آن یار مه لقا

غمگین و نا امید

هر روز خسته تر

لبخند تلخش

 کی رفته از نظر..؟

سیمای بخت او

در بند طالعش

گردیده تیره تر

شبح حریص یاس

گردیده چیره تر

آن سوی  دشت

مستان خیره سر

در مکنت شراب

از گل شکفته تر

چشم خمار یار

از سیل اشک و آه

در حسرت وداع

در خون نهفته تر

این داغ تازه را

زنگار غم زدود

در فصل عاشقی

گشته فسرده تر ...