در جنون باد

در پناه بادبان

با چشمهانی مضطرب

خیره بر امواج عجول دریا

محو پریشانی ها

تقدیر مبهم خویش را

به ادراک تبسم تلخ ناخدا

گره میزنم و

در این غروب تلخ

مرغان دریایی را

بر فراز عرشه کشتی

در گستره بیکران آبی آب و آسمان

به شهادت می گیرم

که آرزوی چیدن غزلی از

چشمان شهلایش

شاخه گُلی از دستان مهربانش

بر دلم مانده است...