خاطره ها
مکرر دلم تنگ میشود
زنگ میزنم
انتظار میکشم
یواشکی گریه میکنم
رد تمام خاطره ها را
بر روی دیوار و قالی و دار و درخت
دنبال میکنم
جاده نگاهم
بن بست است و
میان ماه و من
قسمت شده است
بگذریم
از بوقهای ممتد همراه
آه
بگذریم
قطرات باران آخرین سفر
در دفتر غزلم خشکیده است و
ممزوج با زلال اشک
جان می گیرد
و در امتداد جاده های
خیس کاغذ
تضاد مضحک و ناشیانه ای را
بوجود آورده است...
کاش بودی و
میدیدی
شنیدن دردی را
دوا نمیکند...!
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 23:36 توسط حمید راهدار
|