد این هویت معلوم موضوعی عرفی و قراردادی است

 اما آن هویت خدادادی  که انسان را به حقیقت ربط و پیوند میدهد

مجهول است و در حوزه معلومات بشری نمی گنجد وبرای دست 

 یافتن به رمز و راز سرنوشت محتوم راهی دراز در پیش است تا

 در مواجه با ناشناخته ها پی به  متعلقات و محسوسات و ممکنات

 ببریم.تاریخ بشریت گواه روشن ادعای بنده است.

ما به هم محتاجیم...

 

سلام یاران همدل. مجازا در رابطه با این موضوع که آیا ما متعلق به یک طبیعت و

فرهنگ و محیط جغرافیایی خاص هستیم که نامش وطن است یا نه اساسا

 به هیچ حد و مرزی محدود نیستیم و تعلق و وابستگی نداریم با دوستان عزیز

ومهربان اختلاف نظرداشتیم و مباحثات ومناظراتی هم صورت گرفت.ضروری

دیدم جهت مزید استحضار دوستان بعرض برسانم در شکل گیری شخصیت و

تعلقات خاطر و فکر و ذهن و اندیشه  جوامع انسانی فاکتورهای زیادی دخیل بوده و

 طبیعت و محیط نیز قطعا به نوبه خود اهمیت والایی دارند. ما در واقع یک وطن

بیشتر نداریم.آن هم جایی است که می شناسیم،به آن تعلق داریم،زندگی میکنیم

مامن و ماوای  رنج و درد و غم و شادی و سرور و رشد و نمو ما بوده است و البته

خودمان هم انتخابش نکرده ایم.بهر حال زندگی در این اقلیم را شرایط خاص و

 مقتضیات تاریخی که متاثر از عوامل متعددی است بوجود آورده است و به باور

والدین و پبیشینیان اینگونه مقدر بوده است اما همدلی و همدردی و دوستی و

عشق و خدمت و حفظ حقوق و احترام متقابل به همنوعان محدود به حد و مرزهای

 قراردادی نیست و انسانیت انسان حکم میکند که مهر و دوستی و ایثار وبرادری و

برابری را ترویج و تکثیر کنیم و برایش هیچ محدودیتی قائل نباشیم.اگر چه ما بدوا در

انتخاب وطن آزادی و اختیار نداشته ایم لکن این موضوع  را نمیتوان دلیل بی مهری و

بی میلی به مام میهن دانست چراکه هرگاه عشق و علاقه ای نباشد عواطف رنگ

 میبازند و در مرحله گذر از تعلقات به همین سادگی و آسانی هم نیست.خیلی از

اتفاقاتی که پیرامون ما واقع میشود  مستقیم یا با واسطه  بر زندگی ما تاثیر دارد

در احاطه ی ذهن و روح ما  قابل پیش بینی و پیشگیری  و تغییر نیست و از اراده و

 اختیار انسان خارج است.همه این اختلاف نظرها از آنجا نشات میگیرد که انسان

 موجود کنجکاوی است که بسته به شخصیت وجودی افراد شدت و ضعف دارد.

بعضی ها برای یک وجب از خاک مقدس وطن خون میدهند و عاشقانه دوستش

دارند و بعضی ها به این آب و خاک تعلق دارند اما کشور دیگری را دوست دارند و به

سرزمینی دیگر عشق میورزند و حاضرند برای رسیدن به عشقشان خیلی چیزها

را از دست بدهند.این موضوع در همه جای دنیا و بخصوص کشور عزیزمان ایران

بوضوح و وفور قابل ملاحظه ومشاهده است.شاید شیوه ها متفاوت باشد امادر

اصل موضوع فرقی نبوده و فی النفسه یکسان هستند.تا مجالی  و مقالی دیگر

 خوش و خوب و خرم باشید.

 

 

چراغ رابطه ها خاموش است....

 

بعد عمری که

ز هم بی خبریم

ناگهان از بر هم

میگذریم

وندیدیم انگار

آسمان نزدیک است

نشنیدیم انگار

(در عفو لذتی است

که در انتقام نیست)

ما هر دو از هم ایم

فرزند آدمیم

دلخسته از غمیم

ز درد می نالیم

به خویش می بالیم

من میگذرم از تو

تو میگذری از من

من بی خبرم از تو

توبی خبری از من

دیریست که ای رفیق

از شهر سبزعشق

حدودی نمانده است

بلبل به باغ حسن

سرودی نخوانده است

زندگی جاری نیست

دوره ی یاری نیست

رسم غریبی است نه؟

عصر عجیبی است نه!!؟

دستت بمن بده

دست مرا بگیر

بیچاره شد دلم

در دام غم اسیر...

 

 

 

 

من گلی را دوست میدارم که در گلزار نیست...

 

سلام یاران. راستش این پست را سحرگاه ماضی نوشتم اما متاسفانه

امکان ثبت فراهم نشد. لذا مرهون آغازین دقایق شور انگیز بامدادی 

   شعله ی لرزان شمع سوزان دل عشاق سرگردان را به شهادت  

  طلبیدم  تا دیگر بار شکوه وجلال قلم را بر قله ی رفیع معرفت به

تماشا نشسته و شور و شوق و بی پروائیم را در مسلخ عشق گواهی

نماید...مهربان یار دلنوازم،بهانه ی حضور سحرگاهیم در محفل دلدادگی

عرض سلام و ادب و احترامی است از حنجره ی زخمی تغزل و سینه ی

سوخته از آه و ناله و اندوه آرزوهای بر باد رفته...اگر به احساس پاک و دل

غمناک عاشق مجنونی که تو یارش هستی تردیدی بدلت افتاد بی پرواتر

 از همیشه با سنگ صبوریت شیشه ی نازک و بلورین دل غمناک از

 تنهائیم را بشکن و خنجر از نیام برکش و با قساوت تمام قلبم را بشکاف

تا ببینی از خون سرخی که جاری میشود نام سترگ تو نقش می بندد

و بشنوی که در هر تپش نام بلندتو را زمزمه میکند.این دل نوشته  را در

اوج شور و شیدایی بر روی لطیف آخرین گلبرگ بجا مانده از گل سرخ

عاشقی، برای تو می نویسم.تو ئی که سخاوتمندانه لحظه لحظه ی

عمرم راجلوه ای از نور و روشنایی بخشیدی و حیات جاودانم دادی.

   هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

                                 ثبت است بر جریده  ی عالم دوام ما

ای نازنین ،

دلم را داده ام از دست در عشقت به آسانی

                       تو را تا بی نهایت دوست دارم هیچ می دانی؟؟؟؟؟

عزیزم،

اگر من شاعرم شعرم تو هستی

                         و گر من عاشقم،عشقم تو هستی

اگر من یک کتاب کهنه هستم

                         بدان زیباترین برگش تو هستی

نگارا،

ز شوق فیض دیدار سحرگاهی

                           چه بنویسم؟؟نمیدانم......

براه تو فدا شدن اونی که نمیشه خسته منم من

 تو جاده ی رهایی و عشق و وفا اونی که نمیشه خسته منم من..

محبوبم، با نهایت عشق و شیدایی و محبت و صدق و صفا ،صبوریت را

می ستایم و مهربانیت را ارج می نهم. تو با روح بلند و آسمانیت

کج خلقی و قدر نشناسی ها  و بدی هایم را ندیدی و عاشقانه

 دوستم داشته و داری من نیز بیش از ظرفیت انعکاس در واژه و

زبان و بیان دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت آنچنان که در

وهم نگنجد.اکنون در مجال آخرین جام مشتاقان وصل دوست،دم را

 غنیمت شمرده، شکوه عشق دیرین و حسن و ملاحت یار شیرینم

 را در قالب فریادی رسا از اعماق دل دردمندم نثار مقدم جانان کرده

 و با نهایت افتخار اقرار میکنم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

 دوست دوستت دارمممممممممممممممممممممممممممممممممم

دوستت دارم ای سیاهی شب/ چونکه همرنگ زلف سیاه یار منی

                        چونکه همرنگ روزگار منی

 

 

 

رویای خیس...

 

ای شاه بیت شعر بلند جوانیم

              کی میشود به فصل بهاران بخوانی ام؟

باران من!ببار که در این کویر داغ

            خشکیده است ریشه ی سبز جوانی ام

شوق لطیف یاد تو در من جوانه زد

                        یعنی که من شبیه توام،آسمانیم

در اشک ریز نیمه شبم بی تو بارها

                       لکنت گرفته زمزمه های نهانیم

           جانا دریغ که خسته ام از انتظارها

            بر دولت شکوه  دلت بی نشانیم.

 

بسوخت جان که شود کار دل تمام و نشد...

 

ای دریغ

شب هم با ما سر

سازگاری ندارد

بخود نیامده

روزی نو است و

روزی از نو

برای ما که

سهمی از خورشید

نداریم

شب

اگر چه بی مهتاب

لطفی دگر دارد...

 

بی حضور خم ابروی تو من خوابم برد/سیل طوفان غمت آمد و من آبم برد.

 

هستم اگر میروم

گرنروم ،نیستم

سلام.سلامی چو بوی خوش آشنایی

                                 بر آن مردم دیده ی روشنایی

در اوج دلتنگی  رها از همه ی تعلقات و دلبستگیهای زمینی

 به عزم سر کویت پر میکشم .تشنه کام جام مستی بخشی

هستم که ارمغان لطف بی بدیل توست.سروش الهام بخش

رهایی را نوشیدم و قفس تن را شکستم تا همراه و همدل با

 تو به باغ سبز آرزوها بال گشودم.آری جلوه ای از شگفتی اعجاب

برانگیز نگاهت کافی است تا مرا هوایی کند . دریغ که درک عظمت

 و حقیقت مقامت بسادگی میسر نیست. دلی که بیادت نباشد و

دیده ای که تو را نبیند به چه می ارزد؟بی گل رویت دو جهان را به

هیچ نستانم.در گذر روزهای پر ملال اگر مجال دیدار دست ندهد

چه باید کرد؟همه ی آمال و آلام و آرزوها را به ساکنان برکه و تالاب

می بخشم و از دنیایی که پلشتی و زشتی و رذالت معیار ارزشهای

 دروغین و مفهوم  فریبنده ی والایی و عیار سنجش دانایی است

به زلال باران و خلوت یاران پناه میبرم .در گستره ی لایتناهی سپیدی ها

از سیاهی می گریزم و در طلبت همه عالم را به طالبانش وا میگذارم.

آیا شکوه رازناک بنفشه ها با فلسفه ی هستی و حیات و ممات مرتبط

است؟نمیدانم ایده آلیسم و اصالت اندیشه وتحریر خیال و تحکیم وفاق

در تمامیت خواهی و کبر و ناز و غرور فرزندان این کره خاکی چه میزان

تاثیر گذار است اما من برآنم تا با رضایت  تام و تمام و طیب خاطر و

 سلامت عقل و صحت نفس و دون الاکراه و الاجبارهمه ی هست و

 نیست و دار و ندارم را در معامله ای پر سود با تارزلف نگار دلفریب

 سودا کنم و بدون انتقام و انزجار از جبر زمانه و کج مداری روزگار به

 نفع خویشتن خویش از حق مسلم انتخاب آنچه جاودانه می پندارمش

 بهره ببرم و این حق را برای کسانیکه مثل من حق را گرفتنی یا بر

خلاف من خریدنی و دادنی میدانند نیز قائل باشم.وقتی می بینم احدی

از همنوعان مصرانه خود را معیار و دائر مدار همه چیز جهانی که پیش از

 مابوده و بعد از ما نیزخواهد بود فرض میکند و برای این خودخواهی

 استدلال و استناد واستقرائی دارد که بطلان و بهتان و بی اعتباری

 و فلان و بهمان آن حتی برای خود شخصی که امر بر او مشتبه

 شده اظهر من الشمس و مسجل است اما با همه ی اینها از سر

کج اندیشی و بد اندیشی و آز و طمع شریکی برای خود متصور نبوده

و همه ی مواهب و مناصب و مراتب را تنهابرای خود میخواهد خنده ام

 میگیرد.خنده ی تلخی که از گریه غم انگیز تر است.عوام فریبی را

شاید بشود توجیه کرد اما خود فریبی را هرگز توجیهی نیست.

تک تک ما انسانها در مقابل خود و فرد فرد جامعه و تاریخ و روح بشریت

 و انسانیت انسان مسئولیم و اگر از سرگذشت طولانی و تجارب ذیقیمت

 طبیعت  و حقیقت هستی و بشریت پند نگیریم و از سطر سطر تاریخی

که برای ما به ثبت رسیده است نیاموزیم و از آنچه بر امثال ما رفته است

 درس نگیریم و جزء جزء مشاهدات و مرافعات و منازعات و مذاکرات و

مناظرات و مقررات و مقدرات  گذشتگان را در پرتو کل هستی چراغ

 راه آینده قرار ندهیم و در قبال آن احساس مسئولیت نکنیم جز حماقت

چه نامی میتوان بر آن نهاد که حق مطلب را بدرستی  ادا کند.

مثل اینکه خیلی حرف زدم و هنوز خیلی حرفها برای گفتن دارم اما با

عرض پوزش از محضر دوستان عزیز و صاحبدلان آگاه و اندیشمندان

 فرهیخته، متاثر از رنج و ملال و اندوه فراق یار تا مجالی دیگر الباقی را

فاکتور میگیرم و از خوف نرسیدن به نگار فریبا واژه ها و سطرها و

 نقطه ها و تامل ها و همه چیزهای دست و پاگیری که بخودی خود

 موجد خط و ضبط و ربط و حجم  و رتق و فتق وکشش و جهش اند

 را بهوای سبکبالی پریدن به کوی دوست به کناری نهاده سرخوشانه

بال و پر میگشایم. شما برای من دعا کنید من برای شما...

 البته در این معامله سود بیشتر نصیب من خواهد شد چون من یک

 نفسم و شما مجموعه ی متعالی آفاق و انفس .یا هو مددی فرما...

 

 

خوش آمدی باران...

 

 سلا م عزیزان جان.عارضم به حضور انورتان که بنده ی حقیر

به روح جاری عشق و لطافت باران و عطر خاک باران خورده و

صفای کوچه باغهای عاشقی بدهکارم.چرا که باران در بهار شعرا

 سخاوتنمدانه طراوت و زیبایی را به سراچه دل و دیده ارمغان آورد

لکن من آنچنان که باید و شاید حق رحمت و شکر نعمت را بجا نیاوردم.

بنده همان به که ز تقصیر خویش

عذر بدرگاه خدا آورد

ورنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که بجا آورد

بله عزیزان در راستای شکر رحمت الهی (باران) بر آن شدم شعری

ناقابل را به محضر مصفایتان تقدیم نمایم. امید که مقبول طبع لطیف

 و مشکل پسندتان قرار گیرد.مردم مهربان و حق شناس سرزمین

گرم و تفتیده جنوب همیشه تشنه کام نزول رحمت الهی هستند و

این چند ساله که در سراسر میهن عزیزمان ایران با بحران کم آبی و

خشکسالی مواجه گردیده ایم بارش زود هنگام مظهر رحمت الهی

 که مایه ی حیات است و در لطافت طبعش خلاف نیست بحمداله و

 المنه نوید بخش سالی پر از  برکت و رحمت و سرشار از نیکی و خیر

 و خوبی و خوشی و آبادی است و طراوت ونشاط و شادکامی و

 خوشدلی را به ارمغان آورده است.

ترنم باران نقره فام

رویاهایم را

تا بیکران افق

پرواز میدهد

ناودان خانه ها

با نوای باران

نغمه ساز کرده اند

 های و هوی باد

قصه گوی بزم عشق

قطره هاست

دیدگان منتظر

مست نغمه ی خوش باران

رقص  رهایی دانه ها را

به تماشا نشسته اند

و در سراچه ی دل

 ایزد یگانه را

شکر می کنند

صلا دهید

یاران 

خوش آمدی

باران.

 

 

 

 

 

دل ترا می طلبد ،دیده ترا می جوید...

 

محبوبم

درگوشه گوشه ی این خاک

رد ی زتو بیادگار مانده

بگو که فردا

از کدامین افق

طلوع خواهی کرد؟

از کدامین سو

خواهی وزید؟

به شوق دیدارت

از همین الان

قلبم شروع به

تپیدن کرده است

از همین الان

زلال چشمانم

ترا می نگرد

برای نوشیدن شهد کلامت

از همین الان

روزه ی سکوت گرفته ام

و برای جشن

حضورت

سرود عاشقی

می سرایم

درنگ جایز نیست

بشتاب.

از سر بی خوابی....

 

امشب بیخوابی زده بسرم و مثل بعضی شبا دل به دنیای مجازی بسته ام

تا درپیچ وخم کوچه های تو در توش خودمو گم کنم.بعضی ها عادت دارن تو

خواب راه میرن حالا بینم میشه من نیز همزمان با پیمایش کوچه های مجازی

بخواب روم یا نه؟البته میدونم که از این شانسا نداشته و ندارم دلیلشم اینه

که اسمم شانسعلی نیست.تو دوره زمونه ای که اسم و القاب هیچ تناسبی

با صاحب اسم نداره چه میشد منم نا متناسب با اسمم صاحب شانسی

اینچنین میشدم؟حتما شما نیز همچون من با افراد کچلی مواجه شده

 ایدکه  اسمش زلفعلی است یاکور است و عین الله است یا از باز کردن

 شاخ ملخ عاجز است و فتح الله است یا مادر زادی دستش فلج است و یدالله

است.همچنین در شهرت ونام خانوادگی دیده ام از خودش ظالم تر و بی انصافتر

نیست عدالت است و دروغگوتر و کلاش تر از خودش نیست راستی است و قس

علی هذا ...

خب این دنیای حقیقی بود دنیای مجازی که جای خود دارد و شما بیشتر از من

از دکان و بازاری که عده ای سوداگر و سودجو با عناوین و القاب فریبنده راه

انداخته اند و روز روشن سر خلق الله را شیره مالیده با ترفندهای مختلف

کلاهبرداری میکنند مطلعید و حتما در طول شبانه روز کامنتهای مختلفی از

ایشان دریافت میکنید که شما را به شراکت و سرمایه گذاری و درآمد زایی

دعوت میکنند یا از وبلاگ شما برای بازاریابی و تبلیغ کالا و خدمات دلالی و

 دروغین خود بهره می برند و چه بسا افراد ساده دلی که گول این شیادین و

شیاطین را خورده و بسادگی تمام سرشان کلاه میرود..امیدوارم این بیخوابی

من اگر برای خودم زجر و زحمت و سردرد و کسلی فردا را به ارمغان میاورد

برای عزیزان و دوستان هموطن سبب خیر شود تا اسیر مکر و فریب زالوصفتان

 خناس و دغلکار نگردند و هوشیاری پیشه سازند  و زیاد خوش باور و ساده دل

نباشند تا مورد سوء استفاده ی عده ای خدا نشناس ناجوانمرد قرار نگیرند.

توفیق روز افزون همه ایرانیان سرافراز و مهربان را در جای جای این کره خاکی

از درگاه رب جلیل مسئلت مینمایم. پیشاپیش لازم میدانم از روشندلان و معلولین

عزیز مادزادی وکم مو یا بی مو که محتمل مخاطبین این وبلاگ هستند پوزش

 طلبیده و یادآوری نمایم که در مثل مناقشه نیست و بنده خدای نکرده قصد

توهین و تحقیر نداشته و ندارم و موارد مطروحه صرفا در مقام بیان مصادیق

 و مثال بوده است وپر واضح است که ملاک و مبنای فضل و کمال وارج و

 قرب آدمی به داشته ها و نداشته های ظاهری نیست و قطعا به

 حسن نیت بنده ی حقیر واقف بوده و از بنده ی حقیر چیزی بدل نمی گیرند. 

ایام بکام..

 

 

بی تو سودا زده ی دشت جنونم...

 

فاش گویم که در

غیابت دوش

عاشقی را به ماه

بخشیدم

با غمت سرخوشانه

جنگیدم

با خودم کودکانه

خندیدم

آشیانم ستاره

 باران شد

دل و جانم فدای

 یاران شد

همدم برگهای

پائیزم

همچنان از ترانه

 لبریزم

 روزها بیقرار

مهتابم

شب برای سپیده

بی تابم

بی تو جانا

نمی برد خوابم.

 

 

سپاس

                     لم یشکر المخلوق لمن یشکر الخالق

سلام.به لطف دعا و ثنا و دل پاک و پر مهر

دوستان دریا دل و مهربان بحمدالله حال مریض

ما رو به بهبودی است و بهمین مناسبت،

آسمانم ستاره باران است

                               دل و جانم فدای یاران است

امید که توفیقی دست دهد در شادی و سرور

 عزیزان جبران مافات نمایم و اگر چه بنده را یارای

جبران حق یاری و همدلی و یاران عزیز نیست

لیک به فراخور توان اندکم شادمانی و نشاط و

سرخوشی و شادکامی ایشان را از درگاه ایزد

 منان مسئلت نموده و بر خود فرض میدارم

 همواره خدمتگزار و دعاگویشان باشم.در همین

مجال برای سایر  بیماران نیز شفای عاجل طلب

نموده و از پرسنل ساعی و کوشای بیمارستان

سلمان فارسی بخصوص سروران ارجمند و

 گرامی جناب آقایان دکتر رفیعی زاده و طلاچیان

و دوست بسیار عزیزم جناب آقای یزدان پناه که

همواره  قرین لطف و محبت  بیدریغ ایشان قرار

 داشته ام همچنین جناب آقای سادات سوپر وایزر

محترم اورژانس که در بدو ورود به جد بزرگوارش

متوسل شدیم و الحق و الانصاف در رفاه حال

بیماران از هیچ تلاشی فرو گذار نبوده و نیستند

و برادر کرمپور که ایشان نیز لطف و محبت داشتند

صمیمانه تقدیر و سپاسگزاری نمایم.بنده در این

چند روزه که احدی از نزدیکانم تحت درمان و

 بستری بود و سایر مواقعی که حسب موارد

مختلف  گذرم به بیمارستان سلمان فارسی

 که زیر مجموعه تامین اجتماعی بوده و تحت

مدیریت مدبرانه جناب آقای دکتر زارعی مدیریت

محترم درمان سازمان تامین اجتماعی وهمکاران

شریف ایشان اداره میشود جز خوبی و مودت و

 دلسوزی و مهربانی ندیده ام که بدون هیچگونه

چشمداشت و سهل انگاری با سعی و تلاش و

دقت تمام نهایت همراهی و همدلی و رسیدگی

 را به بیماران بخشهای مختلف ارائه میدهند و

قطعا در پیشگاه الهی ماجور  خواهند بود.

در خاتمه بی انصافی است اگر از جناب آقای

ستوده خو ریاست محترم آن سازمان ذکر خیر و

یادی نشود که در زمره ی انسانهای شریف و

محبوب و مردمی هستند.خداوند به همه ی

 خدمتگزاران صدیق نظام مقدس جمهوری

 اسلامی ایران جزای خیر عنایت فرماید.

 سعی شان مشکور باد.

 

نزول رحمت الهی

 حال که مشغول نگارش این سطورم بارانی سیل آسا همراه با رعد و برقی شدید در جریان است.

از شدتش هر چه بگویم کم گفته ام.این دومین باران امسال بوشهرست که سالی خوش و خوب و

پرباران را نوید میدهد.از سر و صدای ساکنین آپارتمان معلوم است که صدای رعد و برق خواب را از 

سرشان پرانده است.من بواسطه ی اینکه عزیزی  از جمله ی عزیزانم بیمار است و در بیمارستان

بستری است استرس و نگرانی دارم و موقع شروع رعد و برق و باران که حدود ساعت ۱ بامداد بود

بیداربودم ولی همسایه ها اکثرا در خواب ناز تشریف داشتند . الان رعد و برق کاهش یافته ولی باران 

با همان شدت و حدت در حال باریدن است.افسوس می خورم که در شبی رحمت الهی نازل گردیده

که من دل و دماغی ندارم و حالم خوش نیست.اتفاقا سری قبل هم شب و سحرگاه بود که رعدوبرق

نداشت ولی خیلی شدید و همراه با تگرگ بود و برق هم رفت فعلا که هنوز برق نرفته است.نگرانم

با رفتن احتمالی برق این چند خط دلنوشته نیز به ورطه نیستی رهنمون شود و لذا بهمین مقدار

اکتفا نموده از درگاه رب جلیل برای همه ی دوستان همدل و همراه سلامتی و سعادت و شادکامی

آرزو نموده و از جمله ی ایشان استدعای دعای خیر دارم.ایام بکام

التماس دعا

سلام عزیزان.بواسطه ی اینکه یکی از نزدیکانم

در بیمارستان بستری است حالی گرفته دارم و

حسابی پکرم.از همه ی دوستان صمیمانه التماس

دعا دارم تا برای شفای همه ی بیماران خالصانه دعا

نمایند.منهم به سهم خودم از درگاه قادر متعال برای

سلامتی همه ی بندگان و شفای عاجل همه ی

مریضان دعا میکنم تا صدقه ی سر آنها بیمار ما هم

شفا یابد و از ناراحتی و غم و اندوه نجات یابیم.

 

 

به ستوه آمدم از این شب تنگ....

 

بی تو

در ظلمت شبها

با گلهای باغچه

حرف میزنم

گلهایی که

تا باغ بزرگی شوند

گرمای  تبدار دستانت 

 را بیاد

خواهند داشت

و من اینجا

سرود عشرت را

همگام با آهنگ

هستی

زیر لب

زمزمه میکنم

و به صبح

می خندم.

 

 

غزل غزل ترا می سرایم.

 

اینک

بی هراس از

مرگ  دیروز و امروز

در آستانه ی

رستاخیزی دیگر

ترا می خوانم

ترا می خواهم

ترا می جویم

 اگر نباشی

 اگر نیایی

 اگر نخندی

 می میرم اما

جوانه ی لبخندت

در قلب من

تا ابد

زنده است.

 

 

گلها همه آفتابگردانند.

 

 رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند

                          آسمانی تر از آن بود که بر خاک بماند

در دومین سالگرد رجعت آسمانی قیصر شعر و ادب که

 بی تردید پر مخاطب ترین شاعر پس از انقلاب اسلامی

 بوده و کماکان آثار گرانقدرش در صدر فروش کتابهای

 ادبی است یاد و نامش را گرامی داشته و فقدانش

را به دوستداران شعر و ادب  تسلیت و تعزیت عرض

 مینمایم.

 

یا ضامن آهو

 

میلاد فرخنده ی بزرگمرد

 

مهربانی  و مهر و صفا

 

هشتمین اختر تابناک

 

آسمان امامت و ولایت

 

بر عموم شیعیان جهان

 

          مبارکباد

چشمهایم،همیشه شوق رسیدن دارندو مدام وسوسه دیدن....

 

صدای پایم را

می شنوی؟

دوباره آمده ام

تا در سپیده دمان

 مخمل گیسوانت را

به دلتنگی هایم

گره بزنم

و ارمغان سفر را

در رنگهای خرم

 سبز وسپید و صورتی

بیادگار

 تقدیم نرگس

بیمارت کنم

مرا

بیاد می آوری؟

دلتنگیم را

می فهمی؟

 نکند اشتباه آمده ام!!؟؟

باز خواهم گشت...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر و شاعری

سلام یاران

عارضم  در سرایش شعر عوامل بسیاری دخیل و موثرند

که خانواده،محیط کار و تحصیل،دوستان و معاشران،

مخاطبین و شنوندگان اشعار و آثار ،شرایط اقلیمی و

 جغرافیایی زندگی،اوضاع و احوال و شرایط اجتماعی

جامعه،کیفیت جسمی، سطح تحصیل و دانش و معلومات،

شغل و برخورداری یا محرومیت از امکانات مالی و مادی

از آن جمله اند.بعبارتی این عوامل در تقارن و امتزاج با

یکدیگر شخصیت شاعر را شکل میدهند.شخصیتی که

 مجرد و منفرد از انسانیت شاعر نیست.یعنی در وهله اول

انسان است و سپس شاعر ، نقاش ، موزیسین ،بازیگرو

فلان و بهمان .منظورم این است که انسانیت انسان خود

والاترین مرتبه هنرمندیست و اگر کسی متصف به کرامات و

 محاسن  و فضیلتهای انسانی نباشد نمیتواند نام و مرتبه ی

وزین هنرمندی را بر خود داشته باشد و اگر  هر از گاه به

 افرادی مواجه میشویم که در کسوت هنرمند فاقد روح لطیف

و فضایل و کمالات انسانی هستند متقلبانی دروغین و عوام

فریب و کاسب و سوداگرانی  نان به نرخ روز خور و لئیم بیش

 نیستند که  برای کسب منافع و مواهب مادی و شهرت و

محبوبیت کاذب به توهم دچارند و خودشان بیش از هر کسی

به پوچی و بی هنری و مرتبه نازل روحی و معنوی  خود

 واقفند که متاسفانه در اوضاع واحوال امروز تعداشان کم

نیست و به وفور یافت میشوند .ایشانرا  با شرافت و تقدس

قلم کاری نیست و ما را با آنها.....

باری شاعر باید از تاثیر بادهایی که از جهات موافق و مخالف

میوزد بر حذر باشد و با منش والا  از  رذالت و ابتذال و سخافت

کلام بپرهیزد و ازآفات و آسیبها دوری گزیند وبقولی روئین تن

باشد.اصالت و شرافت انسانی هنرمند بخصوص شاعر

که با واژه و کلام سر و کار دارد بر هر چیزی مقدم و ارجحیت

دارد.از شاعر شریف و آزاده و مستقل و ثابت قدم جز این

توقع و انتظار نیست و تنها در این صورت است که شعر از روح

 و جوهر ذاتی هنر بهره مند گردیده و سرشار از شور و شوق

 و لطافت چون از دل برخاسته به دل خواهد نشست و اصولا

رمز ماندگاری شاعران بزرگ و دردمند وگرانقدر این سرزمین

اهورایی که ذکر نام بلندشان در این مجال و مقال نمی گنجد

برخورداری و اتصاف به صفات موصوف است که ستاره ی

 اقبالشان  تا ابد بر تارک فرهنگ و ادب فارسی می درخشد و

موجب فخر و مباهات فارسی ز بانان در اقصی نقاط گیتی

است. والسلام .تا فرصتی دوباره ایام بکام .