تو

آن ستاره ی تابانی

که بر فراز

اعماق وجودم

به مخمل ابرها

چنگ میزنی

چه شد تو

از زمین بریده ی

مهجور

سر به هوا

نظر به خاک

انداختی؟؟

نمیدانم شاید

جادوی

چاوش خوانی

رهروان در

اندیشه ی سفر

 فرا دست خاک

را نشان کردند و

به عذر گناه

ترا سوی دوست

  آوردند...

کسی چه میداند!!؟؟