همسفر یادگارها...
تو
آن ستاره ی تابانی
که بر فراز
اعماق وجودم
به مخمل ابرها
چنگ میزنی
چه شد تو
از زمین بریده ی
مهجور
سر به هوا
نظر به خاک
انداختی؟؟
نمیدانم شاید
جادوی
چاوش خوانی
رهروان در
اندیشه ی سفر
فرا دست خاک
را نشان کردند و
به عذر گناه
ترا سوی دوست
آوردند...
کسی چه میداند!!؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ مهر ۱۳۸۸ ساعت 18:29 توسط حمید راهدار
|