تو می آیی ببالینم ولی آندم که در خاکم....
کی باشد نمیدانم؟؟
دور یا نزدیک
شب یا روز
سرد یا گرم
لیک میدانم
آنچه اینک نقل آن گویم
از میان خیل آدمهای آینده
ره سپارد در دل
دنیای ناخوانده
نیک میدانم
باز هم
چشمی نگاهش را اسیر
بیکران این دل بیمار
خواهد کرد
کودکانی را صدای دلخراش
ضجه ام بیدار
خواهد کرد
همچنان غوغا و جنجالم
آزمندان سکوت خلوت
مستانه را
انکار خواهد کرد
فاش می گویم
که این
محکوم دیوانه
در ورای جلوه ی جادوی
میخانه
خاطرش از هر
غرور و نخوتی عاریست
پهلوان قصه ی
عشق است و
جان خسته اش
همواره طوفانیست
یادگار ماندگار
دیدگانم نیز
قطره ی اشکی ست
وآنهم روزگارش
سخت بارانی ست...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 21:46 توسط حمید راهدار
|