در غروب اندوهبار

پائیزی

نومید از

زمین و زمان

با دلی پر حسرت و

تنی خسته

کوله بار صبوریم را

بدوش می کشم

می خواهم

 به تهنیت مرگ

در تیرگی مبهم افق

گم شوم، اما

در بی نهایت احساسم

دلهره ای عمیق

جاریست

دلهره ی عبور از

دالان متروکی که 

از نور آفتاب و

شکوه مهتاب

تهی است

بروم یا برگردم؟

ماندن خیال

باطلی است...