پاسی از شب

گذشته و من

دربدر سایه ات

از خود می گریزم

اینجا و آنجا

می گردم

این گوشه

آن گوشه

کوچه پس کوچه ها

کنار شط

پرسان پرسان

هیج جا

نشانی نیست

از رهگذری پرسیدم

مردد نگاهم  کرد و

هراسم را

دو چندان کرد

نزدیک است

خودم را نیز

گم کنم

بی تو حتی

لحظه ها در گریزند  

شب دیرگاهست و من

در پی تو

افتان و خیزان

تنهائیم را به دوش

می کشم

بی تو مرا

 نام و نشانی

نیست

همداستانی نیست

از خود گریزانم

بی تو برای من

جا و مکانی نیست

شور و نشاطی نیست

امن و امانی نیست

صبر و قراری نیست....

دنیای من

تنهاست

بودن چه

بی معناست...