بی تو سودا زده ی دشت جنونم...
فاش گویم که در
غیابت دوش
عاشقی را به ماه
بخشیدم
با غمت سرخوشانه
جنگیدم
با خودم کودکانه
خندیدم
آشیانم ستاره
باران شد
دل و جانم فدای
یاران شد
همدم برگهای
پائیزم
همچنان از ترانه
لبریزم
روزها بیقرار
مهتابم
شب برای سپیده
بی تابم
بی تو جانا
نمی برد خوابم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۸ ساعت 1:2 توسط حمید راهدار
|