چراغ رابطه ها خاموش است....
بعد عمری که
ز هم بی خبریم
ناگهان از بر هم
میگذریم
وندیدیم انگار
آسمان نزدیک است
نشنیدیم انگار
(در عفو لذتی است
که در انتقام نیست)
ما هر دو از هم ایم
فرزند آدمیم
دلخسته از غمیم
ز درد می نالیم
به خویش می بالیم
من میگذرم از تو
تو میگذری از من
من بی خبرم از تو
توبی خبری از من
دیریست که ای رفیق
از شهر سبزعشق
حدودی نمانده است
بلبل به باغ حسن
سرودی نخوانده است
زندگی جاری نیست
دوره ی یاری نیست
رسم غریبی است نه؟
عصر عجیبی است نه!!؟
دستت بمن بده
دست مرا بگیر
بیچاره شد دلم
در دام غم اسیر...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ساعت 3:56 توسط حمید راهدار
|