باز باران با ترانه....
لطف باران
یاد یاران
زنده کرد
چهره ی
گلبوته ها
تابنده کرد
آبی چشمان دریا
مست عشق
در نگاه اطلسی ها
خنده کرد
عطر سوسن
دشت را
در بر گرفت
طایر اندیشه
بال و پر گرفت
داستان عاشقی
از سر گرفت
روح باغ خسته
ازغم
شاد شد
کلبه ی ویرانه ام
آباد شد
روزگار خشکسالی ها
گذشت
باز باران
بر حریر
دل نشست..
+ نوشته شده در جمعه ۲۲ آبان ۱۳۸۸ ساعت 17:23 توسط حمید راهدار
|