زمزمه ی عشق...
سرخوش و سبکبال
در میان ابرها
سیر می کنم و
خالی از اضطراب و تشویش
به بیکرانگی مهتاب
نقش خاطره میزنم
غریو مستا نه ام
امید را
در آبی آسمان و
زمین سبز
جاودانه میسازد و
حدیث مهر
آغاز میشود
دوباره برایش
قصه ی عشق
پروانه ها
کوهها
دشت ها و
دریاها را
خواهم خواند ....
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 21:18 توسط حمید راهدار
|