با تو هستم یار ...
نموده است.انتظاری کشنده روزم را به شب و شبم را به روز پیوند میدهد.
در خلوت شبانه ام از آن دوردست ها صدای جیرجیرکهایی که کنار رودخانه آواز
میخوانند به گوش میرسد.از پشت قاب عینک ذره بینی ام به شهر خواب زده
می نگرم.خانه هایی تاریک و روشن و پنجره هایی که انگار رو به آسمان باز
شده اند به چشم میخورند.آن دورترها چراغهای رنگی سوسو می زنند و من
تنها و تنها به تو فکر میکنم که همه چیز من بوده و هستی و خواهی بود ....
اینکه در همین لحظه در این شهر شلوغ چند نفر مثل من بیقرار پشت پنجره ها
به دور دست ها خیره شده اند؟ تو حالا کجایی؟چکار میکنی؟ خوابی یا بیدار؟
آیا معنی انتظار را می فهمی؟ تمام فکر و ذکرم را بخود مشغول نموده است.
باز هم مثل همیشه با قول و وعده تازه شدن دیدارت دلم را تسلی و تسکین
می بخشم تا بیش از این شکوه و شکایت نکند. دلم اما نومیدانه و مایوس میگوید:
ببین پسر... او مدتهاست تو را بی خبر گذاشته و رفته و الان یا در خواب شیرین
است یا به عیش و نوش خود مشغول و تو اینجا نیش خار غم به دل میزنی و خون
دل می خوری و از رنج دوری به ستوه آمده ای و در این حصار دلتنگی زیر آسمان
کبود غم ناله سر میدهی. هر که نداند تو خوب میدانی که پر بیراه هم نمی گوید.
نازنین چرا هیچکس باور نمیکند من و تو تا چه حد بهم نزدیکیم...!!!؟؟
چه شبهایی که همه حتی ستاره و ماه خواب بودندو من و تو تاصبح بیدار ماندیم و
گپ می زدیم تا تاریکی شب کم کم رنگ می باخت و جایش را به سپیدی روز
میداد.نمیدانم الان کجا هستی ولی میدانم هر کجا هستی با منی...من اکنون
اینجا کنار زلال جاری رود در دامن دشت گسترده لای شب بوها روی حریر نرم
خاک پاک جنوب سرزمین اهورایی ایران نشسته ام وبه رویای شیرین با تو بودن
می اندیشم.طاقتم طاق شده است.برای دلم از خوبیها و محبت تو می گویم.
تصویر خندان تو یک لحظه جلوی چشمم محو نمیشود.وقتی قهر میکردی مجازتم
این بود که نمی خندیدی و مرا از یکدنیا ملاحت و حسن محروم میکردی و بارها از
تو درخواست تخفیف مجازات نمودم زیرا این محرومیت سنگین ترین مجازات ها بود
و تو که به نقطه ضعف من پی برده بودی و میدانستی که نازت چقدر خریدار دارد
بیشتر سر بر سرم میگذاشتی و سر هیچ و پوچ قهر میکردی و مدام ظالمانه مرا از
لذتی که از شهد شیرین خنده هایت بجانم می ریخت محروم میکردی و استیصال
مرا که میدیدی به ریشم میخندیدی.آن روزها پائیز را بهار عاشقان میگفتی و به پائیز
دلبستگی عجیبی داشتی و میخواندی پائیز بهاریست که عاشق شده است...
هر وقت با تو صحبت میکردم روحم تازه می شد و در خودم انرژی زیادی احساس
میکردم و تا چند روز شارژ شارژ بودم و حس و حال نوجوانی و سرخوشی و نشاط
ایام شباب در من زنده می شد و کودکانه ذوق میکردم.همین حالا که مدام ترا
بسوی خود میخوانم لذت و نشاط آن روزها را احساس میکنم اما نه به آن شدت و
حدت قدیم....به همین سادگی آنروزها مثل برق و باد گذشتند و تو رفتی و مرا با
یکدنیا غم و غصه با انبوه خاطرات شیرین تنها گذاشتی.هیچ چیز مثل صدای گرم
و خنده های شیرینت آرامم نمیکنند. طرح لبخندت را به قاب دیده ام تا ابد محفوظ
خواهم داشت شاید تاثیر یادگار وجودت حظی وافر نصیبم کند.تا همیشه منتظر
میمانم تا تو را بیابم و مژده آمدنت را بشنوم و باد صبا خبر خوش حضورت را بشارت
دهد. بی تو چقدر لحظه هایم سخت میگذرد.
زخم دلم ساعت است / میکُشدم انتظار....
یادت بخیر و خوبی و مهرت قرین عشق و نامت بلند باد نازنین.