درد تو بجان خسته ام باد

                               بر چشم بخون نشسته ام باد

سلام عزیزان..امشب که پیگیر حال و احوال دوست

 عزیزراه دوری شدم گویا وقتی که از کنار درختان خیس

میگذشته است زخم تبر نامهربانی که حتی بر تن و

جان درخت نشان شقاوت و ستمگری است بر کاشی

فیروزه ای اصفهان نقش می بندد و طنین

هراسناک صدایش با ترک  نقش و نگارکاشی همراه

میشود تا هول و هراسش زخمی بر دست و دل نازنین

دوستی ایجاد کند که اوهام سرخ شقایق وحشی را

 بر نمی تابد چه رسد به زخم تبر...!!فعلا که کاری از

 دست من و ما بر نمی آید مگر اینکه به صبوری اش

 سفارش کنم تا چه طرفه خاکی بر سرمان کنیم.

ساده لوحی است اگر کسی فکر کند قلب رئوف و

مهربان عاشق را میشود به زنجیر کشید و جویبار زلال

اشک را مسدود کرد.بقول فروغ مهربان و جوانمرگ

 چگونه میشود به کسی که میرود اینسان صبور و

سنگین و سرگردان ،فرمان ایست داد؟؟

ای مهربان نگار، وقتی که درد ره گم کرده در دستان

مهربان و سخاوتمند تو ره می یابد من به کجا پناه برم؟

چگونه تحمل کنم؟میان من و تو فاصله ای نیست...

هست؟؟شاید هست و من خبر ندارم!!؟؟اما نیست

 چرا که همزمان با تو عمق درد را در وسعت جسم و

 جانم احساس میکنم و زخم عشق را که بعنوان راز

 ماندگار وجود متحدمان شکل گرفته است به حرمت

تلاقی چند قطره خون پاس میدارم تا هیچگاه از جوش

و خروش نیفتد و شاهدی بر معصومیت وپاکی عشقی

باشد که از تو نشات ونشئه و نشاط گرفت و پرتو

 انوارش به من حیات جاوید بخشید..تو عاشقانه

سوختی تا روشنی بخش جان مشتاقان باشی..

من به تو ایمان دارم تو که زبان درختان را ، زبان آب را،

زبان گنجشکان را،زبان برگ را، زبان بهار را،

زبان نسیم را و زبان سکوت را خوب میفهمی و خواب

قناریها را تعبیر میکنی و عشق را تفسیر ای مهربانترین..