همرهان عیدتان مبارک باد

سلام عزیزان...عید سعید فطر را خدمت همه ی

دوستان و سروران بویژه عزیز راه دورم تبریک و

 تهنیت عرض میکنم. امیدوارم طاعات و عباداتتان

 مقبول درگاه الهی واقع و درجمیع امور زندگی

موفق و موید و شاد و کامیاب باشید انشاءالله.

حسب وعده ای که با عزیزی مهربان و صاحبدل دارم

قطعه شعری را بعنوان برگ سبز تحفه ی درویش تقدیم

 محضر با صفایش میکنم امید که مقبول طبع لطیفش

واقع شود و بر من ببخشاید که بیشتر و بهتر میسر نشد

چرا که به کوشش نیست و به جوشش است وامشب

 چشمه ی شعر من انگار خشکیده ... هر چند میدانم

این ناقابل در شان و منزلت آن بزرگوار نیست

 اما خواستم به رسم ادب و وفاداری به قولم وفا کرده

 باشم و گرنه....

سر چه باشد که فدای قدم دوست شود؟؟

 این متاعی است که هر بی سرو پایی دارد...

دستهایت بستر خورشیدها

نغمه هایت گلشن امیدها

چشمهایت رقص سبز خاطره

خنده هایت قاتل تشویش ها

ناخدای دل اسیر بادها

در نگاه خامشت فریادها

مهر تو جوشید اندر سینه ام

محو نور افشانیت گردیده ام

جلوه ای کردی و جانم سوختی

آتشی در خرمنم افروختی

فاش می گویم که دلتنگ تو ام

مست آواز خوش آهنگ توام...

 

دلتنگ یار

 دلتنگم

غمگینم

هوای قلبم

بارانی

نگاهم

غمبار

روزگارم

تیره

غصه بر من

چیره

کاش با من بود

چشم مست

نرگس گیرا

یادگار عشق

نا میرا

آفتاب روشن

فردا

اختر تابان

رویاها

دیده می بندم

که تا شاید

سحرآفرین نگار

دربستر خیال

گنجینه ای ز راز نهانش

عیان کند

در تار و پود

پیکر من آشیان کند

دل را

به لطف مهر و فسونش

جوان کند

ظلمت سرای

کلبه ی ما را

زنور عشق

در کهکشان

خاطره ها

جاودان کند....

 

 

 

این نیز بگذرد...

ایدل نمیدانی

چه شبهایی بیاد

مهربان بانو

سحر کردم

تمام شهر را

از هول و هذیانم

خبر کردم

به دشت و

کوه و

دریاها

سفر کردم

زیکدم

غفلت از یادش

حذر کردم

 و او بی اعتنا با

حالتی مغرور

نگاهش را زمن

دزدید

وشاید زیر لب

خندید

که این دردی کش

دیوانه

افسرده ست

برای وصل من

مرده ست

و من اما

تسلی میدهم

خود را

که این هم

بگذرد

همچون گذشت عمر

بی فرجام....

 

 

تو می آیی ببالینم ولی آندم که در خاکم....

کی باشد نمیدانم؟؟

دور یا نزدیک

شب یا روز

سرد یا گرم

لیک میدانم

آنچه اینک نقل آن گویم

از میان خیل آدمهای آینده

ره سپارد در دل

دنیای ناخوانده

نیک میدانم

باز هم

چشمی نگاهش را اسیر

بیکران این دل بیمار

خواهد کرد

کودکانی را صدای دلخراش

ضجه ام بیدار

خواهد کرد

همچنان غوغا و جنجالم

آزمندان سکوت خلوت

 مستانه را

انکار خواهد کرد

فاش می گویم

که این

محکوم دیوانه

در ورای جلوه ی جادوی

میخانه

خاطرش از هر

غرور و نخوتی عاریست

پهلوان قصه ی

 عشق است و

جان خسته اش

همواره طوفانیست

یادگار ماندگار

دیدگانم نیز

قطره ی اشکی ست 

وآنهم روزگارش

سخت بارانی ست...

 

 

 

 

شب رویایی پائیز...

دیشب خواب ترا دیدم

در رویا

گل ز لبت چیدم

عجب نقشی

چه تصویری

چه تعبیری

چه تقدیری

پراز کوکب

پراز مهتاب

دمی بشتاب

نه بر روی زمین

درآسمان بودیم

در لامکان بودیم

مرا یادست

 تو یادت نیست

عجب دردیست

شب مهتاب و تنهایی

تو بودی آه

چه رویایی

چه غوغایی

چه سودایی

به ناگاه صبح آمد

تا فغان آرم

چه فردایی

پراز حسرت

پر از اندوه

خوشا ای دل

تمنایی

تسلایی

نشاط و شور و

شیدایی

شب بارانی پائیز

دلم از مهر تو لبریز

و دیگر هیچ یادم نیست

تو یادت هست...؟؟

 

 

نامت ماندگار...

 

پاسی از شب

گذشته و من

دربدر سایه ات

از خود می گریزم

اینجا و آنجا

می گردم

این گوشه

آن گوشه

کوچه پس کوچه ها

کنار شط

پرسان پرسان

هیج جا

نشانی نیست

از رهگذری پرسیدم

مردد نگاهم  کرد و

هراسم را

دو چندان کرد

نزدیک است

خودم را نیز

گم کنم

بی تو حتی

لحظه ها در گریزند  

شب دیرگاهست و من

در پی تو

افتان و خیزان

تنهائیم را به دوش

می کشم

بی تو مرا

 نام و نشانی

نیست

همداستانی نیست

از خود گریزانم

بی تو برای من

جا و مکانی نیست

شور و نشاطی نیست

امن و امانی نیست

صبر و قراری نیست....

دنیای من

تنهاست

بودن چه

بی معناست...

 

 

 

تلخی فراق

پایان خوب قصه ی تلخ فراق ها

                    ای ناگهان تر از همه ی اتفاق ها

یکجا زشوق آمدنت باز می شوند

                       درهای نیمه باز تمام اتاق ها

یک لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق

                    سر باز می کنند ترک ها به طاق ها

بی دستگیریت به کجا راه می برم

                  در این مسیر پرشده از باتلاقها

بازآ بهار من که به نوبت نشسته اند

                           در انتظار مرگ درختان اجاق ها

              ای وارث شکوه اساطیر جلوه کن

              تا کم شود ابهت و رنج فراق ها

سلام و ادب و احترام

خدمت همه عزیزان و دوستان معظم و معزز عرض

 سلام و ادب و احترام دارم..از دلتنگی چه بگویم که

زبانم الکن و قلمم قاصر و بیانم عاجز است..از همه

دوستان  و سروران ارجمندی که با گذاشتن کامنت و

تماس تلفنی و تفقد حضوری جویای حال حقیر بوده

و با محبت بیدریغ و صمیمانه اشان شرمسارم نمودند

خالصانه و خاضعانه تشکر میکنم.جهت مزید استحضار

 عرض کنم که بواسطه ی تغییر محل سکونت ومشکلات

 و موانع ناشی از آن امکان اینکه سریعتر خدمت برسم

فراهم نبود و اکنون مشتاقانه بحضورتان شرفیاب شده ام

تا ضمن تجدید مراتب ارادت عرض ادب و سپاسگزاری

مدام داشته باشم.از درگاه ایزد متعال برای شما  عزیزان

 سلامتی و برای خودم توفیق درک محضرتان را استعانت

 مینمایم.بسی خوشحال و خوشبختم که سعادتی

 دست داد تا دیدارها تازه گردد چرا که جز دوری شما

همراهان همدل و صمیمی ملالی نبوده و نیست...

توفیق من الله..

بی اعتباری پیرایه ها

 

آه،آه...

از خیر

این لنزهای لعنتی

دیگر حتی

رنگ چشمانت را

ازیاد برده ام

سبزی تصنعی

نگاه خاموشت

بهار و

 آبی بی عیارش

دریا را

به سخره گرفته است

دیریست

دایره ی

 تنگ چشمانت

رهنمون باغ سبز

 آرزوها

نیست ....

نسیم بی رمق

صبح

آزارت میدهد و

شنا در

شط و

دریا و

استخر

برای چشمان شهلایت

 ضرر دارد،آه....!!! 

 

                          (من از تو جز خودت چیزی نمی خوام)

  

   همچو گیسوی بلند تو

 

       شبی می باید

 

   تا بگویم که دلم از تو

 

     چه ها می خواهد

انا انزلنا فی لیله القدر...

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یارب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است..؟؟

************          *****        *************

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

                   آن شب قدر که این تازه براتم دادند

******              *******              *********

با امید به اینکه طاعات و عبادات همه ی دوستان عزیز

 و مومن و خدا جو مورد قبول درگاه رب جلیل قرار گرفته

و از ماه مهمانی خداوند فیض کامل برده باشیم و قدر و

 منزلت این شبهای عزیز و پر خیر و برکت که از لطف و

 کرم الهی موج میزند و ارج و قربش افزون بر هزار شب

است را بخوبی دانسته و درک  کنیم...

از همه  عزیزان التماس دعا داشته و استدعا دارم در

 راز و نیازسحرگاهشان حقیر سرا پا تقصیر و دیگردوستان

 و هموطنان بخصوص مرضا و نیازمندان دعا و مناجات را

فراموش نفرمایند...اجرکم عندالله...

 

خیال روی تو از سر نمیرود ما را...

 دیگر حوصله ی

حرفهای کهنه را

 ندارم..

 نگاه تو

 صدای تو

 سلام تو

  صلاح تو

  همه را یکجا

  می خواهم

   اینک

 با همین شکسته بالی

 به هوای کویت

 به امید رویت

 پرواز خواهم کرد و

 در آسمان خدا

 ترا خواهم جست

 بگو که

 تو از من

 چه می خواهی...؟؟

 

آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود/سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود....

امشب

به تمنای دل سرگشته

در این مه غلیظ

بامدادی

ساکت و سنگین

به هر گوشه

سرک میکشم

پشت نخل ها

بوته ها

تپه ها

سایه ها

سنگها

کجاست پس؟؟

 هیچ

نمیدانم...!!!

هر وقت

هوای سفر داشت

مرا خبر می کرد...

بی اعتنا نبود

به حال نزار من...

آری

بی اعتنا نبود

به قول و قرار من...

بی اعتنا نبود

به ایل و تبار من....

پس کو؟؟کجاست؟؟؟

غمزده می خوانم

یکدله می مانم...

 

 

یاد ایام...

وعده ی دیدار 

شب نشینی ها

زیر چتر صمیمی

مهتاب

مست شیرینی

سخن بودیم

نقل هربزم و

انجمن بودیم

رنگ پائیزمان

بهاری بود

غم همیشه

زما فراری بود

بر جفای زمانه

خندیدیم

شب بسر آمد و

نفهمیدیم...

 

 

 

دلم را داده ام از دست در عشقت به آسانی/تو را تا بی نهایت دوست دارم هیچ میدانی؟؟؟

نگار

سرخوش و مغرورم

نشسته براریکه قدرت

با نگاه نافذش

دور دستها را

میکاود

و من هولناک از

خشم فروخورده اش

بند از بندم

میگسلد

مبادا

رقص شادیم

 حریر خواب خوشش را

شکسته باشد....

 

 

 

 

 

زمزمه ی عشق...

  سرخوش و سبکبال

  در میان ابرها

  سیر می کنم و

  خالی از اضطراب و تشویش

 به بیکرانگی مهتاب

 نقش خاطره میزنم

 غریو مستا نه ام

 امید را

  در آبی آسمان و

 زمین سبز

 جاودانه میسازد و

 حدیث مهر

 آغاز میشود

  دوباره برایش 

  قصه ی عشق

  پروانه ها

  کوهها

  دشت ها و

  دریاها را

   خواهم خواند ....

 

 

 

 

 

با نسیمی دفتر ایام برهم می خورد/از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

همراه با

  انبوه خاطره ها

             از مرتع سبز خیالم

                        آسیمه سر گذشتی و

                                      وسوسه ی عشق را

                              در دلم

                     پرواز دادی

              افسوس که

   فانوس کم فروغ

                  عشقمان

                          به نسیم

                             مژه بر هم زدنی

                                        خاموش است.....!!!!!

به سیر باغ رفتم باختم من...

سوگوار آفتاب

حریص سراب

حیله و تزویر .....

بربال باد پائیزی

به خیال باطل

سیر باغ رفتم

اما

در مواجهه با

کویر لخت و عطشناک

و حصار مکر و فریب

نومید و خسته

مرغان ره گم کرده ی

شب را

بر بی گناهی خود

به شهادت گرفتم

 تا دردمندانه

مرثیه ی عشقم را

به ستاره ها

باز گویند....

سرگشتگی

از من سرگشته تر کیست؟؟

که هر روز

گوشه گوشه ی دلت را

به تمنای تازه ای

میکاود...

واز رنج دوری

شکوه سر میدهد و

تو بی اعتنا

به خواهش ها 

 در گذری..

لذت رخوت انگیز

خواب را

بر خود حرام کرده ام

شاید در غوغای شبانه ی

کوچه باغ ها

صدایت را

بشنوم....

دیدنت را که گفتی

محال است....

 

 

 

مرا دریاب....

اتاقم خالیست و

اجاقم سرد

دیریست

در عمق جنگل چشمانت

 گم شده ام..

آسمانم ابری است

از من جدا مشو

از تنهایی

می هراسم...

 

 

رسم باشد بر مزار عاشقان روید گلی....

بر مزار کهنه ی عشق

از روزگار گله کردم

شقایق ها را به آب دیده

سیراب کردم

دریغا که

اشکی برای دیگر گلها

نمانده است.....

شاخساران و پرندگان

این وادی

همچون همیشه

به ضیافت رنگین

مرداب

پرنشاط و

مسرورند... 

 

از دست عزیزان چه بگویم !!؟؟گله ای نیست......

سلام...دوست عزیزی که اطلاع داشته و دارد که

حسب قول و وعده ای که داشتیم درج مطلب یا

مطالبی از او را در بخش نظریات به انتظار نشسته ام

 و ارسال مطلبش برایم اهمیتی حیاتی دارد خلف وعده

فرموده و مرا در انتظاری سخت و جانفرسا معطل

نگه داشته است...عجبا که در پاسخ پیگیریهای مکرر

 بنده هیچگاه پاسخی در خور و قانع کننده نمیدهد یا 

 اگر هم زحمت ارسال پاسخی را تقبل میفرمایند باری

 بهر جهت و از سر رودربایستی و رفع مسئولیت است

بنحوی که کنکاش و تدبر و تعمق زیادی لازم است تا 

 استادی  چیره دست و خبره و اهل فن از پاسخهای

ارسالی چیزی دستگیرش شود چه رسد به حقیر سراپا

تقصیر که کردگان بر گنبد و مناره را هم به سهولت و

روشنی در نمی یابم...این مطلب را با این فونت در

 اینجا گذاشتم تا چنانچه گذرش به کلبه ی فقیر و فقرا

افتاد عهد قدیم یاد آرد و بنده را بیش از پیش مرهون

محبت و مساعی اندیشمندانه ی خویش نماید..اسمش

هم گلایه نیست چون از طرفی در مرام و مسلک و راه

 و رسم ماگلایه محلی از اعراب ندارد و از طرفی دیگر

 حال و حوصله ای برای امور مهمتر هم باقی نمانده

است چه رسد به گلایه که خوبان به چیزی نمیخرند و

همیشه بیوفایی رسمشان است....صرفا جهت

 تجدید مراتب ارادت و یاد آوری قلمی شده است....

عاقبت منزل ما وادی خاموشانست/حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

ز تند باد حوادث

نمی توان رستن

 همیشه

 بال برای پرواز نیست 

همیشه

دستی برای نوازش نیست

همیشه

آفتاب براین

آشیان نمی تابد

همیشه

سایه ی ما

بر سرا نمی افتد

یکروز هم

زما به دست فلک

بهانه خواهد بود

تلاش باطل ما

ظلمت و

 جفای زمانه

خواهد بود....

 

 

 

 

قصه ی غصه ها

نشسته ی بر دروازه ی

دلت

نومیدانه بر در

میکوبم

مانده ام

قصه ی غصه ام را

به که باز گویم؟؟؟

پائیز

    آن غروب سرد

              پائیزی که

               که از پشت شیشه

                                      ترا دیدم

                                   مشعل تابناک چشمانت

                   باغ خشک و تشنه ی

           وجودم را

بیرحمانه خاکستر کرد

                       از آن پس

                            عصرگاهان

                              در بر آفتاب سرد پائیز

                                                    بیقرار بهارم...

                                                    

                                             

 

دوستی کی آخر آمد دوستارانرا چه شد؟؟

خاطرت خوش باد و

خوابت شیرین

ای یار دیرین..

روزهایی تنهایی

روزهای بی حاصل

روزهای بی تو

روزهای بارانی.....

بوی عطر اقاقی

هنوز یادت هست؟؟

آن زمستان سرد

یادت هست؟؟

دانه های انار

یادت هست؟؟

کاروان را نگاه می کردیم

عمر خود را تباه می کردیم

هیچ یادت هست!!!!!؟؟

روز از نو روزی از نو...

طلوع خورشید

طلوع ماتم من و

طلوع دردناک

مرگ شبنم هاست

طلوع اشک مریم هاست

طلوع غم

به رخسار سپر غم هاست

طلوع دوزخ

شیطان و آدم هاست  ...

 

یاران را چه شد؟؟

سفر کردم که یارم را ببینم

گلی از آن لب لعلش بچینم

ندانستم بهر جا رو نمایم

نگار مه جبینم را نبینم   ....

ای شاهد  شبهای مهتابی ...

حرفهایم را

باد به سوی ابرها

پرواز میدهد

و لحظاتم را غم

جلا می بخشد

 دریغ که

 حسرتم را

در باغ سبز چشمانت 

به گور خواهم برد...

 

 

 

بینوا دل......

ضربان قلبم

ناگوار و نامنظم است

دیوار سینه ام

انگار در حال

فروریختن است

ویرانی حتی

از ظاهرش

پیداست

گویی در پشت این حصار

جمعی نوبت گذر دارند

و مستانه 

 با نعره و مشت

مزید نابسامانی اش...

ای بی نوا دل

کاینسان خسته از

جفای روزگارانی

این صف طویل را بگو

آرام از این سرای در آیند

که به ویرانی اش

لختی نمانده است....

میرسیم با هم به اون رود بزرگ....

 

روزها بهم

نمی رسند

اما ما نقطه های مهجور

عاقبت روزی

از روزها

وعده ی دیدار را

وفا خواهیم کرد .....

ما جدایان امروز

آشنایان فردائیم

و در باغی بزرگ

با انبوه درختان

برگهای روشن

نقش غبار را از

اسرار حیات تب آلودمان

خواهیم زدود

و در مامنی خرم و شاد

گل صد برگ عشق را

در جوی جاری زندگی

پر پر خواهیم کرد و

 در حلقه ی رندان

خرابات

رسم خدمت را بجا خواهیم آورد

من آنروز را

به انتظار نشسته ام...

نازنین...

 

 

 

 

 

آرزو

کاش همچو طفلان

ساده و زودباور

افسانه عشق را

مهربانی را

وفاداری را

بی هیچ تردید وتشکیک

باور میکردم و

گوشم از زمزمه های

 عاشقانه

خسته نمیشد و

آرزوهایم

کهنگی را نمی شناخت...

 

 

 

بینند همه نقش حبابی که بر آب است...

پنهان در شبنمی از اشک

چونان دیوی در شیشه

زندانی رویاهای

نقش برآب خویشم

 و دیریست

 گونه های زخم خورده ام

بازیچه ی بلور اشکهاست

این سان که

می بینی....

 

دلتنگی ها

بی تو ای

 بهار جاودانه ام

دل من می گیرد

در هوایی که

 نفسهای تو نیست

نفسم می گیرد...

 

 

افسوس که عمران صلاحی رفته است....

این رباعی زیبا را آقای جلال رفیع رفیق و همدم  و همراه عمران عزیز

پس از شنیدن خبر تکان دهنده و دردناک درگذشت آن زنده یاد فی البداهه

سروده و بطریق پیامک برای برادر هنرمند و طنز پردازش آقا رضای نسبتا

 رفیع ارسال نموده است...

افسوس که عشق از این نواحی رفته است

از محفل عاشقان صراحی رفته است

گفتم غم دل به دوست گویم،اما

افسوس که عمران صلاحی رفته است....

یاد و خاطره ی عمران عزیز گرامی و عمر برادران عزیز

رفیع دراز باد...

یار بی احساس ما را ای دریغ...

آنکه سامان غزل هایم از اوست

بی سر و سامانیم را حس نکرد  ..

احساس باران

خوب است ما هم مثل باران حس بگیریم

هر شب سراغی از گل نرگس بگیریم  ..

رفاقت

بیا ترک رفیقان هوا کن

بیا چندی رفاقت با خدا کن

در این سودا ترا سودیست بسیار

اگر دیدی ضرر لعنت بما کن....

نداند رسم یاری بیوفا یاری که من دارم/ به آزار دلم کوشد دل آزاری که من دارم...

دوست میدارم من این نالیدن جانسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

هر که را در خاک غربت پای در گل ماند،ماند

گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را

یار بار افتاده را در کاروان بگذاشتند

بیوفا یاران که بر بستند بار خویش را...

دوست دشمن، کار مشکل ،بخت وارون گشته اما....

دوستت دارم و دانم که توئی دشمن جانم

زچه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم...!؟

دشت جنون

        کمتر ای مونس جان بر من دیوانه بخند

   که در این دشت جنون عاقل و دیوانه یکی است..

مست می حضور...

کمک کن

تا در آغاز طلوع روشن فردا

هزاران کلبه ی شادی

بنا سازیم

تو ای نزدیکتر

از من

مرا دریاب

پناهم ده

تو را  میخوانمت

هرشب

مرا مست از می

جام حضورت کن

نامه های دلتنگی

 دلم میخواد

اسم تو رو

رو پاکتا ببینم

برای تو

گل شادی بچینم

     ******

نامه ات

دیر میرسد دستم

فکر تصویر آخرت هستم

از جدایی

همیشه می ترسم

شاید این از

جسارتم باشد...!!!

کرده ام بغض و با خودم گویم

شایداین بغض عادتم باشد

کاش این بغض

آخرم باشد...

 

 

کی به آخر میرسم؟؟

دائم فکر میکنم

چه کنم؟؟

پشت این خطوط

درهم و مبهم زمان

خود را

درون این همه خط

پیر کردم

در این شهر بی سرا

و مرگ گام به گام

نزدیک و نزدیکتر میشود

هیجان تومور بدخیمی است

شاید تنفسم سر یک کوچه

قطع شد و

رخت چرک مرا

 همسایه ها شستند و

انداختند روی طناب

کسی چه میداند؟؟

از مرگ هیچ

هراسی ندارم

آرامشی است که

در پی اش دوانم

اما هر چه میدوم

 نمی رسم

به هر کجا

که روم آسمان

همین رنگ است...

 

من کیم؟ لیلی و لیلی کیست؟ من / ما یکی روحیم اندر دو بدن...

    همچون همیشه

       لابه لای چهره ی تو

                          آشیان دارم

                            منتظر صدایت

                                 دلواپس نگاهت

                                         اما تو نیستی...!!!

                           در تو رسوب کرده ام

                       این منم!؟

                   یا تویی!؟

              نمیدانم...؟

  آخرین بار که دیدمت

                       گفتی بدو

                             هنوز می دوم

                                      کی میرسم...؟

                                                خدا داند...خدا

 

 

ما آئینه ی یکدیگریم.

رو در روی آئینه و آتش

یکریز میرقصم

نه حساب لحظه ها را دارم

نه هراس آتش را

سمندر گونه

میرقصم  و

 میسوزم

عابران زیر لب گویند

چه رقص نابه هنجاری

نیمی در آتش و

نیمی در آئینه...!!

و من همچنان میرقصم 

شاید که 

گلستانی پدید آید

از این آتش ...

 

 

 

 

ماهر روز در خود تکرار می شویم..

هر روز

در این جاده های دل انگیز

خیلی ها از پل ارتباط

من و تو میگذارند که

سرنوشتی  مثل

ما خواهند داشت

و این چیز

غریبی نیست

نازنین. 

سرانجام عشق

چند روزی که

قهر بودیم

به سرانجام

عشق فکر کردم

ابر و باد و مه و خورشید وفلک

می دانند و

حاضرند به نفع تو

 شهادت دهند که

عشقمان بی امید و بی فرداست...

 

 

 

هراس بی دلیل

پشت این ظاهر آرام

حجمی از هراس

نهفته است

از نبودن نمی ترسم

ترسم از نماندن رویاهاست

ترسم از

عشق بی فرداست

ترسم از

شهر بی قصه و ترانه و غوغاست

ترسم از

پرنده ی تنهاست

ای دریغ

ترسم از  خنده های بی معنی

 ترسم از شبه شاعرهاست

خاطره ها

مکرر دلم تنگ میشود

زنگ میزنم

انتظار میکشم

یواشکی گریه میکنم

رد تمام خاطره ها را

بر روی دیوار و قالی و دار و درخت

دنبال میکنم

جاده نگاهم

بن بست است و

میان ماه و من

قسمت شده است

بگذریم

از بوقهای ممتد همراه

آه

بگذریم

قطرات باران آخرین سفر

در دفتر غزلم خشکیده است و

ممزوج با زلال اشک

جان می گیرد

و در امتداد جاده های

خیس کاغذ

تضاد مضحک و ناشیانه ای را

بوجود آورده است...

کاش بودی و

میدیدی

شنیدن دردی را

دوا نمیکند...!