لطف باران

یاد یاران

زنده کرد

چهره ی

گلبوته ها

تابنده کرد

آبی چشمان دریا

مست عشق

در نگاه اطلسی ها

خنده کرد

عطر سوسن

دشت را

در بر گرفت

طایر اندیشه

بال و پر گرفت

داستان عاشقی

از سر گرفت

روح باغ خسته

ازغم

شاد شد

کلبه ی ویرانه ام

 آباد شد

روزگار خشکسالی ها

گذشت

باز باران

بر حریر

دل نشست..