من از نهایت شب حرف می زنم...
در غروب اندوهبار
پائیزی
نومید از
زمین و زمان
با دلی پر حسرت و
تنی خسته
کوله بار صبوریم را
بدوش می کشم
می خواهم
به تهنیت مرگ
در تیرگی مبهم افق
گم شوم، اما
در بی نهایت احساسم
دلهره ای عمیق
جاریست
دلهره ی عبور از
دالان متروکی که
از نور آفتاب و
شکوه مهتاب
تهی است
بروم یا برگردم؟
ماندن خیال
باطلی است...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت 22:50 توسط حمید راهدار
|