یاد پر مهرنگاه تو درآن روز نخست//نرود از دل من تا نرود جان از تن...
شب با افسونگری
گنج باغ
تنهائیم را
به یغما برد
از ترس
این سیاه روی یغماگر
ترا لای انبوه پونه ها
پنهان کردم و
آسوده از
هجوم و ستیز و گریز
بهار دلکش را
به تماشا
نشستم.
شب با افسونگری
گنج باغ
تنهائیم را
به یغما برد
از ترس
این سیاه روی یغماگر
ترا لای انبوه پونه ها
پنهان کردم و
آسوده از
هجوم و ستیز و گریز
بهار دلکش را
به تماشا
نشستم.
احوال شما مهمترین دلیل برای حضورم در باغ سبز
آشنایی است.وقتی بهر علتی این حضور ناممکن یا
کمرنگ میشود دلم می گیرد.زمان هم که با بی رحمی
خاص خود می تازد و توقف و کندی و تامل و درنگ را
به هیچ وجه من الوجوه بر نمی تابد.شاید دست توانای
تقدیر هماهنگ با ابر و باد و مه و خورشید و فلک بتواند
چند روزی حقیر را از درک محضر مصفای دوستان عزیز
محروم وبدان سبب مغموم نمایدلکن ستمگری چرخ فلک
عطش مرا در حصول به اندیشه ی پویا و بیان دلنشین
یاران مهربان و عزیزی که دفتر ایام را در دنیای مجاز و
حقیقت زیبایی و رنگ و لعاب خاص بخشیده اند بیشتر و
اراده ام را در قدردانی و تحسین عزیزان همدل مصمم تر
می نماید و رنج و سختی دوری و هجران را محو توفیق
مضاعف میسازد.تاثیر همت والا و کوشش ارزشمند
دوستان فرهیخته و اندیشمند در افقهای وسیع شعر و
فرهنگ و ادب و معرفت ایران تابنده و درخشان است و
پر واضح است که برای علاقمندان و ارادتمندان ایشان
در عین سودمندی لذت و حظ وافری داشته باشد.
ارزش و اهمیت مساعی موثر عزیزان همراه آنچنان
مشهود و آشکار است که نیاز و احتیاجی به تعریف و
توصیف و نقد و تحسین بنده ی حقیر ندارد اما رسم
ادب و تعهد دوستی مرا ملزم میسازد در حد بضاعت
اندکم از دوستان گرامی و دانشمندی که از خرمن پربار
دانش و اندیشه اشان خوشه خوشه معرفت چیده و
سودمندی برداشت نموده ام سپاسگزار باشم و
تلاش و کوشش بیدریغ ایشان را در راه اعتلای زبان
و فرهنگ اصیل فارسی پاس بدارم.باقی بقایتان.
آن دور دستها
در تیرگی امواج مهیب
شکلی مبهم
بنظر میرسی
و من
دل خسته از
تازیانه ی بادهای سرد
در سکوت ساحل
شکوه حضورت را
به انتظار نشسته ام
کی به دل سوخته ام
نظر کنی
نمیدانم؟؟؟؟
عشق
ساده و ملایم
آهسته آهسته
از پرچین دیوار قلبم
بالا آمد
و در من آغاز شد
اینچنین بود که
طوفان وزیدن گرفت
امواج سهمگین
ساحل قلبم را در نوردید و
ناگهان از هیبت عشق
دیواره ی قلبم فرو ریخت
غرورم شکسته شد
بی سر و سامانی ام
شکل گرفت
چشم انتظاری
معنا یافت
سرگشتگی
شیدایی
شوریدگی
هویدا گشت
شادی رخت بر بست و
جایش را
غم و زجر و ملامت
اندوه و غصه و ملالت
پر کرد
ای دریغ...
سروران ارجمند.چند روزی به دلیل مشغله ی کاری
و مسافرت امکان حضور در محضرتان فراهم نگردید و
از این بابت شرمنده ی عزیزانی شدم که از غیبت بی
مقدمه و ناگهانی من اظهار گلایه مندی نموده اند.
بهر حال گاهی شرایطی پیش می آید که حسب
ضرورت و فوریت موضوع،امکان کسب اجازه و رخصت
از مهربانان همراه میسورنمیشود و اگر چه اسباب
شرمندگی را فراهم می آورد اما توجیه عفو و اغماض
را همراه دارد تا دوستان عزیز بر من ببخشایند که واقعا
امکان حضور و پاسخگویی به ابراز محبت بی شائبه ی
ایشان فراهم نبوده است.علاوه بر این اولین روز
مراجعت به منزل رایانه ی فکسنی من با مشکل فنی
مواجه شد که راه اندازیش نزدیک ۴۸ ساعت وقت
برد. هزینه و دردسر و مکافات و مشکلاتش بماند.
بهر حال خداوند سبحان را شاکرم که توفیق
حضور در جمع صمیمی و مصفای دوستان گلم
را عنایت فرمود تا دیدارها تازه گردد و ملالی باقی
نماند..ان الله غفور الرحیم..
این شب سرد و
ساکت و تیره
بی تو چه سنگین
گام بر می دارد
نازنین
در ظلمت شبها
حصار غمبار قفس را
تنها به امید فردای
با تو بودن
تحمل میکنم
قرارمان یادت هست؟
آه ،اگر نیایی
پای دربند اسارت
چه کنم؟؟
سلام یاران. سرآغاز کلام زبان حالم را به ۲ بیت از شیخ اجل سعدی
شیرازی که در غزل سرایی سرآمد شاعران است خلاصه کرده ، اقرار
میکنم شاعر اگر سعدی شیرازی است// شاعری ما و شما بازی است
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم.
شایان ذکر است عشق به فایز ترانه سرای افسانه ای دیار تفتیده ی
جنوب در دل و جان مردمان جنوب رسوخ کرده و گمان نمیرود شاعری
تا این حد در ژرفای روح و روان مردم اثر گذاشته باشد که فایز گذاشته
است. دو بیتی های جانسوز و بدیع آن شاعر شوریده ، علیرغم گذشت
سالیان دراز هیچگاه طراوت و تازگی خود را از دست نداده و پژمرده
نمی شود.دو بیتی هایی که از غم و اندوه و دلهره و اضطراب و فراق و
هجران شکوه و شکایت دارد و امروز نیز سنگینی اندوه را بردل و جان
عاشقان دلسوخته مستولی میسازد. عنصر تخیل در آفرینش چهار پاره های
شورانگیزی که ورد زبان مردم مهربان و عاشق پیشه ی جنوب است
نقشی اساسی و غیر قابل انکار دارد. مضافا که دلی پردرد و عجین با
غم و اندوه، سری پر شور ، ذهنی پویا و خلاق و ضمیری آگاه و
پر احساس از جمله دیگر عناصر و ابزار شاعری عاشق است که در دل
مشتاقان جایگاه ویژه دارد.بدیهی و طبیعی است که عاشق جز معشوق
به چیزی نیاندیشد و معشوق را مظهر تمام و کمال همه ی خوبیها و
زیباییها بداند و هرآنچه خصال نیک است در جمال فریبای معشوق نظاره
نماید.به اعتقاد بنده ی کمترین، زمان و مکان و موقعیت و جایگاه عاشق و
معشوق در نفس عشق و عاشقی بی تاثیر است و پیری و جوانی و
سیاه و سفید و نژاد و ایل و تبار و فرهنگ و دین وزبان و.....نمی شناسد .
ذیلا نمونه هایی از دوبیتی های جاودانه شاعر شیدا و شوریده حال جنوب
(فایز) جهت مزید استحضار دوستان تقدیم محضرتان میشود.
خداوندا دلم از دین بری شد اسیر دام زلف آن پری شد
پری دید و پریشان گشت فایز پری رو هر که دید از دین بری شد
********
اگر آهی کشم افلاک سوزد در و دشت و بیابون پاک سوزد
اگر آهی کشد فایز از این دل یقین دارم گل نمناک سوزد
****************
غم دنیا خورم یا حسرت یار و یا گریه کنم با این دل زار
همی ترسم شود دیوانه فایز چو مجنون رو نهد بر دشت و کهسار
*******************
پری پیکر بت عیسی پرستم به یک نظاره دل بردی زدستم
بیا بنشین به فایز مهربان شو که من دین مسلمانی شکستم
*****************
سحر شبنم چو بر گیسویت افتد در عالم شورشی از بویت افتد
چه خوش باشد که فایز همچو گیسوت پریشان حال در پهلویت افتد
*******************************************************
چه حاصل از غم و اندوه بیمار
بیا تا دست همدیگر بگیریم
دوباره عشق را از سر بگیریم
دو روز زندگی را پاس داریم
نهال دوستی در دل بکاریم
به طرف گلشنی در نوبهاران
حدیث مهر در خاطر سپاریم
دل غمدیده را تدبیر سازیم
بساط کهنه را تعمیر سازیم
سحرگاهان سرود عشق خوانیم
به رسم دوستی با هم بمانیم.
میان کبکها دل بر تو بستم
نشان تو به دستم
به پای تو نشستم
بیاد تو و برای تو می نویسم // زیر لب زمزمه
میکنم.بدان امید که ببینی و بخوانی / بنویسی و بخوانم
دردت بجانم//بی تو نمانم..نمیدانم ،نگفتی که بدانم
بی من به چه حالی؟در گیر چه کاری؟
من بی تو غمینم //محزون و حزینم //مشغول نوشتن//
توصیف ترا در دل دیوانه سرشتن//
گاهی به جهنم//گاهی به جنانم
***درد تو بجان خسته ام باد//
در چشم بخون نشسته ام باد***
ای یار تو را یاد// از هجر تو فریاد//
فریاد رسی نیست//غیر از تو کسی نیست//
حرص و هوسی نیست//دیگر نفسی نیست...
وای از دل سنگت
داد از دل تنگم
آه از مهجوری
دلا تا کی صبوری؟؟
باور نمیکنم که تو چون من ز سوز عشق
آتش بگیری و برآب هم نظر نکنی
نگارا از غم عشقت کبابم
خبر کی دارد از حال خرابم؟؟
اگر آیی دم مرگم ببالین
به آسانی سپارم جان شیرین
به چشمان سیاه تو اسیرم
روا باشد که از هجرت بمیرم
غزالم
اندوهناک تنهایی
دیدار را
به انتظار نشسته ام
بیا و
ویرانه دلم
گلستان کن
چراغ
ساحل امید را
نمایان کن
بیا
تمام زمین را
شکوفه باران کن
به کنج کلبه ی تاریک
شور بختی من
بتاب و روزن متروک را
چراغان کن
ز چین زلف بتان
گرد چهره ی سوسن
بگیر و
میکده را نور باران کن
به کور چشمی ایام و
دشمن غدار
جهان و
روز و شب و
سال و ماه بهاران کن...
محو آواز و نغمه ات بلبل
از فراق تو سخت غمگینم
خسته و دردمند و مسکینم
خوش صدایی و نیک سیمایی
فاش گویم عزیز دلهایی
زده ای تیر عشق بر جانم
به کجا رفته ای نمیدانم
دل درمانده را شکیبی نیست
گر نباشی مرا حبیبی نیست
تو که رفتی ستاره ام گم شد
اشک و حرمان نصیب مردم شد
خسته از طعن خلق گردیدم
کاش امروز را نمی دیدم.
توی رویا و خیال
روزای گذشته رو
خط میزنم
زخم عاشقی رو
مرهم میزنم
می نشینم تنها
خسته از حادثه ی چندی پیش
با دلی پر تشویش
عهد
عاشقی رو
برهم میزنم
محو غوغای پریشانی ها
نقش ویرانی و
ماتم میزنم .
سلام دوستان همراه
درود یاران همدل
عارضم که در عصر حاضر، هنر و ادب و
عرفان در شاخه های متنوع و متکثری
ظهور و بروز دارد و بسان چشمه ی حیاتی
است که بشر عقل گریز امروز تن و جان
خسته اش را با آب زلالش میشوید تا به
مدد این عنصر حیات بخش، زندگی رقت
بارش را قابل تحمل سازد . آلبر کامو
گفته است ادبیات راهی برای بیرون
جهیدن ازصف مردگان و نمایش شور
هستی است.
هنر و ادب و عرفان در قالبها و قابلیتهای
مختلف، تحول و پویایی و نشاط و خلاقیت
را در ما فی الضمیر انسان و بالاخص نسل
جوان جوامع بشری نهادینه میسازد و
ظرفیت لازم را برای پاسخگویی به
پرسشها ی بی شمار تاریخ معاصر
داراست. شما چه فکر می کنید؟
آیا با این دیدگاه موافقید؟
چقدر به حقیقت نزدیک است؟
به درا
ای صنم رویایی
معنی زیبایی
نقش اعجاز به دلها زده ای
ز ینهمه رعنایی
در هنرمندی و آئین وفا
چقدر والایی
شامگاهان رحیل از مهتاب
شادی دلهایی
ز دلم آگاهی
شاهد فردایی.
باید از نسیم
یاد بگیریم
در بهار
بامدادن نفس بکشیم
خطی به روی هرزگی
هوس بکشیم
لبخند زنان
غزل بخوانیم
دلبسته ی این
قفس نمانیم
تا عشق در این
سرا بروید
در باغچه نسترن
بکاریم
گردیم رها
زخصم بد کین
بر عهد و وفای
خود بمانیم
در اوج سپهر
پر بگیریم
گلواژه ی عاشقی
سرائیم..
میروند از پی هم
و تمنای من و تو
نکند تاثیری
لحظه ها در گذرند
خسته و در بدرند
خویش را گم نکنی!!؟؟
عاقبت می شکنیم
در فرو می بندیم
به چه دل می بندیم؟؟
حاصلش ناپیداست
من در آن حیرانم
و فرو میمانم
که کجا؟؟
در گذریم
همگی بی خبریم؟؟
مبهم و دور از ذهن
که نبینیم دگر
فردا را
که چها بر سرمان می آید؟؟
هیچ معلومم نیست.
حاصل عمر و جوانی پیریست
کوچه ی بن بستی است
ره برگشت ندارد هرگز
ساحلش طوفانی است
حاصلش ویرانی است
شور و غوغایی نیست
لیک با اینهمه سرگردانی
ما به امروز
تعلق داریم
زندگی باید کرد
هیچ تدبیری نیست.
تو زیباترین
تعبیر عشقی
بر من ببار
در من رسوب کن
تا به اتفاق
از مرزهای ناشناخته ی هستی
عبور کنیم
عشق مرز نمی شناسد
فاصله ها را بردار
بیا تا
از حصار مبهم اندوه
گذر کنیم
یک سو نظر کنیم
به پاداش حضورت
زمین باورمان
خواهد کرد لیلا .
ای نگار
احساس من
از یاد مهربانیت
لبریز می شود
دیریست
دلبرم
کز دیدگان من
اندوه دوریت
چون برگریز باد
سر ریز میشود
دیگر عروس باغ
شادی نمی کند
دیریست ای دریغ
کاین اشک هم
برای رهایی
ز داغ ها
یاری نمی کند .
دلخستگان منتظرت
هر روز
گلبرگهای عشق تو
برآب میدهند
غمگین و پر ملال
زلف سیاه
شب زده را
تاب میدهند
وقتی که
نیمه شب
در کوچه باغ خاطره
آواز میدهی
دوشیزگان منتظرت
با شاخه های گل
با کوله بار مهر
بر بام خانه ها
فریاد میزنند
خورشید نو دمید...
به امید خوشبختی
در کوچه ی دلتنگی
از خود
عبور کردم
عقده را
فریاد کردم
عاشقی بد دردیست
کاش میدانستی.....
غمهای بی نشان
درمانده و خسته
بیمار و نا امید
دلتنگ و پریشان
به کنجی نشسته ام
از کنارم میگذری و
از سر ترحم
زیر چشمی
به رنگ زردم
می نگری
زهر نیشخند
مغرورانه ات
مثل همیشه
دل آزارست
بخود نناز
کجا می گریزی؟؟
روزی رنگ سرخ تو نیز
به زردی
می گراید
اما آنروز
من به تو
نمی خندم
در به رویت
نمی بندم
من در تو
ریشه دارم
با تو قصه دارم
از تو غصه دارم
پیوند و
نشانه دارم
عشق و
بهانه دارم
تو
نقشی ز تار و پود
منی
من در وجودت
جاری هستم
نازنین.
عشق را
از دید غریب و آشنا
پنهان نموده ام
اما
فریادم را چه کنم؟
بیا با هم
به دشت لاله ها
برویم
شاید آنجا
چاهی بیابیم .
مستی خنده ی تو
دل دیوانه ی تو
در هیاهوی حیات
همه روز و همه شب
آشنا با دل ماست
نازنین
زلف فرو ریخته ات
تا ابد رشته ی
امید من است
عمر بی تو
به چه ارزد ؟؟
ایدوست
اگر آرامش این
جادوی مستانه نبود
من از این
جور و جفا
زچه رو می رستم؟؟
به که می پیو ستم؟؟
اگر این بازی
رندانه نبود
یا که دنیا
همه افسانه نبود
من زناکامی
این عمر دراز
ز چه رو می جستم؟؟
به که می پیوستم؟؟
با رفتنت
به روشنایی مهتاب
نقش تیرگی زدی
آوای جویباران
حزین گشت
اندوه خفته بیدار ،
رنج نهفته
پدیدار و
افسانه ی غم
آغاز شد
لیک من غمزده
ازسردیها
رو به درگاه خدا
می نالم
تا مگر باز کند
روزنه ی فردا را
روزها بسرعت
در گذرند
اما تو
هر روز
آهسته از کنارم
میگذری
امروز هم گذشت
تو چرا گذر
نکردی؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مقام راستین نام آوران عرصه ی علم و ادب و فرهنگ غنی این
سرزمین اهورایی که زنده یاد علی اکبر دهخدا(۱۲۷۵/۱۳۳۴) از
کوشندگان و بارآورندگان برجسته وماندگار معاصر از آنجمله است
کاری بس خطیر بوده و به آسانی ممکن نیست اما بر ماست که
در حد وسع و توانمان سعی وتلاش در خور تقدیر و ستایش بزرگان
و اندیشمندان و ادیبان وطن عزیزمان را که نام و آوازه ی جهانی دارند
ارج نهیم . اینکه شعر امروز ایران عزیزدرچند دهه ی اخیر ، تا چه اندازه
از تاریخ پربار و گنجینه ی سرشار شعر و ادب این سرزمین بهره برده
است مجالی دیگر میطلبد که اگر عمری باقی باشد به امید توفیقات
حضرت حق به آن همت خواهیم گماشت. در راستای مطلبی که
عرض شد مطلع شعر زیبا و قابل تامل مرحوم دهخدا با عنوان
، یاد آر ز شمع مرده یاد آر، که در رثای میرزا جهانگیر خان مدیر
روزنامه ی صور اسرافیل در سوئیس سروده شده و در روزنامه ی
مزبور به زیور چاپ آراسته شده است را تقدیم حضور علاقمندان
نظم و نثر شکرین پارسی مینمایم. امید که مقبول طبع مشکل
پسندتان قرار گیرد..
ای مرغ سحر چو این شب تار
بگذشت زسر سیاه کاری
وز نغمه ی روحبخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تار
محبوبه ی نیلگون عماری
یزدان به کمال شد نمودار
و اهریمن زشت خو حصاری
یاد آر زشمع مرده یاد آر
باقی بقایتان
جانم فدایتان.
ای دل مسکین
ای دل غمگین
چه کنم
با تو؟؟
که دهد تسکین
تو اسیری ایدل
چه فقیری ایدل !!
چشم گریانم
حال پریشانم
پرم از تشویش
چه کنم با خویش؟؟
ای دل درویش
بی خبر از تو
در فرو بندد
یار دشمن کیش
به که می گویی !!؟؟
مانده ام در خویش...
تو منی یا من تو؟؟
و تو گفتی
هر دو
ما بهم پیوستیم
گفتم ای کاش
پناهم باشی
و تو گفتی
هستم
تکیه گاهم باشی
باز گفتی هستم
به نگاهت مستم
دست تو در دستم
از برم دور مشو
به تو من دلبستم
در کنارت هستم..
ای آشنا با دردهایم
از شوق دیدنت
جاوید مانده است
یک نقطه ی
سپید
از عشق
بر دلم
هرگز گمان مبر
کز فتنه ی
دو چشم سیاه
تو غافلم
حتی برای
مرگ
باشد حریم
قلب رئوف تو
منزلم
تنها تو دانی و
خدا داند و
دلم...
باز هم تنهای تنها
برای خلوت چشمانت
نقش میسازم
به افسانه ی وجودت
دل می بازم
نگارا آخر این بازی
به پایان خواهد آمد
پرده می افتد
کسی جز من
به دیدارت نمی آید
بیا با من از این
پس مهربانی کن
برای خاطر عشق و
محبت جانفشانی کن
بیا ای جان شیرینم
بیا ای یار دیرینم
بیا ای سایه ی امید
گره افتاده در کارم
بیا ای یار غمخوارم
بیا
دیری نمی پاید
به پایان خواهد آمد
پرده می افتد
بیا و این دم آخر
مدارا کن
من اینجا
سخت تنهایم
تو پیش من
نمی آیی؟؟
بر چشم بخون نشسته ام باد
سلام عزیزان..امشب که پیگیر حال و احوال دوست
عزیزراه دوری شدم گویا وقتی که از کنار درختان خیس
میگذشته است زخم تبر نامهربانی که حتی بر تن و
جان درخت نشان شقاوت و ستمگری است بر کاشی
فیروزه ای اصفهان نقش می بندد و طنین
هراسناک صدایش با ترک نقش و نگارکاشی همراه
میشود تا هول و هراسش زخمی بر دست و دل نازنین
دوستی ایجاد کند که اوهام سرخ شقایق وحشی را
بر نمی تابد چه رسد به زخم تبر...!!فعلا که کاری از
دست من و ما بر نمی آید مگر اینکه به صبوری اش
سفارش کنم تا چه طرفه خاکی بر سرمان کنیم.
ساده لوحی است اگر کسی فکر کند قلب رئوف و
مهربان عاشق را میشود به زنجیر کشید و جویبار زلال
اشک را مسدود کرد.بقول فروغ مهربان و جوانمرگ
چگونه میشود به کسی که میرود اینسان صبور و
سنگین و سرگردان ،فرمان ایست داد؟؟
ای مهربان نگار، وقتی که درد ره گم کرده در دستان
مهربان و سخاوتمند تو ره می یابد من به کجا پناه برم؟
چگونه تحمل کنم؟میان من و تو فاصله ای نیست...
هست؟؟شاید هست و من خبر ندارم!!؟؟اما نیست
چرا که همزمان با تو عمق درد را در وسعت جسم و
جانم احساس میکنم و زخم عشق را که بعنوان راز
ماندگار وجود متحدمان شکل گرفته است به حرمت
تلاقی چند قطره خون پاس میدارم تا هیچگاه از جوش
و خروش نیفتد و شاهدی بر معصومیت وپاکی عشقی
باشد که از تو نشات ونشئه و نشاط گرفت و پرتو
انوارش به من حیات جاوید بخشید..تو عاشقانه
سوختی تا روشنی بخش جان مشتاقان باشی..
من به تو ایمان دارم تو که زبان درختان را ، زبان آب را،
زبان گنجشکان را،زبان برگ را، زبان بهار را،
زبان نسیم را و زبان سکوت را خوب میفهمی و خواب
قناریها را تعبیر میکنی و عشق را تفسیر ای مهربانترین..
ای مایه ناز
هیچ هیچم بخدا
منم و کنج پریشانی ها
منم و وحشت ویرانی ها
بی تفاوت مگذر
بر نمی گردد عمر
شاید ایدوست
نباشم فردا
ای همه هستی من
با من از
عشق بگو
دل من جز به تو
امید ندارد به کسی
بی تفاوت
مگذر.
به بهار می نگرم
به روزهای رفته
شبهای مهتابی
چشم انتظاری ها
همیشه می گویم
چه کنم اگر
این پنجره
روزی
بسته شود،آه
در صندوقچه
خاطرات
دور نزدیک
دنبال حدیث
عشق میگشتم
ذوق زده
قفلش را گشودم
رایحه ی افسونگر
ذرات متبرک
عشق
با بوی تند
نفتالین و
معجون
عطر و اشک
شال حریر و
شکلات و نقل و
بوی نجابت مادر
در هم آمیخته
مستم کرد
هوای درون
گنج اسرار دیرین
خنک و خوش
شیرین بود
از یاد
مهربانی مادر
حظ کردم
با عطر خاطرات
کودکی
تا عرش رفتم
خندیدم
گریستم
بهار را
تماشا کردم
عشق را
تمنا کردم .
کوتاهی که دست میدهدضمن تجدید مراتب همدلی و ارادت
عرض حالی نیز داشته باشم باشدکه درخلال آن قرابتی حاصل آید
وبحول و قوه ی رب جلیل درخت انس و الفت و دوستی تنومندتر
و پربارتر گردد.همیشه جاده ها ما رو بهم نمیرساند...گاهی خود ما
اشتباه طی طریق نموده و گاهی مسیر جاده ها انحرافی و اشتباهی
است و این امری اجتناب ناپذیر است..مهم اینه که اشتباهمان تکرار
نشود و از درایت و تجربه ی کسانی که قبل از ما در مسیر پر سنگلاخ و
فریبنده ی زندگی تردد کردند بهره ببریم و تجارب ارزشمند دوستان و
همراهان مجرب را چراغ راه آینده قرار دهیم..فضای راستین زندگی را
دریابیم و سعی نمائیم صور گوناگون آنرا بشناسیم.بی شک پیشرفت
امروز بشر در ابعاد مختلف زندگی تجلی افکار و اندیشه ی بزرگان و
اندیشمندان و فرهیختگان دیروز است.بدیهی است مختصات و کیفیات
زندگی مطلوب و ایده آل در فرایند شناخت و درک و فهم بیشتر و بهتر
موانع و مشکلات فراروی و تاثیر پذیری و تاثیر گذاری بر متن و محتوای
آنهاست که در مواردی معمول و متدوال و یا مختلف و متفاوت و غیر قابل
پیش بینی است...زندگی بشر وقتی کامل و جامع خواهد بود که حقیقت
زندگی را دریابد و این مهم اگر چه امری محال و ناممکن نیست لکن
بسادگی و سهولت نیز ممکن و میسور نمی گردد و اندکند افرادی که به
فراست و دانایی کلید فهم حقیقت و فلسفه ی واقعی زندگی را در یابند
و در یابند....تفسیرها و تحلیل ها و توضیحات واضح و یا غامضی که در
بخشهای مختلف و متکثر زندگی تدوین و ارائه گردیده و میگردد نمیتواند
چنان که شایسته است حق مطلب را بدرستی و راستی بیان و آشکار
سازد و البته برداشت متفاوت و تفسیر به رای مخاطبین آثار و تالیفات و
نظرات و دکترین مطرح صرفا در محدوده ی گستره ی ذهنی و سطح
درک و دانش هر شخص موضوع را پیچیده تر نموده و مزید بر علت است
تا درک درستی صورت نپذیرد.بعبارت دیگرنظریات و تفاسیر متفکرین و
اندیشمندان راجع به موارد مختلف و حتی حواشی زندگی و ایضا مرگ
در هر برهه مشمول دایره ی نقد و بررسی و سنجش و ارزیابی موسع
نقادان و دانشمندان و اهل فضل و خرد قرار میگیرد و همچنان که اشاره
رفت، دستیابی به واقعیت و حقیقت خمیر مایه ی زندگی سعادت و درایت
ومقتضیات وفیض و توفیق خاصی میطلبد که منوط به قصد و اراده و اختیار
و ارتباط وفضل و ایمان و معرفت و عشق و امید و طی مدارج پیشرفته ی
و متعالی دیگری است که ذکر و شرحش در صلاحیت و دانش صاحب این
قلم نیست...
آن ستاره ی تابانی
که بر فراز
اعماق وجودم
به مخمل ابرها
چنگ میزنی
چه شد تو
از زمین بریده ی
مهجور
سر به هوا
نظر به خاک
انداختی؟؟
نمیدانم شاید
جادوی
چاوش خوانی
رهروان در
اندیشه ی سفر
فرا دست خاک
را نشان کردند و
به عذر گناه
ترا سوی دوست
آوردند...
کسی چه میداند!!؟؟
این خانه ی
محقر و خاموش را
تنها
نجوای باران و
یاد یار
و شکوه سترگ
وسوسه ی تو
قابل تحمل
کرده است
تا در حصارآهنین
یاس و نا امیدی ها
نپوسم
تو در
زوایای روح من
پنهانی و
من در
کمند
زلف تو زندان...
درآئینه آب
تکثیر
میشود
بشتاب
شب
ماندگار نیست
در جنگ
زندگی
فرصت
غنیمت است
وقت
درنگ نیست
گلچهره ی نگار
محتاج رنگ
نیست
در کار عاشقی
سودای ننگ نیست
مهتاب نقره فام
شهر فرنگ نیست
باور نمی کنی؟؟؟
ناباوری
نامت را
مسلسل وار
تکرار میکنم
و بعنوان
ودیعه ی بهار
به باد
می سپارم
اینک
عطر نامت
تمام
کوهها و دشت ها
جنگلها و دریا ها
کوچه ها و خیابانها
را آکنده است .
حلول ماه مهر و مهربانی را به همه دوستان ارجمندی
که درسنگر مدرسه و دانشگاه مشغول تدریس و
تحصیل و پژوهش و تحقیق اند تبریک و تهنیت عرض
نموده و استدعا دارم اولویت اول را به درس و
مشق که رسالت اصلی و وظیفه ی خطیرشان است
بدهند تا انشاء اله همچون سنوات قبل موفق و موید
بوده و موجبات خرسندی خود و اولیاء عزیزشان را فراهم
آورند تا به مثابه ی نگین درخشان ایران عزیز به مردم
خوب و فهیم کشور عزیزمان خدمات شایسته و بایسته
ارائه و خدمتگزار خوب و مفید و متبحر و متخصص
باشند...بعد از این سفارش اکید، عارضم که بیائید
به کاکتوس ها نیز محبت نموده و آنها را دوست بداریم..
بخاطر وجود کاکتوس هاست که لطافت و زیبایی گل
سرخ را بخوبی احساس نموده و عاشقانه دوستشان
داریم...در این مجال درگذشت اندوهناک مرحوم پرویز
مشکاتیان آهنگساز شهیر و برجسته و نوازنده ی بنام
سنتور را خدمت هموطنان شریف خاصه هنرمندان و
هنردوستان عزیز و ارجمند تسلیت و تعزیت عرض
نموده از درگاه باریتعالی برای آنمرحوم رحمت و مغفرت
واسعه ی الهی و برای بازماندگانش صبر و اجری
جزیل و جمیل استعانت دارم....حرف دل امروزم نیز
اختصاص دارد به رباعی بسیار زیبایی ازاستاد و
ادیب فرزانه ی میهن عزیزمان جناب آقای شفیعی
کدکنی که به سال۱۳۴۶در تهران سروده است و
اکنون که آن استاد فرهیخته رحل اقامت افکنده و
ظاهرا در دیاری دور دست سکونت گزیده است
ذکر یاد و نام و شعر و شعورش خالی از لطف نیست..
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارآم درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست .