دائم فکر میکنم

چه کنم؟؟

پشت این خطوط

درهم و مبهم زمان

خود را

درون این همه خط

پیر کردم

در این شهر بی سرا

و مرگ گام به گام

نزدیک و نزدیکتر میشود

هیجان تومور بدخیمی است

شاید تنفسم سر یک کوچه

قطع شد و

رخت چرک مرا

 همسایه ها شستند و

انداختند روی طناب

کسی چه میداند؟؟

از مرگ هیچ

هراسی ندارم

آرامشی است که

در پی اش دوانم

اما هر چه میدوم

 نمی رسم

به هر کجا

که روم آسمان

همین رنگ است...