درد تنهایی ...

ــ وقتی که دیدم اومدی  با تن پوشی از گلهای نرگس و شمعدانی جامه ی خاکستری اندوه را از

 تن بدر آوردم ...

با زلال اشک شوق غبار  غم از چهره زدودم و همسفر نسیم شدم...

یاد شبهایی افتادم که در نهایت اخلاص در باغ سبز احساسمان بروی یکدیگر باز بود ...

شادی و سرخوشی بیش از حد فریبمان داد و نفهمیدیم که زندگی سرابی بیش نیست و

 لحظات بسرعت برق و باد درگذرند...

نازنین بعد رفتنت برای آنکه جز تو کسی شاهد دردها و اشکهایم نباشد تمام آینه ها را شکستم...

چه بگویم از لحظه های تلخ و طاقت فرسای انتظار...؟؟چه بگویم از غربت ستاره و غریبی شمع ....

چگونه شرح جانسوز دلتنگی هایم را برایت واگویه کنم...؟

موسیقی و عرفان

ای خدا جان را عطا کن آن مقام

که در او بی حرف می روید کلام

در محضر ادیبان شیرین سخن جان شیفته نشستن  موهبتی است که زهی توفیق میخواهد.

اخلاص و ادب و رعایت اصول و سعادت وصول لازم است تا مذاق جان از شهد درخت تنومند معرفت

و  خرمن فاخر فرهنگ و هنر سبد سبد خوشه برگیرد و از آبشخور زلال  علم و دانش سیراب گردد.

بله عزیزان بفرموده شکرین شاعر جانهای شوریده مولانای حکیم:

(( ما همه اولاد آدم بوده ایم

در بهشت این نغمه ها بشنوده ایم

گرچه بر ما ریخت آب و کل شکی

یادمــــــان آید از آنهــــــا اندکی))

 

به هر گلشن نگه کردم تو دیدم....

بعد پائیز دگر

تا باران

نازنین فاصله نیست

که ببارد آرام

روی دلتنگی ها

و بخواند بلبل

نغمه شادی ها

بسرائیم از نو

غزل آبی ها

بتراود مهتاب

کوچ مرغابی ها

به دل الهام دهد

اوج سرمستی ها

بر لب  گل جاری

شرح بی تابی ها....

 

 

 

روزمرگی ها...

روزای غم انگیز بندر

بیهوده و پوچ

طی میشوند

روزای گرم جنوب

خونگرمی و مهربو نی ها تو

شرجی و ساحل

دل دریائی تو و

شبای بی ستاره رو

یادم میاره

در کوچه های خالی دلگیر

غمگین و خسته ام

از هر چه شعر و شاهد و دلبر

بدون تو

از درس و واژه و دفتر

بدون یار

جانا گسسته ام

کنجی نشسته ام

من دلشکسته ام

از ترجمان عشق و محبت

به هیچ وجه

طرفی نبسته ام...

 

 

 

به وقت امروز

به لطف مستدام دوستی هنرمند بلیط جایگاه ویژه تالار هنر شهر گل و بلبل

برای آدینه آتی را در جیب دارم و افتخار یافته ام با توکل به الطاف خفیه الهی

تئاتر منتخب ماه مهر را در جوار دوستان به تماشا بنشینم...

تئاتر بدون تردید در همه جا خاستگاه بزرگترین و بهترین بازیگران و کارگردانان و

اساسا هنرمندان صاحب سبک و بنام بوده و خواهد بود...

برای خیل خیال انگیز عرصه  فرهنگ و ادب  اصیل  و پویا،هنر به معنای عام و

 تئاتر به معنای خاص جذابیت های پیدا و پنهان هیجان انگیزی دارد که ناشی از

 ارتباط و تعامل زنده و رودروی هنرمند با مخاطب است ...

حال آنکه  سینما و تلویزیون  فاقد این خصوصیت بارز است که  در جای خود

 نقیصه بزرگی بشمار میرود...

از همین طریق نسبت عنایات خاص و مرحمت  عالی دوست عالیقدر هنرمندم

که بر بنده منت گذاشته و  همچون همیشه حقیر را مرهون لطف بی شائبه ی

خویش قرار دادند صمیمانه تشکر و قدردانی بعمل آورده از رب جلیل توفیق جبران

استعانت دارم...

*پ.ن :

اگر باران گریه چشمها  را رنگ مخمل سرخ شفق  آلبالو گیلاس نمی ساخت بر ملا کردن راز اشکها توجیهی نداشت...

 

 

دستم بگرفت و پا به پا برد...

 

 بی شک اگر  مادر

در  ظلمت شبهای

مملو از سیاهی

از فضل توفیق الهی

 دستم نمی گرفت

 و در اوج مهربانی

 از سنگ و صخره 

آب و آتش و

باد و بوران

عبورم نمی داد

 از همان آغاز جسمم در  

چاه و چاله های پر شمار  ِ زندگی

مدفون گردیده و

روح و روان تشنه کامم نیز

در کویر عطشناک خشکیده بود...

*پ.ن:

خداوند سبحان در همه کتب آسمانی ادیان، خاصه در قرآن مجید معجزه جاوید پیامبر اسلام

  مکررا  ابناء بشر را راجع به  احسان و تکریم  والدین سفارش موکد فرموده است...

 

 

 

 

 

 

شب فراق ...

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

                                  رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند...

*پ.ن :

فکر میکنم همه با من هم عقیده اند که نیازی بذکر نام سراینده علیه الرحمه اش  نمی باشد...

عصیان زده از خویشم و از گردش ایام...

چو دشت بیکرانه ای

چو دریا وسیع

می روی بی من به راهی دور

می رسی روزی به کوه نور

می خرامی زیر نور اختران

در نیمه شبها مست

می کشی بر دیده ی زیبای آهو دست

کفتران چون اخگر الماس

بلبلان با ناز

نشئگی را از گل خشخاش می نوشند

در لهیب گرمی احساس میکوشند

در حریر موج گندمزار

نغمه ای بر زخمه های تار

دلبر شیرین زبانم

می رود تنها براهی دور

اشکهای شور

وصله ی ناجور ....

 

 

 

تمنای عاجزانه ....استدعای خاضعانه....

مجددا و مکررا از همه بازاریابان مبتکر و سوداگران  خلاق و دلالان سودجو و منفعت طلبان

نستوه و زراندوزان حریص که بازار دنیای حقیقی سیرشان نکرده و بدنبال جلب منفعت و

 برداشتن یا گذاشتن کلاهی از این نمد بر سر مشتری در حوزه استحفاظی دنیای مجاز نیز

دست از سر طاس و کچل یک لا قبای منفعل مضطربی چون من و امثال من بر نمی دارند عاجزانه

 استدعا و خالصانه و خاضعانه  تمنا دارم از درج هر گونه کامنت تبلیغی بهر طریق و ترفند و دوز و کلک

 از رشتی گرفته تا آملی  و بابلی و زابلی وکابلی و  مشتی و دشتی و نشتی و ..... در قامت و قالب

دروغین  دوستی و شفقت و خیر خواهی و دلسوزی و امداد اجتناب نمایند تا در دنیا و آخرت مدیون و

 و مرهون حقیر سراپا تقصیر نشوند که اگر اینجا دستمان کوتاه است و خرما بر نخیل  آنجا  دیگر هیچ

 بخشش و مفر فراری در کار نیست.برای۱۰۰۱ مین بار متوالی اعلام میکنم جز در زمینه های ادبی ،

 اجتماعی، فرهنگی و ورزشی هیچ کامنتی نمی پسندم و نمی پذیرم و خوش ندارم که  حتی نظری

از سر اجمال و اصرار به آنها بیاندازم چونکه برایم مضر و  عذاب آور است و  مخل امنیت  و آسایش

روحی و روانیم می باشد و آرامشم را مختل می سازد.بهمین سبب شدیدا دلخور و عصبانی میشوم

ولی با این حال بدلیل معذوریت و احترامی که به مخاطبین  و مراجعین  دارم  تا کنون از حذف کامنتهای

 سودجویانه و بازاری و فی المجموع اقتصادی و سیاسی و تبلیغی امتناع نموده ام لکن متاسفانه

 خواهش و تمنا و التماس و التجای مکرر و مستمرم منجر به نتیجه موثری نشده و روز بروز بر تعداد این

قبیل  اراجیف و اباطیل در قالب کامنتهای عذاب آور تحت عناوین مختلف بصورت عمومی و خصوصی

افزوده می شود و بنده را عصبی تر از پیش ساخته و به سرحد جنونم کشانده است.... لذا شما را

بخداوندی خدا سوگند میدهم برای رفاه حال این کمترین و  بهبودی و  سلامتی و تجدید قوا و تمدد

اعصاب درب و داغونی که اکنون در شرایط  بسیاربغرنجی است به  حریم خصوصی و حقوق حقه اینجانب

و البته دیگران احترام گذاشته و حد و مرز خود را بشناسید و به حق خود قانع باشید و  با پای برهنه نپرید

 وسط  سفره مردم..... خاصه اینکه سفره من از نان و ایضن آب هم عاری است و همه موجودی و

محتوایش خودم را هم سیر نمی کند چه رسد به مطامع زیاد و جیب گشاد مبلغین اسباب  و اثاثیه

بُنجل  چینی و تایوانی بازار مشترک و ابنیه سست  عنصر و خدمات واهی و دروغین و پوشالی  و

طبل تو خالی پر از مکر و دغل شیادان و شیاطین که مجانا و مزدورا نانی به نرخ روز خورند و آسایش

خلق تباه سازند... لاجرم اگر به  سبک و سیاق سابق ناله های زار  و نوای اندوهگینم تاثیر نبخشد و

بی خردان نانجیب بی مایه وقعی ننهند ناچارم از ایشان بخداوند سبحان شکایت برم که قاصم الجبارین

 است  و در هم شکننده هیبت پوشالی ظالمین و مایوس کننده زیاده خواهان است......

*پ.ن ۱:

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من  / آنچه البته بجایی نرسد فریاد است...

*پ.ن ۲ :

دلایل قوی باید و معنوی / نه رگهای گردن به حجت قوی ....

با چه تعجیلی رفت....

 

تک و تنها

شب درد

باز هم

سر زده آمد

دم سرد

همه جا را سر زد

بغض بی حاصل  و

غمگین هم نیز

بدلم خنجر زد

تکه های تن من

با خود برد

یادم آمد روزی

که همه عالم و آدم

در شهر

حسرتم را می خورد...

خاطراتم را

اشک

شست از گونه ی سرخ از سیلی

باد با  میلی

قاصدکها را برد

بی وفایی خیلی

دل من را افسرد

غنچه ها را پژمرد

ناگهان بانگ برآمد که رفیق

در سحرگاهی مُرد...

 

 

اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند / جان بقربان تو مولا که تو حج فقرایی

پیشاپیش میلاد مسعود غریب الغرباء حضرت ثامن الحجج علی بن موسی

 الرضا علیهم السلام را  صمیمانه خدمت همه زائرین و ذاکرین و مجاورین و

 محبّان و شیفتگان حقیقی اهلبیت عصمت و طهارت در سراسر جهان

خصوصا هموطنان عزیزم تبریک و تهنیت عرض نموده توفیق پیروی سیره

عملی و نظری و آرمان متعالی آن امام همام علیهم السلام را از درگاه

 حضرت دوست مسئلت دارم...شاد و سرافراز باشید ...

رویای من با من بمان...

بیت اول پست حاضر را از مرحوم مغفور جنت مکان فایز دشتستانی وام میگیرم

که با نهایت فصاحت و بلاغت و زیبایی سروده است:

تو خوبی او ز خوبان بی نیاز است / تو سروی آن پری رخ سرو ناز است ...

 و اما بعد:

تو بی مضایقه خوب

من بی مرافعه بد

تو گنج طلا

من سکه سیاه 

آخر اما ندانستم ...

اشک مهتاب را 

چرا روان کردی..!!؟

در هوای شبنم سحری

ترک معبود آسمان کردی

 راز درد لاعلاجت را

نازنینم چه شد عیان کردی...!!؟؟

آتش عشق لیلی و شیرین

 هوسی در گذر گمان کردی

روبرو هیچ پیدا نیست...

همه را در قفا

نهان کردی...

 

 

 

 

از تب وسوسه می پرهیزم...

در غروب ساکت پائیز

بر کمند عشق حلق آویز

هستی ام دارایی ناچیز

خنده هایش تلخ  و طعن آمیز

خون ز چشم منتظر جاری

مجلس از رنگ و ریا عاری

باغ خشک تشنه ی یاری

آخرین درس وفاداری

گفت با من مهربان تر باش

شاهد پرواز آرام کبوتر باش

آمدم لب وا کنم اما

رفت دلبر....

مانده بود ای کاش ...

 

افسرد دلم در انتظارت...

در پس حصار دلتنگی

با پیکری مرتعش از

رنج انتظار

 هر صبح و شام

نشسته ام به راهش

 تا مگر

دمی ز در در آید

مرا خبر نماید  

چه لحظه های تباهی

چه روزگار سیاهی

چشمم خسته

پایم بسته

بر لبان خموشم

قفل سکوت

قصه های ناتمام

شعرهای بی کلام

عشق های بی دوام

 شرم رسوایی

شور و شیدایی

بزم رویایی

جلوه ای ز جام نقره فام

 افسون و سودایی

آه از تنهایی....

اسیر موج دریایی

جانا کجایی...؟؟

داد از جدایی....

 

 

 

 

 

48 ساعت آخر هفته...

ـ پنجشنبه صبح تا ساعت ۱۰ کلاس بودم و از لذت درس و مهر استاد و صفای دوستان شاد گشتم...

ــ پنجشنبه از ساعت ۱۰ به بعد جهت تکمیل مدارک  مربوط به تسهیلات بانکی دوستی عزیز تا حدود

ساعت ۱۲ در بانک معطل ماندیم و آخر سر نوبتمان نشد با خود گفتم ولیمه آش پر روغن و لذیذش

 ارزانی دیگری است  در عین گرسنگی دهان من میسوزد...

ـــ بعد از صرف ناهار و  ادای یومیه ظهر   با ۲ـ ۳ نفر ازدوستان با حال رفتیم دریا موج سواری و

ماهیگیری با امکانات عهد بوقی (موج سواری با تیوپ کامیون) و ،، ماهیگیری با  طعمه و قلاب،، 

در منطقه زیبای موسوم به آب شیرین کن که خیلی حال داد و  الحق که صفا کردیم..

ـــ تا نزدیکی های ساعت ۵ـ ۶ بعد از ظهر همانجا اتراق کردیم و چادر بر پا داشتیم و ماهی کباب

کردیم و جای شما سبز نوش جان کردیم...

ـــ بعد از بر نامه شنا و ماهیگیری و موج سواری نخود نخود خواندیم و هر که عازم خانه خود شدیم اما

من  به سفارش موکد احدی از بستگان که ظاهرا خودش امکان حضور نداشت سر راهم به پارک زیبای

نسترن رفتم تا بعد از مراسم شعر خوانی و نقاشی کودکان که به همت اولیاء مدارس ابتدایی بندر برگزار

 شده بود پسر بچه ی شیطونش را به منزل برسانم و ناخواسته دقایقی را مهمان جشن شاد کودکان

بودم و به دنیای لذت بخش کودکی سیر کردم...

ــ به اصرار زیاد پسر عموی عزیزم شام را در معیت ایشان صرف نموده و پس از گپ و گفتی خسته و

کوفته بخانه آمدم دوش گرفتم و جلوی تلویزیون دراز کشیدم و  از خستگی خوابم برد و تا ساعت ۶

صبح  که  ۲ باره چشم به جهان گشودم نفهمیدم چطور گذشت ...

ـــ صبحانه ای با شتاب خوردم و عازم کلاس شدم و از ساعت ۹ صبح تا ۱۲ به استثنای یکربع استراحت

تماما در کلاس درس سپری شد که روزی بسیار شیرین و فرح بخش بود...

ــــ باتفاق چند تن از دوستان همکلاسی  جهت صرف ناهار عازم رستوران شدیم و بعد از ناهار بخانه

آمدم و متعاقب چرتی کوتاه یا همان  خواب قیلوله علیرغم میل باطنی نتوانستم در مقابل اصرار دوستان

پرسپولیس دوام بیاورم و به منزل دوست مشترکی رفتیم تا در کنار هم دربی را تماشا کنیم و در میان

جمع ۸ نفره من و سهیل استقلالی بودیم و الباقی همه پرسپولیسی دو آتشه و نگران باخت بودیم که

چطور از چنگ ایشان فرار کنیم که من الله اقتدار آبی به سکوتشان واداشت و ما هم گل دماغ سوز فرهاد

را زیاد به رخ آنها نکشیدیم بالاخره جوانمردی شاخصه بارز استقلالی هاست ...!!

ــ بعد از دربی با دلی خوش و شادی زاید الوصف بازی شاهین شهرعزیزمان بوشهر در مقابل پاس

 همدان که آنهم با برد شاهین همراه بود را نیز تماشا کردیم و در آن لحظات  آن ۶ نفر  پرسپولیسی را

 کارد میزدی خون نمی آمد و ماهم زیاد سر به سرشان نگذاشتیم ...

ــ بعد بازی آنها  خود را در خانه حبس کردند و  ما ۲ نفر با تعدادی دیگر از دوستان استقلالی در  سطح

شهر و ساحل دریا چرخی زدیم و  در جشن شادی  شریک شدیم و رقص و پایکوبی استقلالی های

 بندر را که بعلت پیروزی شیرین شاهین مضاعف گردیده  و گرمتر از همیشه بود تماشا کردیم...

ـــ پیامهای تبریک و تسلیت  بی شماری را حسب مورد دریافت و ارسال کردیم و رقص و پایکوبی تا

پاسی از شب ادامه داشت و بازار نقل و شربت و شیرینی بخصوص در خیابانهای اصلی منتهی به

 ساحل داغ داغ بود...

ــ با جمع دوستان شادمان از پیروزی های فرخنده استقلال و شاهین به پارک بازی رفتیم و هر کس

مایل بود با هزینه بازنده ها انواع و اقسام اطعمه و اشربه البته مجاز و مشروع را تناول نموده و

می نوشید و از هر کدام از وسایل و غرفه های ورزشی و بازی و به رایگان بهره می برد تا پرسپولیس

جملعت باشد دیگر کری نخواند...

ــ خلاصه دیر وقت بود که به خانه برگشتیم و خداوند را بابت این توفیقات توامان هزار هزار مرتبه شکر

کردیم ...امید که دل همه بندگان و صدقه سر آنها دل بنده نیز همواره شاد و خرسند باشد...آمین...

 

 

باغ خاطره /

با نهایت اندوه  و تاثر و تاسف خبر یافتم سرکار خانم مرضیه بانوی بلند آوازه موسیقی اصیل ایران در

غربت خرقه تهی کرده و از خاک به افلاک رحل اقامت افکنده است ... وی بعد از اینکه عمری با دلی

 گرفته و منتظر چشم بدر داشت تا خوابش نبرد  النهایه دام معلق اجل مسمی به راه و رسم مالوف

  برای دل جوان گمشده  دیر سالش  کابوس وار لالایی مرگ خواند تا در سایه سار  دشت شقایق های

عاشق ، آرام و با طمانینه به خواب خوش ابدی رود...روحش شاد و یادش گرامیش قرین رحمت باد...

نثار روح پر فتوح این هنرمند فقید همه با هم قربه الی الله الفاتحه مع الصلوات....

(( به بانوی ماندگار موسیقی اصل ایران ))

فصل پرواز قناری های غمگین

بانگ آواز رهایی

در حریم آسمان آبی ِدل

ترجمان عشق در

باغ شقایق

بال در بال ملائک

 شد سرشکم منجلی از شور و شوق دیدگانت

یاد باد آهنگ رسوای زمانت...

ماه در اندیشه ی  آرامش دریاست...!!؟؟

دل مفتون چشمان سیاهت ....؟؟

نرگس شیراز را

شرمنده میسازد نگاهت

روح قدسی را

صفا داده کلامت

عطر شعر و شور آکنده ز نامت

مرحبا ای مرغ خوش الحان 

 دل و جانها نشانت

نغمه پرداز اهورایی

 بهاران شد خزانت ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شادباش

با نهایت شادی و شعف پیروزی غرور آفرین و برد بحق و شایسته

 آبی پوشان قهرمان و محبوب در مقابل پرسپولیس متزلزل و پیش

باخته را خدمت همه استقلالی های سرافراز و دوست داشتنی

تبریک و شادباش عرض می نمایم و خدمت پرسپولیس ها نیز عرض

تسلیت دارم . میدانم که آنها که در شادی ما شریک نیستند ولی

 ما در غم و غصه ایشان شریکیم و دلداری شان میدهیم که حداقل

دلخوش و راضی به این باشند که فقط یک گل وارد دروازه حقیقی

 لایی خور شد و ۵ ـ ۴ موقعیت تک به تک غزالان تیز چنگ آبی پوش

از اقبال بلند حقیقی راهی به دروازه سوراخ پرسپولیس نیافت....

البته همین تک گل ارزشمند را فرهاد عزیز و دوست داشتنی زمانی

به زیبایی هر چه تمامتر وارد دروازه حقیقی کرد که بوی دماغ سوخته

قرمز پوشان و قرمز دوستان حتی کیلومترها دورتر از ورزشگاه به مشام

 می رسید ...بیشتر از همه شیث رضایی نقره داغ شده بود که قبل از

به ثمر رسیدن گل برای کنترل خط آتش  طوفانی آبی  ناجوانمردانه  به

ضد فوتبال و خطا متوسل میشد و بعد از  هر خطا بی خود و بی جهت

چشم غره می رفت و چنگ و دندان نشان میداد .جالب اینکه مدافعان

مرکزی پرسپولیس  تحت  هدایت ایشان که بناحق بازوبند کاپیتانی را بر

بازو بسته بود در  هر کورس دو سه متر از فورواردهای سرعتی استقلال

جا می ماندند که این امر در صحنه به ثمر رسیدن گل زیبای فرهاد نیز

اتفاق افتاد و فرهاد محبوب و خوش استیل  با اینکه چندین متر از وی فاصله

داشت با استارتی انفجاری بسرعت برق و باد  از بیخ گوش ایشان گذشت

 و حقیقی و رضایی و دو سه مدافع گیج و منگ پرسپولیس را با ضربه ای

استادانه و فنی مقهور هنرمندی خود ساخت تا اشک را در چشمان هر دو

گروه تماشاگران  اعم از حاضرین در ورزشگاه و میلیونها بیننده تلویزیونی

در سراسر جهان جاری سازد...آبی ها اشک شوق و شور و شادی و

قرمزها اشک تلخ شکست مفتضحانه آنهم در آخرین لحظات بازی که دیگر

کور سوی امیدی نیز برایشان باقی نگذاشت...قیافه دایی و شیث و یحیوی

 وعبدی و کاشانی و نوچه هایشان بعد از سوت پایان دیدن داشت....

*پ.ن :

ضمنا در این روز فرخنده شاهین شهر عزیزم بندر بوشهر نیز با ۲ گل

دیدنی کرمی و ایران نژاد پاس همدان را مغلوب کرد تا شادی مردم

خونگرم جنوب که عمدتا از علاقمندان دو آتشه شاهین و استقلال

 هستند تکمیل و کامشان به معنای واقعی شیرین گردد...

 

 

عاشق شو ورنه روزی کار جهان سر آید...

اندوه تلخکامی روزگار در هجوم درد دامان دل غمدیده ام را گرفت و در تنهایی پنهان غم و غصه بجان

 جانم انداخت... سودای غریب غربت و رویای  حریم حرمت یاران پاکدل در کویر سینه ام آتش افروخت و

در سکوت و تاریکی وهم آلود انبوه شرار خوف و تشویش و اضطراب را به کوره ی مذاب جانم ریخت...

در چشم بهم زدنی چشمه  سار اشک در گوشه دیدگانم خشکید و شور بختی را ارمغان نگاه ملتمسم

 کرد...جای خالی  همای سعادت بر وجودم مستولی گشت و فضای سنگین انتظار بر سرم آوار گردید...

و همین مقدار کافیست تادر کسری از ثانیه هر گردن کش مغرور مسرور مقتدری را از اوج کوکب عنایت و

 فوج لعبت سعادت و  سریر سلطنت  به حضیض شقاوت و بدبختی دراندازد من و امثال من که دیگر جای

خود داشته و بعبارتی رساتر عددی  نبوده و نیستیم.

(( جایی که عقاب پر بریزد حالا به قبای اطلس خودمان بر نخورد .....!!! از کفتر لاغری چه خیزد.....؟))

*پ.ن ۱:

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی

                                 پائیز بهاری است که عاشق شده است...

*پ.ن ۲:

مصرع  صدر پست (عنوان) و ابیات  نغز سطر آخر و  پ.ن ۱  هر ۳ عاریه اند...

*پ.ن ۳:

در اصل بیت سطر آخرین عوض کفتر  اصالتا پشه قید شده است که به احترام

شان والا و اجل شخص شخیص خودمان از تفویض اختیار بهره گرفته و سر قلم را

کمی تا قسمتی کج و معوج نموده و  با خود گفتیم کی به کیه...؟ تاریکیه.... فلذا

به کفتر تغییر دادیم...البته از نوع چاهی اش...  تا دوستان به غمض عین بنگرند و

باور فرمایند فدوی آنقدرها که شایع است طماع و خودسر و خودخواه نیستیم...

دربی

بحول و قوه الهی  فردا در چارچوب هفته یازدهم رقابتهای لیگ برتر فوتبال سرخابی های پایتخت

در مقابل هم صف آرایی خواهند کرد که این دیدار شصت و نهمین دربی بزرگ پایتخت محسوب

میشود و برای خیل بیشمار طرفداران هر دو تیم در سراسر ایران و جهان از اهمیتی فوق العاده 

  زیاد و حساسیت و جذابیت والایی برخوردار است.مصاف سنتی این دو تیم متعاقب ۵ تساوی

پی در پی یک بر یک متاسفانه در آخرین گام با گل کریم باقری با پیروزی پرسپولیس همراه بود که

این امر برای بنده و دیگر هواداران استقلال محبوب هفته ای تلخ و خاطره ای تلخ تر رقم زد و موجب

رنجش هواداران متعصب گردید و لذا امسال با عزمی جزم در صدد تلافی خواهیم بود... انشاء الله.

ستارگان دوست داشتنی استقلال با  توکل بخداوند قادر متعال و تلاش و کوشش مضاعف  و همت

 والا قادرند با عنایت به اوضاع بی ریخت این روزهای سرخ پوشان که بواسطه باخت بد هفته گذشته

روحیه اشان بمراتب ضعیف  است و به لشکری شکست خورده شباهت دارند را در هم شکسته  و

آخرین شکست بناحق و دور از انتظار  گذشته را با گلهای زیبا و بیادماندنی جبران نموده و دل هوادارن

بی شمارشان در سراسر گیتی را شاد و خوشحال نمایند.حرف آخرم اینکه از همه دوستان استقلالی

استدعا دارم برای پیروزی آبی پوشان قهرمان دعا نمایند و از همین حالا ضمن تسلی خاطر  طرفداران

رقیب  با ایشان اظهار همدردی نموده و دلداری  اشان میدهم که زیاد ناراحت نباشند و غصه نخورند 

 ایشااله تعالی  بزرگ میشوند یادشان می رود. از همین تریبون ( البته گمان نمی کنم کاربرد تریبون

 مناسبت چندانی داشته باشد اما مهم مفهوم ومعناست نه لفظ ....) بازیکنان  عزیز دو تیم را به رعایت

 اخلاق و اصول  بازی جوانمردانه  دعوت می نمایم ....

چهار فصل عاشقی ...

از آن روز که قافیه ی لاینفک اشعار و امید لاینقطع بهار زندگیم شدی

تمام ابیاتم ناقص ماند و حال و احوالم دگرگون گشت...دگر هیچ واژه ای

هم وزن و هیچ شعری هم سنگ و هیچ ترانه ای هم آهنگ تو نیافتم...

براستی که تو رساترین واژه شعرم، خوش آهنگ ترین نوای زندگیم  و

زیباترین گل باغچه امیدم بودی ــ و هستی ــ که عشق ِ هماره جاری در

گوهر وجود نازنینت را بیدریغ ارزانیم داشتی و بهار جاودانم دادی...

*پ.ن:

بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود....

آهنگ شادی...

 

به زیر آسمان آبی اندوه ...

به دادم کی رسی مه روی سیمین تن ...؟

دلم شد صید دام جعد گیسویت

هلال طاق ابرویت

هلاکم کرده

در افسون غمگین هجوم درد

خرابم کرده

در ویرانه غمگین فصل زرد

گل  امید باران را

نثار خاک راهم کن

شب تاریک هجران را

به جادویت بهاران کن

مرا با خود ببر تا شهر سبز مهربانی ها

بزن آهنگ بزم شادکامی ها....

 

 

 

 

چه زود دیر میشود...

بعضی مواقع مثل همین الان با خودم فکر میکنم دارم پیر میشم و  هنوز هیچ کاری نکرده ام...

احساس میکنم همه این سالهای عمرم بیهوده گذشته اند و اگر منصفانه قضاوت کنم همه ی

 بطالت وقت و هدر رفتن فرصت ها ناشی از تنبلی و کاهلی شخص شخیص خودم بوده است

 و عوامل جانبی نظیر شانس و اقبال و محیط و زمان و مکان.... تاثیر زیاد و نقش چندانی ایفاء

ننموده اند. به گذشته که نگاه میکنم ، می بینم که یه عالمه فکر بکر و ایده نو و سوژه کار و موقعیت

ممتاز فعالیت مهیا و آماده در دسترسم قرار داشته و همینطور روی هم تلنبار شده بودند ولی بنده

از هیچکدام استقبال نکردم  و در زمان و مکانی که می توانستم از آن همه توفیق و سعادت بی شمار

گرو  گرفته و  برای آینده توشه بر گیرم سرم به کارها و سوژه های نه چندان معقول و مقبول گرم بوده و

 متاسفانه به توصیه بزرگانی که از سر خیر خواهی مکرر انذار می دادند از توان و طراوت و نشاط جوانی

بهره بگیرید که بهاری گذراست توجه نمی کردیم و همه چیز را به شوخی می گرفتیم.اکنون متوجه

پند گهر بار ادیب حکیم و سخنور سعدی علیه الرحمه  شده ام که :

(( براه بادیه رفتن به از نشستن باطل))  که  خب دیگر  خیلی دیر است و تاب و  توانی نمانده است.

چه خوب و نیکوست آدم در اوقات فراغت با خود فکر  و با اهل فن و معرفت مشورت کند که معاشرت با

 چه کسانی مفید و در راه موفقیت و صلاح و رستگاری  وی موثر است...ذهن خود را بکار بیاندازد و از

نیروی خداداد تعقل و تفکر و تدبر بهره بگیرد و حلاجی و سبک و سنگین کند  که چه کاری مهمتر  و

ارزشمند تر است و بر دیگر امور ترجیح دارد... در جهت  انجام و اجرای احسن و اتمام کارهای ناتمام

برنامه ریزی نماید و با شور و مشورت از اوقات خود بهره بهینه بگیرد تا فردا روزی مثل امروز من غصه

فرصتهای از دست رفته را نخورد...مثلا کتاب بخوانیم ، فیلم ببینیم ، موسیقی و نقاشی و اساسا هنر

اصیل و متعهد  را ارج نهیم و بها دهیم و در راستای ارتقاء الگوهای معرفتی از زندگی  درس بگیریم و

 تجربه کسب کنیم و علم بیاموزیم و آموخته هایمان را در معرض آزمون و تمرین و ممارست قرار دهیم

تا بمرور ملکه ذهنمان شود...باید بکوشیم که یاد بگیریم به نحو احسن از زندگی لذت ببریم و از تجارب

دیگران سود ببریم  و  بر آموخته هایمان بیفزائیم و همیشه به این بیاندیشیم که فردا برای انجام کارهایی

 که در ذهن داریم  خیلی دیر است و چه بسا اگر کار امروز را بفردا موکول نمائیم هیچگاه توفیق انجامش

 را بدست نیاوریم و هیچکس جز خودمان نمی تواند از افسردگی و روزمرگی نجاتمان دهد .....

 

 

بدون شرح ...

سرگردان  و غریب

در برزخ ِ

همهمه و هیاهو

تنها مانده ام بانو

بی حضورشادی بخشت

از همه رمیده ام

به انتها رسیده ام

غرق سیاهی ام

دلواپس تباهی ام

جانا بگو

 اعجاز لطف و

رویای شکرخندت

کی میرسد به فریادم...؟؟

 

دریای غم ساحل ندارد...

امشب بی مهابا

دل را به دریا می زنم

تا اندوه تنهایی را

با دریا قسمت کنم و

 غم دلتنگی را

در تلاطم امواج خروشان

استحاله نمایم

و تو نازنین

 پلک هایت را

آهسته بگشا

مبادا باد و بوران

تصویرم را

از یاد و خاطرت ببرند...

چندی است دریا

طوفانی است...

فصل شعر و عشق و خاطره

از مهرگان تا یلدا گلواژه ی نام آشنای پائیز با خنکای دست نوازشگر نسیم الهام بخش ابر و باد و

باران و سرما و شور و شر و تکاپو و رحمت و برکات الهی و نقش آفرین زیبایی سحر انگیز طبیعت

طبیعت  در فصلی است که شوق رهایی و التفات برگ با بی رحمی باد دمساز میگردد تا شاعر

خوش دلانه بسراید:

(( برگ از دار و درخت خسته میشود، پائیز بهانه است ))...

رنگین کمان رنگها در طیفی متکثر و رویایی شکل می گیرد و ارمغان پائیز را به طبیعت نوید میدهد...

در نماد شناسی الوان رنگ زرد آنقدرها مثبت نیست اما چه میشود کرد که خزان با زردی  و ایضن

سردی عجین است .در جوار رنگ زرد رگه های نارنجی اسرار ضمیر طبیعت را باز می گوید و مصداق

 عینی تمثیلی است که واقع بینانه اشعار میدارد:

(( رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون... ))

با حلول حریر لطیف ابر ، امید باران جوانه میزند و خش خش له شدن برگها زیر پای آدمیان از معدود

  صداهایی است که نه تنها دل خراش نیست که گوش نواز و روح افزا و بسی دل انگیزست...

پائیز با اینکه رقیبی قدر قدرت چون بهار دارد اما بی تردید از جمله عاشقانه ترین و شاعرانه ترین

  و زیباترین جلوه های بکر طبیعت است ...لذت نوشیدن یک فنجان چایی داغ  در جنگل های مه

آلود شمال به سادگی قابل توصیف نیست لیکن با عنایت به اینکه :

 وصف العیش نصف العیش است.... ذکرش خالی از لطف نیست. گیرایی ،جذبه  و آوازه ی باران

ناخوانده و  وحشی پائیز هم شکل دیگری از زیبایی خارق العاده پادشاه مقتدر فصلهاست.همچنین

صدا و نور رعد و برق پر طمطراق و تماشایی فصل طلایی پائیز از فاصله ای بس بعید قابل رویت است.

در پائیز کم کم غرور دمای هوا می شکند و خورشید عالمتاب خسته از چله نشینی  رخ عیان ساخته

 و پرده بر می اندازد و باد زورش بر برگهای سست و بی رمق می چربد و تک و توک اوراق زرینی را

که (( هر کدام دفتری از معرفت کردگارند)) به آغوش زمین  امانت می سپارد.شب  با خمیازه ای بلند

دست به کمر گرفته و خود را برای فرمانروایی زمان آماده میسازد و بر روز فخر می فروشد که  من اینک

یک سر و گردن از تو بلندتر و رعناترم و بر تو فرض است با من هماهنگ باشی و  از من تبعیت نمایی...

پائیز مصادف است با نظم  در خواب و بیداری بچه ها  و پیچیدن صدای جیغ شادی و بازی در کوچه و

 حیاط خاطره انگیز مدارس  و رونق بازار کساد کیف و کفش و نوشت افزار و بوفه ها و سرویس مدارس

 و ...کیف ها و قمقمه ها در هوا می رقصند و بساط گل کوچک  راه می افتد و توپ لاکی مشتری خاص

 و اجر و قرب زیاد می یابد و نهال پاک مهر جان می گیرد و غنچه دوستی های جدید شکوفا میشود و

 گرد سفید گچ  مهمان دائم تخته سیاه و کت  و شلوار آقا معلم و مانتو  و مقنعه خانم معلم هاست.

بله یاران همدل،بقول صائب و صادق دوست خوب و عزیز دلم، پائیز فصل شعر ــ فصل عشق ــ فصل

 شور و شیدایی  است و در واقع امر (( بهاری است که عاشق شده  است...))

پائیز ترجمان همه فصول سال است.فصل خاطره های ماندگار، فصل تولد مهر، فصل  وفاداری و شکر و

سپاس بدرگاه ایزد متعال است که فرصت تحصیل و تعلم و تزکیه و تهذیب و تولدی دوباره به ما عطا

کرده و توفیق داده است  تا از زیبایی ، لطافت و طراوت و تازگی شکوه زلال شکفتن برخوردار شویم و

 از جهل و تاریکی  عبور کنیم و بر غم و اندوه فائق آئیم و در مصائب و مشکلات صبوری پیشه سازیم  و

راضی به رضا و قضایش باشیم.

غم انگیزم ، غم انگیزم، غم انگیز / چو نیشابور در چنگال چنگیز / که می داند چه فصلی داشت

 این باغ ...!!؟؟ /   که می داند چه با من کرد پائیز ...!!؟؟

*پ.ن :

(( یک قصه بیش نیست غم عشق و  وین عجب / از هر زبان که می شنوم، نامکرر است....))

 

 

 

شکوه نامت فزون از وسعت هر 2 جهان است....

در متن شعر و شور

همواره حاضری

در بطن زندگی

شیدا و ناظری

در بزم دلبران

خورشید خاوری

پیوسته در حضور

مولا و سروری

نامت به لوح عشق

جاوید و منجلی است

در گلشن بهار

تاجی که بر سری

دائم نموده ای

حق را تو یاوری

در وسعت زمین

شیر دلاوری

در جلوه گاه عشق

رعنا و دلبری

در بستر زمان

تندیس باوری

چون ابر نو بهار

در دیده تری

بر دل نشسته ای

سوز سمندری

شکر از هوای نفس

 فرمان نمی بری

آوازه از تو یافت

رسم قلندری

سر خیل عاشقان

از این و آن سری

دشت خیال را

مُشکی و عنبری

الهام باده ای

مخمور ساغری

دریا دلی و از

نسل صنوبری

دلتنگ دیدنت

ناهید مشتری

دلواپس توام

ای نازنین پری

نازت نیاز من

زیبا و محشری

در کوی عاشقان

محبوب خوش بیان

بر عهد گل بمان

این شعر را بخوان

یکدم در این زمان

یادی نما از این

رسوای بیدلان

یادم نما زجان

نامت سر زبان

یادم نمی رود

آن خال کنج لب

 آن ابروی کمان

در یاد من بمان

شعر و ترانه ام

در فصل گل بخوان

*ـــــ تا  کوچه باغ خاطره راهی نیست،وقتی می نویسم باران، با سطرها خیس میشوم ،درک

خنکای باران و شمیم عطر خاک و لذت نوشیدن زلال قطره ها را او بمن یاد داد.بوی هیزم ، بوی دود و

دلدادگی را ، بوی عشق و تمنا را، تعبیر رویاهای سحرگاهی  را ، زمزمه آب و آواز بلبل و  نوای قمری و

شکوه و شور و حال قناری را،شوق و ذوق کوچیدن پرستوها و لطافت  نسیم بهاری را ....ظرافت و تعلق

خاطر و ازآن مهمتر حساسیت  و وابستگی مرغ عشق را .... راز ابرها  و هیبت رعد و برق را ، زبان

درخت را، حکمت باد را و معنا و مفهوم  ارزش وفاداری و معمای مردانگی را .... 

*ــ من اما در این میان چه به وی آموختم ....؟یادم نمیاد....!!! نه که یادم نیاد بعید میدونم چیز مفید و

مقبول و موثری از من عاید اون با مرام خوش زبون شده باشه...اون خودش عقل کل و دانای چاره و

رئوف و پاکدل  و مهربون بود و همه چیز رو میدونست و می شنید و می فهمید درک میکرد و انقدر

 صبور و در عین حال بزرگوار و راد منش بود که هیچگاه به روی خودش نمی آورد....  اون اصلا و ابدا

هیچ نیازی به امثال من نداشت... ما از معنویت و عرفان و عشق و ادب  و عقل و علم چیزی در چنته 

 نداشتیم...؟ خودمو میگم...چی داشتم....!!؟ هیچی... آره ...هیچی واقعا...!! اون جز این ارزش ها

 و اعتبارات الهی و معنوی و  حمایت و همراهی روحی و روانی و عاطفی و اجتماعی چیز بیشتری

  نمی خواس....اینایی  هم که اون میخواس که خودم از همه بیشتر محتاجش  بودم و از اون

 فقیرتر. .... معنویتمون کجا بود...؟؟عرفان و اخلاق و ادبمون کجا....؟؟  من که همیشه تجدید  و

خیلی مواقع مثل همین  سری رفوزه  شدیم.. آه .... افسوس ...

دریغ از اینکه در مقابل  منبع ادب و اسوه انسانیت با قلبی سرشار از مهربانی و محبت و عطوفت و

 صبوری  و مهر دستمان خالی بود و توشه ای بر نداشتیم و  چیز قابلی که حداقل ذره ای اون همه

 خوبی و ادب و سخاوت و متانت و بزرگواری رو جبران کنه سراغ نداشتم... افسوس.....

رودخونه کی ؟ و کجا ؟ و چگونه میتونه مقابل دریا  عرض اندام کنه رفیق ..؟

بگذار حالا که چیزی نداریم باز از  خود وی تمنا و استدعای عاجل داشته باشیم.:

ـ  اول پوزشمان را بابت  همه کاهلی و سهل انگاری ها  بپذیرند و در ثانی دستمالی  عنایت فرموده

تا  متعاقب  آنکه عرق شرم را بر پیشانی خشکاندیم  برای کاهش سر درد ناشی از اندوه بر پیشانی

بندیم و بدین بهانه دستمال یار را یادگار برداریم. انشاله تعالی...

***دندونم درد ایکنه نیله بخندم / دستمال یارمه بدین ریشه بوندم....

ترجمه:

دندانم درد میکند و مانع خندیدنم است / دستمال یارم را بدهید تا روی دندانم ببندم.

 *** در پاره ای نسخ  بجای ریشه بوندم در مصرع دوم سرمه بوندم آمده است ****

که بنظر میرسد همان (( ریشه بوندم))  صحیح تر باشد زیرا که بدیهی است محل درد 

 مد نظر  شاعر است و عقلاء سری که درد نمیکند را دستمال نمی بندند....

 

 

 

 

 

 

 

 

تو کجایی تا شوم من چاکرت...

دنیا رو بی تو نمی خوام یه لحظه 

دلخوشی بی تو یه دروغه محضه...

شبنم عطر تنت آب حیاته

دلبرا ناز نگات شاخ نباته

از جمال روی ماهت ، التفات می یابم

با جرعه ای از  جام لعلت حیات می یابم

از تیغ کین اهرمن نجات می یابم

جام پر مهر عطوفت های ناب

در زلال چشم میگونت شراب

می چکد از نوک مژگانت گلاب

دلبرا محبوب و سالار منی

نازنینا یار و غمخوار منی

با تو ای جان دائما در ارتباطم

میدهد الهام عشق گل ثباتم

میدمد از کوی گل باد صبا

مه جبینی باوفایی مرحبا ...

پ.ن:

مراتب فوق اگه اسمشون شعر باشه رو امروز اتفاقی لای دیوان عبید زاکانی یافتم که ایام عید با

در سفر خوزستان همرام بود و هرگاه بیکار میشدم واسه رفع دلتنگی خودم و همراهان میخوندم

 یادم میاد این چند بیت تقریبا متفرقه و بعضا مرتبط رو اهواز در سالن انتظار بیمارستان سینا قلمی

کردم بیاد کی بوده ...؟ من که نمیدونم...!!! شاید خودش بدونه....یادش بخیر...

 

 

 

 

بی تو

شبم تاریک و ظلمانی است

نصیب دل پریشانی است

دو چشمم مانده بر در

خسته و رنجور

اسیر موج و طوفان ها

 به شوق وصل در سرحلقه

زنجیر زلف یار زندانی است

گناه این دل بی کینه

اندوه پریشانی است

تقاص آفتاب

سوز شب سرد زمستانی است

هزاران درد و غم سهم پشیمانی است

نگاهم خیره بر هفت آسمان

لیکن نشان از کور سوی ماه

پیدا نیست

من اکنون در خیالم

شعر می خوانم

برای تو

من اینجا بی نشانم

باز میمانم

به راه تو ....

پ.ن:

در هر طلوع و غروب محبت کن ، مهربان باش،دوست بدار و خیر و خوبی را تبلیغ و ترویج کن،شاید فردایی نباشد..

 

 

 

نصف برای تو نصف برای من...

مثل این است در این خانه تار

هر چه با من سر کین است و عناد

از کلاغی که بخواند بر بام

تا چراغی که بلرزاند جام

مثل این است که می جنبد یاس

بر سکونی که در این ویران جاست

مثل این است که می خواند مرگ

در سکوتی که به غم خانه مراست

مثل این است در او با هر دم

به گریز است نشاطی از من

مثل این است که پوشیده بر اوست

هر چه ام بود ز غم پیراهن

مثل این است هر خشت در آن

سر نهاده است به زانوی غمی

هر ستون کرده از او پای دراز

به اجاق غم بیشی و کمی ...

*پ.ن ۱:

عنوان این شعر ((خانه)) سروده زنده یاد احمد شاملو است.

*پ.ن ۲ :

حدود ۷ بیت از این شعر جهت پیشگیری از اطاله کلام و تصدیع اوقات دوستان حذف گردیده است

کهبدین سبب از روح بلند شادروان شاملوی خلد آشیان و محضر شریف شما عزیزان پوزش میطلبم.

یک لحظه ترنم

در سفر اخیر به مشهدالرضا (ع) سعادتی دست داد تا در جوار آرامگاه  حماسه سرای نامی ایران

حکیم ابوالقاسم فردوسی مقبره غریب و حقیقت به دور از شان و جایگاه شاعر آزاده زنده یاد مهدی

اخوان ثالث را زیارت نموده و ثواب فاتحه ای نثار روح پر فتوح ایشان نمائیم.همزمان با حضور ما در

 غروب  غمگین روز پنجشنبه مورخ ۲۷/۶۵/۸۹ گروهی از دانشجویان  دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز

در معیت اساتید خود شرفیاب شده بودند و شعر زیبایی از هوشنگ ابتهاج  ه. ا. سایه را با عنوان :

((من به باغ گل سرخ)) در قالب گروه سرود  بصورت به زیبایی خاصی اجراء نمودند که بیاد آن روز زیبا و

خاطره انگیز شعر مذکور را عینا تقدیم شما عزیزان همراه می نمایم.امید که مقبول افتد...

در گشودند بباغ گل سرخ

و من دلشده را

به سراپرده رنگین تماشا بردند

من بباغ گل سرخ

همره قافله رنگ و نگار

به سفر رفتم

از خاک به گل

رقص رنگین شکفتن را

در چشمه نور

مژده دادم به بهار

من بباغ گل سرخ

زیر آن ساقه تر

عطر را زمزمه کردم تا صبح

من بباغ گل سرخ

در تمام شب سرد

روشنایی را خواندم با آب

و سحر را

به گل و سبزه

بشارت دادم...

بهانه ی حضور

قطعا نوشتن و شاید سرودن و البته خواندن بهترین و آسانترین و دلنشین ترین کارهایی است که به

خوبی خوب از من ساخته است و با صرف وقت و هزینه و علاقه وافر در هر صورت انجامش میدهم و

هیچگاه سعی نکرده ام از زیر بارش شانه خالی کنم و برای عدم انجامش خود را به کوچه حسن چپ

بزنم ننوشتم علی چپ تا از این لحاظ هم  از عوام متفاوت باشم.وقتی می بینم خانواده ای  حسب

ضرورت ارتزاق و تامین معاش روزمره از سر ناچاری کالاهای فرهنگی را از سبد خرید حذف می نماید

گریه ام می گیرد اما چه کنم که مکرر نهیبم داده اند که مرد می بایست در لهیب آتش زمانه  صبوری

پیشه سازد و گریه نکند چرا که کسر شان مردانگی است و بدین طریق عقده های فرخورده روی هم

تلنبار میشوند تا کی و کجا سر باز کنند خدا میداند...

اداره صفحات ادبی چامه و چکامه نشریه وزین رودکی را شاعر توانای جنوبی استاد محمد علی بهمنی

(اعلی الله مقامه )بعهده دارند .شماره مربوط به نیمه نخست مهرماه را پیش رو دارم.در نگاه اول بنظر

میرسد حجم کم صفحات مجله با قیمت روی جلد آن ۲۰۰۰ تومان تناسب ندارد اما  تورق و تدبر و توقف

 در محتوی همین صفحات اندک قانعت می کند که ارزش بسیار والاتری از مبلغ پیش گفته دارد و الحق

والانصاف که  در مقام مقایسه با نشریات بی محتوا و سخیفی که بی هیچ ارزش معنوی چند برابر این

 قیمت بفروش میرسند از خریدش به هیچ وجه پشیمان نمی شوی بلکه از ته دل  راضی و خرسند 

  و مشعوف خواهی بود و لذت کافی نصیب خواهی برد  و بر علم و دانش و  دانسته ها می افزاید و

معلومات و معقولات را فزونی می بخشد و مجهولات و نادانسته ها را می کاهد...برای بنده که  دقیقن

هم چنین بود و هست که عرض کردم...خوب است  شما عزیزان نیز هم تجربه کنید و تجارب خود را

منعکس نمائید به امتحانش می ارزد.

خسته از اندوه درد لاعلاج....

در آستان غزل شور و حال و غوغائی است

هراس من همه از روزگار تنهایی است

در انحنای چشم غریبم بنفشه می شکفد

زکات دیدن گل شور و شوق و شیدایی است

هماره سنگ صبورم انیس غصه بود

سکوت جاده غم در غروب رویایی است

نشسته عابر این ره خموش و خسته و زار

خیال خواب تو دیدن چه نیک سودایی است...

 

رویش عشق

گویند که لحظه ای است

 روئیدن عشق

آن لحظه ۱۰۰۰ بار

 تقدیم شما

پ.ن:

بیت فوق عاریه است...

ازلابلای خاطرات

اواخر شهریور مطابق برنامه توفیق یافتم عازم سفری زیارتی سیاحتی شده و پس از زیارت

مشهدالرضا (ع) از مسیر شمال مراجعت نمایم.حال که مشغول نوشتن این سطورم هنوز به منزل

 مبداء نرسیده ام لکن سفر رسما خاتمه یافته است و توقفم در شهر گل و بلبل شیراز حسب ضرورت

شخصی و کاری است.در مسیر مراجعت از جاده کناره بیشتر شهرهای زیبای شمالی را سرزدیم و

از آن میان در چالوس و نوشهر و انزلی شب بیتوته و  در رشت و آستارا و ماسوله روز اتراق نمودیم.

یک نصف روز کامل هم در نمک آبرود گذراندیم و از مواهب زیبا و سحرانگیز طبیعت و جنگل و کوه و دریا

حظ وافر بردیم .وقتی درراس قله سراسر مه آلود از تله کابین پیاده شدیم  نم نم باران  رحمت الهی

 در حال نزول اجلال بود  و در طراوت دلنشین کوه و جنگل  ۲ متری خود را  به زور می دیدیم و از سوز

 باد و سرما بخود  می لرزیدیم و برای ما جنوبی ها که  معمولا از اوایل بهار تا اواسط آذرماه  از کولر

استفاده می کنیم سرمای هوا در تابستان جالب بود و این همه شگفتی و زیبایی  ناخودآگاه فتبارک

 الله احسن الخالقین بر زبان جاری می ساخت.متاسفانه  بعلت شلوغی و ازدحام جمعیت مشتاق 

 و محدودیت سرویس دهی تله کابین ها حداکثر زمان مجاز توقف در بالای کوه یکساعت تعیین گردیده

 بود که  انصافا خیلی کم بود و تا بخود جنبیدیم وقتمان تمام بود و با اندوه ناچار به بازگشت بودیم و

صف طولانی در هر دو مسیر رفت و برگشت خسته کننده و کسالت بار بود که وقت مفید را ضایع

می ساخت.نکته جالب اینکه آقای علی صادقی از بازیگران طنز که همیشه یک پای ثابت کارهای رضا

عطاران است را همراه با ۲ـ۳  تا از دوستاش که اگه اشتباه نکنم یکی از اونا بهنام صفوی (خواننده )

بود در رستوران سنتی نمک آبرود مشاهده نمودیم  که دور و برش حسابی شلوغ بود و تعداد زیادی از

 حضار اعم از جوان و میانسال و زن و مرد ایشان را احاطه نموده و بازار عکس و امضاء داغ بود و ما

فقط از دور نظاره گر اشتیاق دوستداران هنر سینما و سریال و جاذبه تصویر و طنز و طنازی بودیم و

بیشتر از همه برای من لحن حرف زدن و تن صدا و خنده هایش جالب بود و سادگی و صفا و ادب و

 متانت وی درمقابل خیل جمعیت علاقمند ستودنی و قابل تحسین بود.خب بیش از این مصدع اوقات

شریف عزیزان نمیشوم و با کسب اجازه از محضر مصفای خوبان تا دیداری ۲باره که  خدا عمری دهد

محتمل امشب خواهد بود از همه شما عزیزان خداحافظی نموده و شما بزرگواران را  به خدای منان

 می سپارم.

پ.ن۱:

 هفته دفاع مقدس را خدمت همه هموطنان عزیز خاصه دلیرمردان سپاه اسلام تبریک عرض نموده و

 یاد و خاطره شهدای جان برکف و ایثارگران عزیزی را که در راه احیای دین مبین  اسلام و رسالت خطیر

دفاع از عزت و شرف و میهن و  آرمان مقدس خویش جان عزیزشان را در طبق اخلاص نهاده و حماسه

آفریدند گرامی میدارم.

پ.ن ۲:

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

..........................................

مردار بود هر آنکه او را نکشند....

پ.ن۳:

به عزیزانی که مصرع سوم (نقطه چین) را به درستی تکمیل نمایند به قید قرعه جوایز نفیسی

 اهداء خواهد شد...

گل سرخ دعا...

خدایا دل از عشق خالی مباد

گذار غم از این حوالی مباد

به دشت دل و گلشن دیده ام

گلستان زنبق خیالی مباد

سرشک تمنای چشم ترم

در آئین ما جز زلالی مباد

در اندیشه باغ و بستان و رود

پریشانی و خشکسالی مباد

جدایی در این روزگار غریب

دمی قسمت این اهالی مباد ...

 

 

نغمه ی حضور

در این سکوت ساده  و رویا

دل داده ام به شور غزل ها

در جام خالی تکرار

سر می کشم شراب تسلی

در خاطرم خیال گذر کرد

 الهام سبز رویش گل ها

دریا به قاب آبی دلتنگ

آکنده از حدیث تمنا

عزمی بجز غروب ندارد

تحریم آفتاب تماشا

در کوچه های خاکی احساس

شادم از این حضور مسیحا

شاید تمام شود این غم

از فیض یک ظهور معما

می شست چشم پنجره باران

زلف هزار رنگ چلیپا

باد افره حضور دل انگیزت

معراج عشق و پرتو زیبا ....

پ.ن:

درود دوستان...

با شمیم عطر سلام، صمیمانه سیمای منور و دستان پر مهر شما عزیزان را می بوسم و برایتان

از درگاه قدسی حضرت احدیت بهترین ها را آرزومندم.خدا یار و نگهدارتان باد...