این نیز بگذرد...
ایدل نمیدانی
چه شبهایی بیاد
مهربان بانو
سحر کردم
تمام شهر را
از هول و هذیانم
خبر کردم
به دشت و
کوه و
دریاها
سفر کردم
زیکدم
غفلت از یادش
حذر کردم
و او بی اعتنا با
حالتی مغرور
نگاهش را زمن
دزدید
وشاید زیر لب
خندید
که این دردی کش
دیوانه
افسرده ست
برای وصل من
مرده ست
و من اما
تسلی میدهم
خود را
که این هم
بگذرد
همچون گذشت عمر
بی فرجام....
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 0:19 توسط حمید راهدار
|