ز یادت دور باد اندیشه هجران ...

دلتنگ و غمگینم ولی شادم تصورکن

در کنج زندانم تو آزادم تصور کن

پیدا و پنهان در محاق تیره ابرم

در شام هجر  ای یار ،مهتابم تصور کن

سوز و گداز آتشینم را تحمل کن

در فصل یخبندان تو مردادم تصور کن

درد فراوان دارم از حرمان و مهجوری

با مرهم دیدار درمانم تصور کن

در دام گیسوی کمندت شادمانم لیک

با آنکه در دامم تو صیادم تصور کن

هر چند جز تلخی ندیدم در سرای غم

چون جان شیرینی تو ،فرهادم تصور کن...

 

 

مائیم و موج سودا شب  تا به روز تنها ...

دیروز با کمال تاثر و تاسف تا آخر شب فضای تاریکی بر سرویس بلاگفا سایه انداخته بود و سعی و

تلاش بنده و دوستان عزیز جهت ورود به بخش مدیریت وبلاگ بی نتیجه ماند .آخر شب که مشکل تا

حدودی برطرف شد برای من امکان ارسال مطلب و درج پست جدید فراهم نشد و هر چه سعی کردم

سودی نبخشید و بر خلاف میل باطنی غمگین و ناراحت و مستاصل و مایوس  بر بخت بد و شانس

خرابم لعنت فرستاده و با غرولند به رختخواب رفتم. دیشب شعری از سروده های اخیرم را تایپ کردم

لکن هر چه کوشیدم ارسال میسور و میسر نگشت و بارها و بارها کلید ثبت را کلیک کردم اما دریغ از

ذره ای تاثیر...امروز بدلیل پاره ای گرفتاریها و مشغولیات شخصی از صبح تا حالا امکان ورود به نت

 نداشته ام و حالا که خدمت رسیده ام سرعت بسیار پائین و نومید کننده است لذا از بیم اینکه

هنوز امکان ارسال و درج مطلب فراهم نباشد از تایپ شهر مورد نظر امتناع کردم . الان امتحان میکنم

چنانچه این عریضه ارسال گردید و از خرمن عمر دمی به دنیا باقی بود بلافاصله سروده دیروزم را با عنوان 

((زیادت دور باد اندیشه هجران )) تقدیم محضرتان خواهم کرد.باشد که مقبول طبع لطیف صاحب هنران

گرامی کیش راد منش والا گهر نیک کردار قرار گیرد.باقی بقایتان/ جانم فدایتان ...

چراغ کلبه ام خاموشه ای دوست...

ببین سر در گریبان و حزینم

گَهی در آسمون گَه در زمینم

نمیدونم غم دل با که گویم ؟

ز داغ دوریت ای گل غمینم

**********

نه شب خواب و نه روز آروم دارم

زهجرش درد نامعلوم دارم

تمام خوبرویان جمع گردند

پری رخ طلعتی مظلوم دارم

***************

عجب نقش و نگاری یادش ای دوست

پسین گاه بهاری یادش ای دوست

کجا رفتی که منزل دور کردی

شب چشم انتظاری یادش ای دوست

*********

چراغ کلبه ام فانوسه ایدوست

دلم با تو فقط مانوسه ایدوست

زهجرون روزگارم تیره گون شد

تقاص لاله رویان بوسه ایدوست

********************

 

رویا و بیداری ...

دوباره پیش چشمم نقش می بندی

دوباره بر دل خوش باور بیمار می خندی

دریغ از روزگار غمگساری ها

امان از این دل رسوا

که گشتم این چنین تنها

دراین شرجی

در این گرما

هوای خانه هم دم کرده از هجرت

چراغ بخت من خاموش

نشسته بر سرم خاکستر سرد پریشانی

دلم را سخت آزرده

غم و اندوه پنهانی

به دل صدها امید و آرزو لیکن

فروغ روشنی بخش وصالی نیست

نمانده هیچ امیدی

بجز اندوه و غمخواری

چه شد رسم وفاداری...؟

چه شد آئین بیداری...؟

کشم از عمق جان فریاد

روانت شاد....

دلت خوش

خانه ات آباد

هوای تازه می خواهم

کجائی نازنین

شمع و گل و پروانه میخواهم ...

 

 

از من جدا مشو که تویی نور دیده ام ...

برای من

شب و روز یکسان است

در هر دو

نام بلند و یاد بی انتهایت

 معجزه وار

در هم آمیخته  و

همراه با نسیمی معتدل

 با یک دنیا شگفتی و لذت

لحظه های طلایی حضورت را

رازگونه 

تداعی می نماید و

تو دوباره در من

شکل می گیری

درست مثل

خلسه ی آغاز یک خواب شیرین ....

 

 

ای تو پاره تن من ....

شب تا سحر دمادم

اشکای سرخ نم نم

می شینه مثل شبنم

می غلطه روی گونه م

زندگی ام این روزا

گرفته رنگ ماتم

یه عمره با یاد تو

کنج اتاق نشستم

عهد همیشگی رو

اگه نیای گسستم

بغض ترانه ها را

تازه گی ها شکستم

خواب نمیاد به چشمام

با اینکه خیلی خستم

راه رسیدن به حریم

خونه مونو  بستم

فدای باغ پُرگل جوونی

علاج رنج و غصه رو میدونی

کاشکی که حرف این دل

 دیوونه رو بخونی...

 

 

 

 

 

پاسداشت بی ریای بزرگان دیار مهربانی

سلام دوستان. بنا به پیشنهاد دوست عزیزم فرشید که در همه زمینه ها بخصوص  امور فرهنگی و

ادبی و هنری سعی و کوشش زیادی دارد و پشتکارش زبانزد است در نظر داریم شرح مختصری از

زندگی و آثار اندیشمندان و نام آواران عرصه هنر و فرهنگ معاصر در محدوده استان بوشهر که به

رحمت حق پیوسته اند فراهم نمائیم شاید ذره ای از دین و حقی که بر گردن ما دارند بدین طریق

جبران شود و  قناعت وجدانی حاصل آید که حداقل کاری که از دستمان بر می آمده انجام داده ایم و

آنچه در توان داشته ایم دریغ نکرده ایم.در این مجلد شرح مختصری از زندگی و نمونه ای ازآثار و تالیفات

 و شرح حال کوتاهی مشتمل بر تاریخ تولد و وفات و مشخصات سجلی و هنری و مشاغل و اقامتگاه و

 محل سکونت و موطن و مدفن و اطلاعاتی راجع به اهل بیت و متعلقین و تعداد فرزندان و ..... مفاخر

ماندگار هم استانی را به سمع و نظر علاقمندان میرساند.برای به ثمر نشستن تلاش و مساعی

 دوست عزیز فرهیخته ام  در انجام احسن این کار سترگ و ارزشمند اول از همه به خداوند سبحان

 توکل و توسل نموده ودر وهله بعد از همه دوستان عزیز استمداد یاری و تمنای دعای خیر دارم.

تا دیداری دوباره بدرود.

 

که سیلی در رسد ناگه و ره بر کاروان بندد...

در تاریک روشن این جاده*

به عشق یک لبخند ساده

از نفس افتاده

دل من

رقیب اما پنهان و آشکار

 شراب ناب خنده را

در تماشاخانه چشمانت

حاضر و آماده

نوش جان میکند

تا کی

سیل بغض های فروخورده محبوس

با تو مدارا کنند...؟؟

نمیدانم ....

------------------------------------

*جاده زندگی

 

لبخند صلح

 

تاگرم و روشن است 

شمع محفل شبستانی

آئین  ماست

شور و شوق غزلخوانی...؟

تابید در دلم

صفای گل از باغ چیدنت

جان جهان گرفت

 تمنای دیدنت

مهتاب دید اشک وداعت

به دیده ام

انکار میکنم که که ترا

خواب دیده ام

دلخوش بُدم که

 نور بتابی به خانه ام

دل خون شدم که تیر غمت را

 نشانه ام

قربانی صریح جفای زمانه ام ...

 

افسانه ای دیگر برایت بخوانم ...

آن یار مه لقا

غمگین و نا امید

هر روز خسته تر

لبخند تلخش

 کی رفته از نظر..؟

سیمای بخت او

در بند طالعش

گردیده تیره تر

شبح حریص یاس

گردیده چیره تر

آن سوی  دشت

مستان خیره سر

در مکنت شراب

از گل شکفته تر

چشم خمار یار

از سیل اشک و آه

در حسرت وداع

در خون نهفته تر

این داغ تازه را

زنگار غم زدود

در فصل عاشقی

گشته فسرده تر ...

 

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل ...

 

 غوغای بندر

حدیث مکرری است

امشب دوباره شبح وحشتناک مرگ

 در ظلمت و خشم طوفان

 با موج های بلند در هم برهم

سایه گسترده و

صیادی دیگر را

در بر گرفته است

 در ساحل نیز ولوله برپاست

اهالی بندر

زن و مرد و پیر و جوان

در هراس از قهر دریا

همگی دست به آسمان بلند کرده

 فروکش طوفان را

در تلاوت آیه ی

امن یجیب المضطر اذا دعاء و .....

ملتمسانه به انتظار نشسته اند

 در اوج یاس و نومیدی

ناگاه چشمک شعله ای فسرده

نور امید و برق شادی

 به دلها می تابد

لیک دیری نمی پاید و

 دوامی ندارد

جمعیت حیران و مضطرب

رسم دریای عبوس را

نفرین می کنند ...

 لحظات تلخ

قرین آه و افسوس

اندوه به دلها می نشاند

صیاد جوان هراسناک

 اهریمن مرگ

درتلاش و تکاپوی

 نجات و رهایی

حالی به حالی است

 زندگی با مرگ

 عجین گشته و

 حیات و ممات بلم ران را

 به بازی گرفته اند

اجل با سر پنجه سرد و

چشمان خون بارش

 آخرین تقلای صیاد را

 وقیحانه به تماشا نشسته است ....

بر او چه خواهد گذشت؟

فقط خدا میداند

یا رب یا رب یا رب ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:۱/ بلای عشق را جز عاشق شیدا نمی داند /

            بدریا رفته می داند مصیبت های طوفان را ...

 

 

 

با تو هستم یار ...

دلتنگت هستم.لحظه هایم از یاد تو لبریز است.شوق دیدن گل رویت بیقرارم

نموده است.انتظاری کشنده روزم را به شب و شبم را به روز پیوند میدهد.

 در خلوت شبانه ام از آن دوردست ها صدای جیرجیرکهایی که کنار رودخانه آواز

میخوانند به گوش میرسد.از پشت قاب عینک ذره بینی ام به شهر خواب زده

می نگرم.خانه هایی تاریک و روشن و پنجره هایی که انگار رو به آسمان باز

شده اند به چشم میخورند.آن دورترها چراغهای رنگی سوسو می زنند و من

 تنها و تنها به تو فکر میکنم که همه چیز من بوده و هستی و خواهی بود ....

 اینکه در همین لحظه در این شهر شلوغ چند نفر مثل من بیقرار پشت پنجره ها

به دور دست ها خیره شده اند؟ تو حالا  کجایی؟چکار میکنی؟ خوابی یا بیدار؟

آیا معنی انتظار را می فهمی؟ تمام فکر و ذکرم را بخود مشغول نموده است.

 باز هم مثل همیشه با قول و وعده تازه شدن دیدارت دلم را تسلی و تسکین

 می بخشم تا  بیش از این شکوه و شکایت نکند. دلم اما نومیدانه و مایوس میگوید:

 ببین پسر... او مدتهاست تو را بی خبر گذاشته و  رفته و الان یا در خواب شیرین

است یا به عیش  و نوش خود مشغول و تو اینجا نیش خار غم به دل میزنی و خون

دل می خوری و از رنج دوری به ستوه آمده ای و در این حصار دلتنگی زیر آسمان

کبود غم ناله سر میدهی. هر که نداند تو خوب میدانی که پر بیراه هم نمی گوید.

نازنین چرا هیچکس باور نمیکند من و تو تا چه حد بهم نزدیکیم...!!!؟؟

چه شبهایی که همه حتی ستاره و ماه خواب بودندو من و تو تاصبح بیدار ماندیم و

گپ می زدیم تا تاریکی شب کم کم رنگ می باخت و جایش را به سپیدی روز

میداد.نمیدانم الان کجا هستی ولی میدانم هر کجا هستی با منی...من اکنون

 اینجا کنار زلال جاری رود در دامن دشت گسترده لای شب بوها روی حریر نرم

 خاک پاک جنوب سرزمین اهورایی ایران نشسته ام  وبه رویای شیرین با تو بودن

می اندیشم.طاقتم طاق شده است.برای دلم از خوبیها و محبت تو می گویم.

تصویر خندان تو یک لحظه جلوی چشمم محو نمیشود.وقتی قهر میکردی مجازتم

این بود که نمی خندیدی و مرا از یکدنیا ملاحت و حسن محروم میکردی و بارها از

تو درخواست تخفیف مجازات نمودم زیرا این محرومیت سنگین ترین مجازات ها بود

و تو که به نقطه ضعف من پی برده بودی و میدانستی که نازت چقدر خریدار دارد

بیشتر سر بر سرم میگذاشتی و سر هیچ و پوچ قهر میکردی و مدام ظالمانه مرا از

لذتی که از شهد شیرین خنده هایت بجانم می ریخت محروم میکردی و استیصال

 مرا که میدیدی به ریشم میخندیدی.آن روزها پائیز را بهار عاشقان میگفتی و به پائیز

دلبستگی عجیبی داشتی و میخواندی پائیز بهاریست که عاشق شده است...

هر وقت با تو صحبت میکردم روحم تازه می شد و در خودم انرژی زیادی احساس

میکردم و تا چند روز شارژ شارژ بودم و حس و حال نوجوانی و سرخوشی و نشاط

ایام شباب در من زنده می شد و کودکانه ذوق میکردم.همین حالا که  مدام ترا

 بسوی خود میخوانم لذت و نشاط آن روزها را احساس میکنم اما نه به آن شدت و

  حدت قدیم....به همین سادگی آنروزها مثل برق و باد گذشتند و تو رفتی و مرا با

یکدنیا غم و غصه با انبوه خاطرات شیرین تنها گذاشتی.هیچ چیز مثل صدای گرم

و خنده های شیرینت آرامم نمیکنند. طرح لبخندت را به قاب دیده ام تا ابد محفوظ

 خواهم داشت شاید تاثیر یادگار وجودت حظی وافر نصیبم کند.تا همیشه منتظر

میمانم تا تو را بیابم و مژده آمدنت را بشنوم و باد صبا خبر خوش حضورت را بشارت

دهد. بی تو چقدر لحظه هایم سخت میگذرد.

زخم دلم ساعت است / میکُشدم انتظار....

یادت بخیر و خوبی و مهرت قرین عشق و نامت بلند باد نازنین.

 

الهام زندگی

با هر زحمت و مرارتی که بود دل و دیده ام را راضی کردم به ناز صدا و کفش و کلاه و جامه و ردا و

قد و قامت و نقش و نگار و چشم و ابروی کلیشه ای مانکن ها و باربی ها نشسته در کمین جوانان

برومندی همچون من بی اعتنا باشد ،مبادا برایم پاپوشی بدوزند و فرصت فتح قلل ترقی و پیشرفتم

را بسوزند و اوقات گرانبهای عمر را ضایع سازند.هنوز هم مرتب و مکرر پند و اندرزشان میدهم عهد

قدیم را فراموش نکنند و  مبادا ناغافل دل براین پیره زنان و بیوه زنان عشوه گر دهر ببندند که این

 عجوزه ها در عقد بسی جوانان ناکام پاک نهاد، دامادند. برای عاشق بیقراری که  شب و روزش در

 فکرخدمت به همنوعان میگذرد و تمام سعی و تلاش و همتش معطوف به طی  سریع السیر پله های

ترقی است حیف است حتی لحظه ای از گوهر وجود ذیجودش بیهوده به تماشای زرق و برق دروغین و

ظواهر فریبنده دنیای مکر و فریب و ناز و غمزه و عشوه عاملین فساد و تباهی به بطالت بگذرد.

البته حساب دلبرکان با وفای سمن سیمای نجیب از این قماش جداست و ذکر یاد و نام و خاطرشان

مستلزم مزید احترام و ادب و ارادت است. ایشان را بر من حقی و فضیلتی است که انصاف و جوانمردی

حکم میکند اداء نمایم .آنچه در صدر سخن عرض شد نهیب هماره وجدان به دل و دیده کم طاقت خودم

بود و لاغیر. بهر حال متن و حاشیه زندگی من و شما و دیگران  سرشار از لطائف و ظرائف و سخنان

ناگفته عبرت آموز و شنیدنی است.ارجح و اولی است قبل از هر کس خودمان از گذر زندگی و تاریخ 

درس بگیریم و تجربه بیاموزیم و تجارب حاصله خود و دیگر اساتید و اندیشمندان و صلحاء متقدم و

متاخر و معاصر را چراغ راه آینده قرار دهیم تا بحول و قوه ذات اقدس الهی عنقریب شاهد موفقیت را

در آغوش بگیریم و از کویر سوزان و صحرای ناهموار و پر سنگلاخ زندگی به سلامت عبور کنیم و کامروا

باشیم... باقی بقایتان / جانم فدایتان.

 

به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام / دل تو را می طلبد دیده تو را می جوید.

در کشتزار زمانه

شتاب باید کرد

به بیشه زار زمین

به خیزگاه پلنگ

به خوابگاه غزال

به جلوه گاه جهان

شکار باید کرد

لیک ای نازنین صنم

وقتی ارمغان لطیف

عطوفت سبز بهار 

در نیش خار  ِ

شقایق سرخ صحرا

دام راه بلبل عاشقی  است که

بال و پرزنان

آفاق بیکران خیال را

پیموده است

با من بگو

 در خزان آرزوها

به لاله زار زندگی

به چشمه سار تشنگی

چکار باید کرد ؟

رسم اینجا چیست؟

 رستم اینها کیست؟

شهیدان زنده اند الله اکبر ....

 

 نه ما نمرده ایم

ما زنده ایم که از

  آه ِ انسانهای رنج دیده  

دلمان بدرد می آید

 از زخم زمخت دستان پینه بسته

گریه مان می گیرد

 از اشک بیوه زنان وناله یتیمان

چون شمع آب می شویم

 صبوری مادران شهدا

شرمسارمان می کند

 از نامهربانی و بیوفایی مکدر می شویم و

جرثومه  فساد و تباهی

در حلقه ی آکنده از موریانه ها 

تمام جسم و جان و

هوش و حواس و

روح و روانمان را 

بخود جلب میکند

 تا کار سترگ سربازان رشید وطن را 

در راه اعتلای دین مبین و

  استقلال و آزادی میهن و

 عزت مردم

ارج نهاده  و بیش از پیش

 بکوشیم

بگوئیم

بنویسیم

بسرائیم

بخوانیم 

بدانیم و

 حق مسلم خویش را

بر سر جهانخوران فریاد کشیم و

  در تقابل با کابوس بختک تاریکی

شیشه زنگار گرفته چراغهامان را

به زلال شبنم و گلاب

 لاله های دشت عشق و ایمان

بشوئیم و جلوه و جلا بخشیم و

رخسار نیلی سپهر

بلند اختر کردگار را

با سرخی منجلی از

آذرخش توفنده خشم

نورباران نموده و

 همه یک نوا

ندا سر دهیم :

((اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و یاران بهم سازیم و بنیادش براندازیم ))

نه ما نمرده ایم

در قاموس شهادت  

مرگ معنا ندارد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن ۱/ ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا، بل احیاء عند ربهم یرزقون ... (قرآن کریم)

 ترجمه :

هرگز کسانی را که در راه خدا کشته می شوند مرده نپندارید بلکه ایشان زنده اند و نزد خدای

 خود روزی میخورند ....

پ.ن ۲/ ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد.( امام خمینی ) قدس سره .

 

 

 

 

غروب را دوست دارم بخاطر خاطره هایش....

غروب ها

هر جا که باشم

با اشتیاق 

پر میکشم

به دامن دریا

رویای ساحل

 کثرت زیبایی دلفریب و

 نوید غزالان فریبا

حیرت و هیجان

گرمای بیکران و

مستی شوکران را

یکجا به جسم وجان مشتاقان

هدیه میکند

چنان که بهار

زندگی را به زمین

طراوت را به درخت و

تازگی و مسرت را

به هوای کوی تو ....

 

 

 

 

 

در آنجا مترسک منحوسی آویزان است.

دیروز گذشت

امروز نیز می گذرد

  توسن فلک در راه است تا

 رنج روزگار فرداها و

بیهودگی فریادها را

در کابوس نیم شب بدمستان  و

سودای عاشقی فرهادها را

عاری از هر مکر و فریب

در جام ترک خورده ی عاشقان 

به شهادت گیرد و

کم کم

کودکی را به جوانی و

نم نم

جوانی را به پیری و

بعد هم

پیری را به زخم بستر و

بعدتر هم

زخم بستر را به بیماری و

سرانجام

بیماری را به مرگ و

  مرگ را به گورستانی که

درآن نه نور و

نه هوا و

نه نگاه و

نه دروغ و  نه نیرنگ است

سوق دهد

و آنگاه آنجا غم ِ

سرگردانی و خانه به دوشی و

رنج زناشویی و

 سود پول شویی و ...

همه با هم  خاتمه

خواهند یافت

 آنروز زیاد دیر و

آنجا چندان دور نیست....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ .ن :

۱/ ناگهان بانگی برآید جسته ایم  / دفتر عمر گرامی بسته ایم.

۲/ شما را خدا نکند خودم را می گویم.

۳/ عمرتان جاوید، عیش تان برقرار، عیب تان مستور،لب تان خندان ،دل تان مسرور.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میان موج دریا خونه من....

زورقی را انتظار می کشم

که مرا 

از حریم رود عشق

به  گستره آبی دریا و

از بیکران دریا

 به تلاطم امواج خروشان 

رهنمون سازد

میخواهم در اعماق اقیانوس

چشمانت سکنی گزینم...

نشانی ات را بمن بده ...

برای روز مبادا

سنگ تمام جاده ها را

به سینه می زنم

تا بدانم که راه را

اشتباه نیامده ام

با من بگو

 کدام جاده مرا به تو میرساند...!؟

  تا چشمانم را چراغ راه سازم و

و در اقلیم گرم

دیار مهربانی

زیر فیروزه ای آسمان

وجب به وجب سبزه و

تا چشم کار کند

لاله و بنفشه و  شب بو بکارم

تا راه عشق و وصال

اگر چه سخت و دیر و دور

به شوق وصل نور

به لطف سرخوشی و شور

به چشم عاشقان پر غرور

سبز و زیبا و آباد باشد...

 

آخرین دیدار

دیشب

نقش رخسارت را

درخشان بر فراز خواب

برون از پرده پندار دیدم

گلی از شاخسار عشق 

باغ آرزو چیدم

به شادی با دل

 شیدای تو در گفتگو بودم

غزلخوان بهار زندگی بودم

تو مست جام بزم آخرین

مدهوش نقش خواب و

عطر یاسمن پیچیده  در

گیسوی مشکینت

منور داشتی

در نقره فام آفتاب

این کلبه ی تاریک خوابم را

و اکنون ای امید جان بی تابم

بدنبال نگاهت بیکران را

جستجو کردم

بیاد روی ماهت

با درختان گفتگو کردم

نمی یابم تو را

ای جان جانانم کجا رفتی..؟

چه شد کآخر نگارا

بی خبر رفتی !!؟

کجایی ای امید جان مشتاقان!!؟

نشانی از تو در خوابم بجا مانده

دلم در خواب و بیداری رها مانده ...

 

 

 

جور استاد به ز مهر پدر ...

از اوان نوجوانی با نغمه دل انگیز تار مانوس بودم ولی درک حقیقت هنر و ظرافت و لذت نوازندگی و

 احساس خوش سعادت هستی بخش و اعتبار و افتخار و حظ وافری که در نغمه روح بخش ساز مستتر

 است در عنفوان جوانی دست داد.‌آن زمان نزد یکی از اساتید بنام در شهر گل و بلبل شیراز موسیقی

تلمذ میکردم و آرام آرام به حلقه رندان سرمست ره یافتم .نغمه روحانی ساز استاد و شوخ طبعی  و

خوش زبانی و مهر و محبت پدرانه ایشان ـــ بر خلاف تندخویی بیشتر اساتید هنر ـــ در تلاقی با شور و

 شوق و شیدایی و لطف و موهبت بی نظیر هنرمندی و فرهیختگی و مقام عظمای استاد ترکیبی بدیع

  و دوست داشتنی بوجود آورده بود.

مضافن که در صنعت ساخت و ساز و تعمیر  انواع آلات و ادوات موسیقی نیز ماهر و چیره دست بود 

و سازهای ممهور به مهر آن استاد فرزانه در میان اهل هنر و نوازندگان از قدیم زبانزد و مشهور بوده و

هست.من به لحاظ شدت علاقه ای که به ساز و آواز و شخص استاد و هنرش داشتم اغلب اوقات

 فراغتم را در کارگاه نزد وی سپری می نمودم و ایشان نیز با نهایت بزرگواری و مناعت طبع مرا که با

 وی اختلاف سنی فاحشی داشتم به حضور می پذیرفت و البته بی توجه به اطراف و حضور بنده

سخت مشغول کارش بود.علی ایحال این  همنشینی و قرابت برایم مواهب و نتایج ارزنده ای بهمراه

داشت.گاهی در حین کار در کارگاه بخصوص وقتی خسته میشدند بداهه نوازی میکردند و من هم

از فرصت سوء استفاده میکردم...!! خدمتشان درس پس میدادم و از حضورشان مشق میگرفتم و 

از منش والا و جنبه های متعالی شخصیت فردی و هنری وی شدیدن تاثیر پذیرفتم.بداهه نوازی و

بداهه پردازی استاد در نوع خود منحصر بفرد و الحق بی نظیر بود و مدام در کار ابداع وخلق هنر و

 طرح و ایده تازه بود و همه را با جدیت به منصه ظهور میرساند..با عنایت به اینکه بداهه نوازی جز با

 ذوق و ابتکار و شوق و نبوغ و اندیشه گسترده و قدرت حفظ و تلفیق ریتم و موسیقی و کلام  و سرمایه 

ذهنی و توانایی هنری خاص هنرمند امکانپذیر نیست  هنرمند بداهه نواز ،از منظر استاد از شانی والا و 

جایگاهی رفیع و ارزشمند برخوردار بود و خودش نمونه عینی هنرمندی بود که ظاهرن بدون بهره مندی از 

تدریس و تجارب و راهنمایی اساتید  و اهل فن که  قطعن در دوره جوانی وی اساتید مجرب صاحب

صلاحیت زیادی هم نبوده است با کمک شوق و ذوق وافر و علاقه بیش از حد و تمرین و ممارست

مستمر و البته نبوغ  و استعداد خدادادی پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی نموده تا به قله

موفقیت نائل آمده است.

ایشان علاوه بر آشنایی  با سبکهای مختلف هنری و تسلط بر تکنیکهای  خاص نوازندگی از لحاظ

 تئوری نیز دارای دانش و قابلیت و ظرفیت بالایی بود و همه  دستگاهها و ردیف و گوشه های آوازی

را که در عالم موسیقی و هنر نوازندگی و آواز دارای اهمیت بسیار بالا هستند بخوبی می شناختند و

همواره به شاگردان و هنرجویان  توصیه  و تاکید داشتند پیشرفت علم موسیقی  مستلزم شناخت و

رعایت قواعد مربوطه است و ضروری است هنر موسیقی را اصولی و اساسی بیاموزند و گرنه حتی

اگر در عمل نوازنده و خواننده قابل  و مسلطی  باشید ارزش چندانی ندارد .شخص شخیص  ایشان

 نه تنها در زمینه موسیقی که در علوم  عقلی و نقلی و معلومات و معقولات اعم از روانشناسی ،

مردم شناسی، جامعه شناسی، زبان شناسی ، فیزیک ، عرفان ،تاریخ هنر، فلسفه و ....

صاحبنظری بصیر بوده و هستند.امروز خبردارشدم استاد معظم در بستر بیماری و تحت درمان است

 که علیرغم کهولت سن ایشان بواسطه سرزندگی و نشاط روحی و روانی وی اصلن  انتظار این خبر

 ناگوار رانداشتم  فلذا از این بابت بسیار ناراحت و اندوهگینم.

اگر طی قلم فرسایی طویل  نام ایشان را ذکر نکردم به توصیه موکد خود معظم له است که همیشه از

شهرت بیزار بود و به گمنامی عشق می ورزید و حتی آثار متعددی که تالیف و منتشر گردیده  و بعضن

چندین بار تجدید چاپ شده اند همگی با نام مستعارند و خوش دارند در گمنامی زندگی نمایند.

برای آن استاد صاحبدل عزیز و ارجمند که علیرغم پرهیز از ذکر نام بلندش برای قاطبه اهالی فارس

و شهرستانهای جنوبی چهره ای نام آشنا و دوست داشتنی و عزیز  و ماندگار هستند از درگاه لایزال

 قادر متعال سلامتی عاجل و طول عمر با عزت آرزومندم.  یادش بخیر و خوبی گرامی و نامش برقرار

باد...                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           

 

زن خوب فرمانبر پارسا / کند مرد درویش را پادشاه

حرام باد اگر سخن از مهربانی و خوبی باشد و حدیث عشق و  مهر و فرزانگی زن بر تارک کلام ندرخشد.

 ... وز سر رشک نام او ،نام رخ قمر برم.

میلاد فرخنده اسوه نجابت و محبت و مهربانی و مظهر وفا و صفا و مهر،دخت گرامی رسول گرامی

 اسلام حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص) و همسر با وفا و با وقار  مظهر العجائب اسدالله

الغالب علی بن ابی طالب (ع) و سید نساء العالمین حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیه)  که به

مناسبت  این مولود مسعود روز زن نامگذاری گردیده است را خدمت  پیروان راستین  و محبان و

 دوستداران خاندان مقدس و سلاله مطهر اهل بیت عصمت و طهارت (صلواه الله و سلامه علیه)

خاصه بانوان گرامی و شیر زنان دلاور و نجیب میهن عزیزمان ایران ،در هر کجای این کره خاکی که

هستند تبریک و تهنیت عرض می نمایم امیدواره در جمیع مراحل زندگی موفق و موید بوده و بتوانند

با الگو برداری و تبعیت  از مقام رفیع و جاذبه های آموزنده سیره عملی آن حضرت را در جمیع ابعاد و

 مراحل زندگی سرشار ازعطوفت و مهربانی سعادت دنیا و آخرت خود را تضمین نمایند.

بی شک درک جنبه های متعالی شخصیت وجودی و فهم منش والای بانوی آب و آئینه و آفتاب به این

سادگی های ممکن نبوده و قابلیت خاصی را می طلبد لکن در همان حد که ممکن و میسور است

 موجب موفقیت و ضامن نیل به فلاح و رستگاری است. بانوی فرهیخته و فرزانه ای که در حد اعلای 

 مقام و مکنت و منزلت و جایگاه شامخ و موقعیت ممتاز مذهبی و جامعیت دینی و پایگاه رفیع اجتماعی

  در میان خیل بی شمار ارادتمندان و دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت (علیهما السلام) و اهمیت و

 نفوذ بی نظیری که در کسوت دخت گرامی و  یادگار عزیز پیامبر مکرم(ص) و همسر با وفای  مولا علی

امیر مومنان (ع) برخوردار بود زهد و پارسایی و تقوا و پرهیزکاری پیشه ساخت و بر زرق و برق تجملات و

مادیات و  تشریفات دنیای فانی چشم فرو بست تا زندگانی ساده و بی آلایش آن حضرت(س) امروز

چراغ راه و  سرلوحه و سرمشق کسانی قرار داد که صادقانه و مخلصانه  در پی فضل و فلاح و رستگاری

 و فنا فی الله و رسیدن به آرامش ابدی و اقامت درجوار رحمت للعالمین و کسب درجات اعلی اعلیین

بهشت برین و جنت الماوای عالم باقی اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن ۱:

بهشت را به بها میدهند نه بهانه.

پ. ن ۲:

 همه جمال تو بینند چو چشم باز کنند / همه شراب تو نوشند چو لب فراز کند.

پ . ن ۳:

مادر جان تا تو در نظری من به کجا نظر کنم...؟روزت مبارک روزگارت شاد و سایه ات بر سر ما مستدام.

دشمن دوست نما ...

زمان را

لعنت کنم یا

زمین

یا هر دو را ...

کدام یک مرا از یادت برد...؟

کدام یک موجب شد

مرا گم کنی...؟

کدامیک تاب ترا

تب و

روز مرا شب  و

رخت نا امیدی بر تن

ماه کرد...؟ 

عمر گل را

تباه کرد...؟

 که تو را

در ساحل نومیدی

صدا کرد..؟

 که مرا بادرد و غم

 آشنا کرد ......؟

برای روز مبادا

به من بگو

نازنین مه جبین

سمن سیمایم .....

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ. ن ۱:

          دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج / شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد.

پ. ن ۲:

 بخت وارون کار مشکل دوست دشمن گشته امّا / انتظاری بی سبب زین خواب بی تعبیر دارم.

پ . ن ۳:

          پسرم غصه نخور ، من دعا میکنم برات درد تو دردمون میشه / لب تو خندون  می شه ...    

 

 

دیدار یار غایب ...

مهران از شیراز و کامیار از بقول خودش تهرررررون از جمله دوستان با صفای دنیای مجاز بودند که

 از خوش سعادتی بنده یوم جاری برای اولین بار  توفیق دیدارشان در بندر نصیبم گردید و بدین طریق

 به جمع دوستان صمیمی دنیای حقیقت پیوستند.خب واقعیتش مواجهه سرزده  با صدا و سیمای

 کسی را که  تصویری  خیالی از وی در ذهن و ضمیرت نقش بسته است موجد هیجان زیادی است.

آقا بهرام از دوستان وبلاگ نویس همشهری با من تماس گرفت و فرمودند که ۲ تن از دوستان مجازی

در بوشهرند و  جویای احوال شما هستند و ذکر خیرتان بوده است من نیز علیرغم اینکه بعد از یک روز

شلوغ کاری خسته و کوفته  ازشدت گرما و شرجی به هوای مطبوع منزل پناه آورده و مشغول استراحت

بودم اشتیاق وافر نشان دادم و به منزل دعوتشان کردم که اجابت نفرمودند و اظهار داشتند با تعدادی از

دوستان در کافی شاپ ساحل دریای نیلگون خلیج همیشه فارس قرار وبلاگی دارند که من بدلیل پرهیز

 و معذوریت شرکت در این قبیل اجتماعات شلوغ پلوغ و عدم شناخت حضار و مدعوین و علل و انگیزه و

موضوع بحث و ..... پوزش طلبیده و به دوستان عزیز همشهری که با اخلاق گند بنده آشنایی قبلی دارند

سپردم که دوستان عزیز و مهمانانان گرانقدر را توجیه فرمایند تایکوقت خدای نکرده بحساب بی احترامی

 و بی معرفتی بنده نگذارند زیرا خود ستایی نباشد مردمان صاف و ساده دیار جنوب در خونگرمی و

مهربانی و مهمان نوازی و غریب نوازی یکدلی و یکرنگی شهره خاص و عام اند و در منزل و خانه دلشان

همواره به روی مهمانان باز است و با آغوش بازاز دوست و دشمن حتی استقبال می کنند و مقدمش را

 گرامی میدارند.قطعن عزیزانی که به مناطق جنوبی کشور تردد و رفت آمد نموده و با مردم جنوب مراودت

 و مصاحبت داشته  یا دارند صحت اظهارات بنده را  به ضرس قاطع تائید می نمایند.علیهــــذا هماهنگی

لازم مبذول و با عنایت به اینکه دوستان عزیز فرصت چندانی نداشتند و برای خرید و دید و بازدید از سایر

نقاط استان دلاور خیز بوشهر عازم بندر زیبای گناوه بودند بعد از ناهار فرصت را مغتنم شمرده  به محل

اقامت ایشان در منزل سرور ارجمندم بهرام خان عزیمت نمودم تا از فیض دیدار دوستان عزیز محروم

نمانده و محضرشریفشان را درک کنم و دوستان با اینکه شتاب داشتند با نهایت متانت و بزرگواری

حدود یک ساعت حرکتشان را به تاخیر انداختند و در این مجال اختلاط و گپ و گفت کردیم و در محضر

مصفایشان حظ وافر بردیم.

مهران که شیراز ساکن است و با بندر فاصله چندانی ندارد قول داد که بیشتر سر بزند و این کار نیک

را استمرار بخشد و کامیار شرط گذاشت که نوبتی هم باشد نوبت شماست و تا شما نیائید من دیگر

نمی آیم و از بهرام قول گرفت که در اولین فرصت جبران مافات کند.القصه دوستان را تا خروجی شهر

بدرقه نمودیم و این واقعیت را بر زبان تکرار و در عمل باور نمودیم که رفتن رفتن است و ماندن محاله و

هر آمدنی رفتنی دارد و آنکه پاینده و باقی است خدا خواهد بود.

پ.ن ۱: به روزگار بیاندیش که چگونه تصویر گر جدائی هاست.بر من خرده نگیر، چرا که جبر زمانه

 در آغاز هر سلام به پایان آن بدرود می فرستد.

پ. ن ۲: هر کسی دورونی داره ،دوره من گذشته / یکی میاد یکی میره، این رسم سرنوشته...

پ.ن ۳:خنده و صداقت و صفا و رفاقت و مهربانیت منو کشته، دیگران نیز در نوبت ذبح اند، رحمی نما ...

 

عصر دلتنگی

 

برای اینکه  تو را بیابم

هر روز راه رفته

شب را

باز میگردم ...

نازنین

پشت کدام فاصله پنهانی ؟

که صدایم نمی رسد....!!

با من سخن بگو

کدامین راه

مرا به قصر تو میرساند ...؟

کدام نغمه

دلتنگی ام را

فرو می نشاند...؟

 

 

 

 

 

 

تو دوری از برم دل در برم نیست ...

در آئینه خیالم

تصویر مشترکمان را

 قاب گرفته ام

تا در لحظه های فراموشی

بی هیچ هراسی

 ترانه هایم را

در گوشت زمزمه کنم

و هر صبح

در تلالو نور جادویی خورشید

میثاق میعادت را

با دست افشانی گلها و رقص پروانه ها

جشن بگیرم

اینجا

هیچ کس شبیه تو نیست

‌آنجا آیا کسی

شبیه من دیده ای...؟

 

 

تاملی در طبع نیک و خوبی اخلاق

سلام دوستان عزیز.

در تائید و تکمیل مکنونات قلبی شاعر شیرین سخن  که در اوج شیوایی و بلاغت فرموده اند:

حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد //  زمانه را ورقی هست و دفتری و دیوانی

عرض کنم که زیر آسمان کبود این دنیای بیوفای زود گذر که به تعبیری دو روز و نصفی بیش نیست

جز باقی الصالحات محبت و صداقت و نیکی و خدمت به همنوعان هیچ چیز ماندنی و ارزشمند نیست.

به تازگی کتابی در حوزه اخلاق خواندم که واگویه روایات پر فراز و نشیب  حرص و آز آدمی در این دو

 روز نصف عمر بود و در قالب مصادیق عینی و واقعی تاثیر کج خلقی و بد اخلاقی و خباثت و شرارت را

در عالم فانی و باقی به وضوح هر چه تمامتر بیان و عیان ساخته  و روح آدمی را  با عنایت به تحکیم

بیشتر به تفکرات مثبت و عقاید نیک و اعمال خیر و رفتار انسانی تشویق و پالایش می نمود و در مقابل

بر تنش ها و چالش های ناشی از بی توجهی به فضائل و کرامات انسانی و افتادن در دام پر زرق و برق

و ظاهر فریب زشتی و پلشتی و پلیدی تجملات و تعلقات و خودخواهی ها صحه می گذاشت . مولف

فرهیخته کتاب شادروان جنت مکان حضرت علامه طباطبایی (اعلی الله مقامه) در نهایت ظرافت و

فصاحت و فراست به تحقیق و تجربه و صحت و صداقت و راستی و درستی حد اعلای احترام به حریم

 امن و محفل انس و ماوای کبریایی بارگاه الوهیت و ربوبیت در تقرب به وادی طلب و عشق و شریعت و

طریقت دین و دلدادگی و اعتقادات عمیق و باورهای متقن مذهبی و جوانب روحانی فرا بشری تهذیب و

تهذب نفس و عرفان و سیر و سلوک و فقر و غنی را که در ابعاد ماوراء زمین و زمان و طبیعت منتهی به

 مقام متعالی فنا فی اللهی میشود را در تامین نیازهای روحی و روانی و رفع خلاء های عاطفی و

افزایش ظرفیت درک مفاهیم  متعالی عالم معنا و تجلی ذات حق در مظاهر جمال و کمال آفاق و انفس

 و فهم حقیقت پدیده ها ی متکثر کائنات غیر قابل انکار میدانند.براستی که فضیلت انسان در عرصه

عمومی اجتماع مبحث عمیق و دقیقی است که از توش و توان صاحب عاصی این قلم قاصر و از حوصله

 این مقال الکن و مجال اندک خارج است با این وجود حسب آموزه ها و اندوخته ها اعتقاد راسخ دارم :

 آب دریا را اگر نتوان کشید //  لیک قدر تشنگی باید چشید...

 لذا این مبحث جامع در صورت استقبال و خوش آمد مخاطبین عزیز ادامه خواهد یافت ....

                                                                                      تا دیداری دوباره خدا یار و نگهدارتان...

 

 

 

باغ سبز چشمانت...

 

در تماشای باغ سبز نگاهت

مست از جلوه دیدار و

 محو شوکت آفتاب

رد هفت آسمان ستاره را

در خمار چشمان میگونت 

دنبال میکنم 

 مبادا

به نیم غمزه ای

حیران شکوه گلزار تماشا

در ژرفای جنگل چشمانت

 گم شوم ...

 

 

 

 

 

میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم...

در جنون باد

در پناه بادبان

با چشمهانی مضطرب

خیره بر امواج عجول دریا

محو پریشانی ها

تقدیر مبهم خویش را

به ادراک تبسم تلخ ناخدا

گره میزنم و

در این غروب تلخ

مرغان دریایی را

بر فراز عرشه کشتی

در گستره بیکران آبی آب و آسمان

به شهادت می گیرم

که آرزوی چیدن غزلی از

چشمان شهلایش

شاخه گُلی از دستان مهربانش

بر دلم مانده است...

احساس سوختن.

حادثه خبر نمی کند عزیزان.ممکن است آدمی که تا یک لحظه پیش سر و مر و گنده  مغرور و از خود

راضی فضای حقیقی ومجازی را اشغال کرده است لحظه ای دیگر دست و پا یا جزیی از اجزای بدنش

 وبال گردنش گردیده و  علیل و چلاق  و مریض شود یا  موجودیتش مخدوش  و معدوم و مرحوم گردد.

مصیبت و بلای وارده من امروز سوختگی شدید مچ و کف و انگشتان دست  چپم به بود.

حالا تاثیر نفرین گیرای کی...؟ یا باد افره کدام گناه نکرده بجای آتش سوزان جهنم در آب جوش

جلوه کرد نمیدانم...؟ عارضم بحضور مبارکتان شرح ماوقع که ضمن تحمل درد و رنج مزیدش تجربه ای

 به تجاربم افزود که هیچوقت کار خود را به دیگری واگذار نکنم و اگر کردم به حسن اجرایش دلخوش

نباشم و در بهره برداری از ثمر کار افراد ناپخته و  غیر کاردان  شتاب نکنم و همیشه کار آدم ناشی و

 حواس پرت  و بالاخص عاشق را چک کنم  تا از هول حلیم به دیگ نیافتم  این بود که  امروز دوست

عزیزی مهمانم بود و از سر لطف در فاصله خواب قیلوله بنده زحمت دم نمودن چای را متحمل گردیده و

و در اتاق دیگری مشغول تماشای فیلم بود.من از همه جا بی خبر پس از چرت کوتاهی از خواب

برخاستم و آبی به سر و صورت زده و نزده رفتم سراغ فلاکس چای و بر عکس همیشه  که لیوان را

در سینی می گذاشتم اینبار گوشه لیوان را دست چپم گرفته و فلاکس را بالا آورده و بسمت دهانه

لیوان  ـ جنوبی ها اکثرا چای  لیوانی می نوشند ــ ناگهان  تمام چایی داغ محتوی فلاکس روی

دستم خالی شد و در چشم بهم زدنی سوزشی شدید درد را بجانم ریخت. نگو که این دوست

 عاشق و مجنون و بدتر از من کم هوش و حواس  ما متعاقب ریختن آب جوش  سهون در فلاکس را

چفت ننموده تا  اندکی از سوزش آتش  عشقی که بجانش هست را بمن  بچشاند  که الحق خوب

چشاند آنهم چه چشاندنی ....!!  حالا علاوه بر  سوز آتش هجران ،درد سوختن و حرارت آتش را بخوبی

خوب  احساس میکنم که شاعر شیدای سینه سوخته فرموده:

 آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم / احساس سوختن به تماشا نمیشود.

از آن لحظه تا همین حالا بسیار طریق آزموده ام اما سوزش دستم کمتر نمیشود و بالاجبار جلوی کولر

نشسته ام تا بمدد باد سرد کمی از شدت سوزش و درد جانکاهش بکاهم.از دوستان عزیزی که در

رابطه با  کمکهای اولیه  سوختگی و نحوه مداوا و تسکین سوزش سوختگی علم و اطلاع دارند

 استدعای عاجل دارد  تشریک مساعی و رهنمودشان را دریغ نفرمایند. من  قبل از این هیچگاه

تجربه سوختگی نداشته ام  ولی  حالا که بواسطه  یک سوختگی ساده با آب جوش  ظهر تا حالا

 بدون وقفه همچون مرغ نیم بسمل درد میکشم و کلافه هستم با خود میگویم خدا به فریاد کسانی

 برسد که عضوی از بدنشان آتش می گیرد. الان  گاهی دستم را جلوی کولر گرفته و  گاهی در آب

 یخ  میگذارم  و ناچار با یکدست مشغول تایپ این سطورم که همچین راه دستم نیست و سختم

می باشد لذا بیشتر از این تحمل ندارم و علیرغم میل باطنی ناچار زحمت کم نموده و  از خدمتتان

مرخص میشوم.تا دیداری دوباره خدا نگهدار....

 

تئوری رمان

این پست پاسخ مختصری است به کامنت دوست عزیزی در رابطه با فلسفه و تئوری رمان که قاعدتا

بایستی برای پیشگیری و اجتناب از برملا شدن بی سوادی و فقر ادبی و دانش اندکم در این زمینه

از پاسخ عمومی امتناع نموده و همانطور که وی بصورت خصوصی مطرح نمودند بنده نیز متقابلن

بصورت خصوصی به شخص شخیص ایشان پاسخ می گفتم اما از آن جهت طرح موضوع بصورت

عمومی را ترجیح دادم که نیز تعاملی با اندیشمندان و فرهیختگان عرصه ادب و معرفت  صورت پذیرد

 و از رهنمودها و نقطه نظرات اساتید و صاحبنظران بهره مند گردیم و از محضرشان کسب فیض نموده

بیش از پیش بیاموزیم و بحول و قوه الهی در راستای غنای ادب و فرهنگ و هنر والای فارسی گام

 برداریم.

 باری آن قلیلی که من در رابطه با فلسفه و تئوری رمان میتوانم عرض کنم  و در محضر بزرگان درس

 پس دهم بقرار ذیل است  که پیشاپیش خودم کاملن واقفم  بسیار اندک و  ناچیز و ناقص و الکن

 است :

عارضم که ادبیات  نیز مثل هر دانش وعلوم جدی دیگر، صاحب دستگاه فکری و منشاء عقیدتی و

فلسفه و تئوری و ساختار خاصی است که بدون درک آنها قادر به درک زیبایی و ظرافت ادبیات

نخواهیم بود.ادبیات در معنا و مفهوم عام ـ صرفنظر از ادبیات شرق یا غرب ـ علم هنرهای متعالی و

کمالات معنوی است که در صور و اشکال مختلف و متعدد رخ نموده است و ظهور و بروز می یابد  و

روح و شکل منحصر بفردی دارد که در تبلور ادبیات داستانی به تنهایی دنیایی شگرف و عظیم است که

طی قرون و اعصار گذشته بصورت شفاهی و مکتوب سازمان یافته و اجزایش به هم مرتبط گردیده اند.

مثال ساده عرایضم را در عناصر متشکله یک بیت شعر یا جامع تر یک قطعه یا غزل ارائه می نمایم

که در هجاهای کوتاه و بلند و اسباب و اوتاد و مفاصل و عروض و قافیه و بدیع و وزن و آهنگ در حرکت به

سوی یکدیگر تشکیل کلیت واحدی بنام شعر میدهند و این امر در سبک های مختلف ادبی  و انواع

مظاهر هنر قابل تعمیم است.در مقوله ادبیات داستانی که مشخصن موضوع سوال دوست عزیز پیش

 گفته است اجزای متشکله در قالب و سبک خاص خود نقش عمده ای ایفاء نموده و ساختار و تصویر و

تجسم و رویا و فردیت یا جامعیت اثر را در اسلوب مورد نظر مولف به منصه ظهور میرسانند والا از لحاظ 

فلسفه و تئوری تمام شاخه های هنر موضوع و هویت مشابه دارند.مثلن تولد تراژدی در متون ادبی

دوره های مختلف ساختار یکسان و مشابه ای دارد و اشکال خاص آن متاثر از مناسبات اجتماعی و

 خرده فرهنگ ها و هنجارها و رسم و رسومات اجتماعی منطبق با سطح فهم و شعور اجتماعی و   

شخصیتی و روند زندگی سیاسی و معنوی و مذهبی و اقتصادی و سطح  فهم و دانش و طرز فکر و رفاه

اجتماعی و تمایل و تقابل لایه ها و طبقات مختلف اجتماع متغیر است.ذهن و روح و روان و حافظه

 انسانها هر عصر تحت تاثیر پاره ای آموزه ها و باورها و اعتقادات  و تجربیات شخصی تعبیر و تفسیر

حدوث و بروز حوادث و اتفاقات و حتی جریان روتین و روزمره زندگی معمول را بعضن بدون توجه و عنایت

 به خردجمعی در حیطه و دایره ی فرضی خاصی از گذشته و حال آینده در قالب رویا و نسیان و وهم و

 خواب و خیال و جادو و جنبل مورد بررسی و تحلیل قرار میدهند و در مقابل اموری را که بصورت کاملن

 علمی و تجربی  و عینی اثبات گردیده است نادیده انگاشته و جز به  ضمیر و باور بعضن باطل خویش

 وقعی نمی نهند . حسب تحقیقات و مشاهدات  دانشمندان و روانکاوان اصولن سیستم روانکاوی افراد

جوامع انسانی در دوره های مختلف حتی طی یک دهه کلیات موضوعات و مسائل را به شیوه ای خاص

خود تجزیه و تحلیل می نماید و بخصوص در زمینه ادب و عرفان و هنر از  جامه تجرد بیرون خزیده و اساس

 جهان بینی  و سمبل رویا و کیمیای درون و بینش و نگرش خود را بر پایه سیستمی   کاملن یکپارچه و

منسجمی که  بالشخصه می پسندد و می شناسد و تخیل و تصور می کند بنا می نهند و معقولات و

مجهولات را در ظرف زمان و مکان خود می سنجند و در معنای حقیقی این تقسیم بندیها فی الواقع

 هیچ تفاوتی بین شعر و نقاشی و رمان و  ..... قائل نیستند چرا که آنچه دارای ارزش و اهمیت است

 صرفن هنر پیشرو و مقدس و هنرمند خلاق و آفریننده است و دیگر هیچ ..آنچه گفته آمد بینش و دانش

 اندک حقیر بود که بی تردید مثل خودم کم و کاست و نواقص و ایرادت زیادی دارد و بدون هیچگونه تعصب

 و تعارف بر فقر خود در این زمینه قرار می نمایم.مشتاقم که حضرات ادبا و فضلا بر من منت گذاشته  و

درهر فرصتی که دست داد به حقیر الفقیر العاصی بیاموزند و مساعی اندیشمندانه اشان را دریغ

نفرمایند. قبلن مزید امتنان و تشکر است. تا دیداری دوباره بدرود...

 

 

 

 

تا سرزمین آبی روشن

کوچه ها ی بن بست

خانه های متروک

سینه های سوزان

گامهای لرزان

از بیقراری عشق و

بیم گزند مرگ

نامم را نیز

از یاد بره ام

 در اوج آشوب وگرداب و وهم

همه امیدم به

معجزه عشق و

تراوش سبز

شکوفه نگاه توست ...

 

 

 

 

بانوی نقاش

انا لله و انا الیه راجعون

با کمال تاثر و تاسف فراوان اطلاع یافتم بانو معصومه سیحون پیشکسوت گالری دار کشورمان

شامگاه ۳۱ اردیبهشت در سن ۷۵ سالگی در منزلش برحمت ایزدی پیوسته است.وی متولد

 ۱۳۱۳  خطه زیبای شمال و شهرستان رشت بود که در سال ۱۳۴۰ دانشنامه  کارشناسی خود را

 در رشته نقاشی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران دریافت داشته بود و از پیشکسوتان

نقاشی بشمار می آمد که برای ترویج سبکهای مختلف نقاشی و هنرهای تجسمی زحمات

  زیادی متحمل شدند . نام و نام خانوادگی واقعی ایشان بر اساس اسناد و مستندات سجلی

منیر نوشین است لکن بعد از ازدواج با هوشنگ سیحون  نام و شهرت خویش را به معصومه

سیحون تغییر داد.همسر ایشان در زمان ازدواج رئیس وقت دانشکده هنرهای زیبا و معماری دانشگاه

تهران بود.گالری ایشان با نام سیحون از قدیمی ترین گالری های ایران است که  در سال ۱۳۴۵ افتتاح

شد و از همان بدو افتتاح محل نمایش آثار  هنرمندان بنام و صاحب سبک ایران و جهان بود و طی نیم

قرن اخیر در معرفی استعداد هنرمندان جویای نام آن سالها که اکنون در سطح جهان  هنرمندانی

مشهور و شناخته شده و دارای نام و آوازه و اعتبارند نقش خطیری ایفاء کرد.از جمله این هنرمندان

که نخستین نمایشگاه شان را در گالری سیحون بر پا داشته و از آن طریق به جامعه هنری داخل و خارج

کشور معرفی شدند می توان از حسین زنده رودی،ژازه طباطبائی، مسعود عربشاهی ،علیرضا اسپهبد

 و  تعداد زیادی دیگر از نقاشان مطرح نام برد.یاد و نامش گرامی و روحش شاد و قرین رحمت الهی باد.

خرمشهر را خدا آزاد کرد. (امام خمینی قدس سره الشریف)

سوم خرداد سالروز حماسه جاوید فتح خــــرمشــــــهر قهرمان

روز مقاومت و پیروزی بر جمیع حماسه سازان و ملت شریف و

دلاور و خداجوی ایران زمین  در سراسر دنیا گرامی باد.