ایدل نمیدانی

چه شبهایی بیاد

مهربان بانو

سحر کردم

تمام شهر را

از هول و هذیانم

خبر کردم

به دشت و

کوه و

دریاها

سفر کردم

زیکدم

غفلت از یادش

حذر کردم

 و او بی اعتنا با

حالتی مغرور

نگاهش را زمن

دزدید

وشاید زیر لب

خندید

که این دردی کش

دیوانه

افسرده ست

برای وصل من

مرده ست

و من اما

تسلی میدهم

خود را

که این هم

بگذرد

همچون گذشت عمر

بی فرجام....