مکرر دلم تنگ میشود

زنگ میزنم

انتظار میکشم

یواشکی گریه میکنم

رد تمام خاطره ها را

بر روی دیوار و قالی و دار و درخت

دنبال میکنم

جاده نگاهم

بن بست است و

میان ماه و من

قسمت شده است

بگذریم

از بوقهای ممتد همراه

آه

بگذریم

قطرات باران آخرین سفر

در دفتر غزلم خشکیده است و

ممزوج با زلال اشک

جان می گیرد

و در امتداد جاده های

خیس کاغذ

تضاد مضحک و ناشیانه ای را

بوجود آورده است...

کاش بودی و

میدیدی

شنیدن دردی را

دوا نمیکند...!