نگار

سرخوش و مغرورم

نشسته براریکه قدرت

با نگاه نافذش

دور دستها را

میکاود

و من هولناک از

خشم فروخورده اش

بند از بندم

میگسلد

مبادا

رقص شادیم

 حریر خواب خوشش را

شکسته باشد....