امشب

به تمنای دل سرگشته

در این مه غلیظ

بامدادی

ساکت و سنگین

به هر گوشه

سرک میکشم

پشت نخل ها

بوته ها

تپه ها

سایه ها

سنگها

کجاست پس؟؟

 هیچ

نمیدانم...!!!

هر وقت

هوای سفر داشت

مرا خبر می کرد...

بی اعتنا نبود

به حال نزار من...

آری

بی اعتنا نبود

به قول و قرار من...

بی اعتنا نبود

به ایل و تبار من....

پس کو؟؟کجاست؟؟؟

غمزده می خوانم

یکدله می مانم...