لبخند صلح
تاگرم و روشن است
شمع محفل شبستانی
آئین ماست
شور و شوق غزلخوانی...؟
تابید در دلم
صفای گل از باغ چیدنت
جان جهان گرفت
تمنای دیدنت
مهتاب دید اشک وداعت
به دیده ام
انکار میکنم که که ترا
خواب دیده ام
دلخوش بُدم که
نور بتابی به خانه ام
دل خون شدم که تیر غمت را
نشانه ام
قربانی صریح جفای زمانه ام ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 2:3 توسط حمید راهدار
|