در آنجا مترسک منحوسی آویزان است.
امروز نیز می گذرد
توسن فلک در راه است تا
رنج روزگار فرداها و
بیهودگی فریادها را
در کابوس نیم شب بدمستان و
سودای عاشقی فرهادها را
عاری از هر مکر و فریب
در جام ترک خورده ی عاشقان
به شهادت گیرد و
کم کم
کودکی را به جوانی و
نم نم
جوانی را به پیری و
بعد هم
پیری را به زخم بستر و
بعدتر هم
زخم بستر را به بیماری و
سرانجام
بیماری را به مرگ و
مرگ را به گورستانی که
درآن نه نور و
نه هوا و
نه نگاه و
نه دروغ و نه نیرنگ است
سوق دهد
و آنگاه آنجا غم ِ
سرگردانی و خانه به دوشی و
رنج زناشویی و
سود پول شویی و ...
همه با هم خاتمه
خواهند یافت
آنروز زیاد دیر و
آنجا چندان دور نیست....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ .ن :
۱/ ناگهان بانگی برآید جسته ایم / دفتر عمر گرامی بسته ایم.
۲/ شما را خدا نکند خودم را می گویم.
۳/ عمرتان جاوید، عیش تان برقرار، عیب تان مستور،لب تان خندان ،دل تان مسرور.